سروده‌ای به پیشگاه معلم که در سرزمین ما در قطار محرومترین انسانهاست.

سروده‌ای به پیشگاه معلم که در سرزمین ما در قطار محرومترین انسانهاست.

ای مــطـــلــــع بلند غـــزل؛ زیب دفترت
دنــیــای عــاشقانهٔ ما فـــرش محضرت
ای چلچراغ روشن یلداتـــرین سکوت!
خورشید؛ تکیه داده بــه بازوی اخترت
جــز بــر خدای؛ ســجده اگـر ناروا نبود
صــدهــــا هــزار قافله سر بود بر درت
بازار عشق وعاطفه چندی است بسته است
زانرو کسی نشُسته غباری ز گوهرت
غمگین مشو ز خاک‌نشینی که می‌خورد
روزی کـــلــنـــگ بخت به گنجینهٔ زرت
رنج سربرهنه چه داری؟ که خوشنماست
این گـــردن بـلــنــد نــجــابت به پیکرت
دست شکسته‌‌ای که تو را زیب گردن است
دارد ز رنــگ زردِ تَکَــــــدِّی؛ توانگرت
از پینه‌‌زارِ جامه مبادا غمت؛ که هست
تــــاجِ ســپیدِ دانش و فرهنگ؛ افسرت
در چشم این جماعت بی‌چشم اگر کمی
خوبــــان نمی‌کنـــند به قارون برابرت
جایی که افــتــخار و شرف داوری کند
یک بام؛ برتر است ز همسایگان سرت
مـــردابِ ســــربه‌‌زیر تعفن کجا رود؟
هــمــپــــای رودبـــار غـرور معطرت
دلهای با طــهـــارت ما بوسه می‌زنند
بــــر دست اســـتخوانی لرزان لاغرت
روزی هزاربار اگر خم شود؛ کم است
بالای آســمــــان و زمین در برابرت

 

 

سفالینۀ ما

بسیاری از دوستان گله دارند که چرا مدتی است خاموشم! وقتی با من قهر است چه کنم؟ با همۀ اینها اینهم غزلی با اندکی پرخاش پیشکش شما عزیزان.
سفالینۀ ما
با شرف‌باختگان حرف ز فرهنگ مباد
سر این طایفه جز بر رسن آونگ مباد
با گروهی که ندانند بغیر از نیرنگ
اینچنینی که منم خلق کسی تنگ مباد
در سفالینۀ ما غیر می صافی نیست
یارب این آینه در تیررس سنگ مباد
بس که از هر خود و بیگانه دورنگی دیدم
وِردم این است که هرگز به جهان رنگ مباد
شیخ؛ سجاده به شیطان فکند در محراب
خرقه را گر هنر این است؛ پس این ننگ مباد!
مسجد از خون شده دریاچه و مفتی خاموش
گر چنین است بر آنیم که این گنگ مباد
مفتیا! حوری و غلمان و تو و باغ بهشت
سهم ما از دو جهان غیر دف و چنگ مباد
شیشه نیز از تو! ببُرّ ناف تخاصمها را
پای انگور و خم و ساقی ما لنگ مباد
می‌پذیریم به جان هرچه تو گویی لیکن
شرط ما این که چم و حیله و نیرنگ مباد
نهم مهرماه (برج میزان) 96
کوپنهاگن

استاد غلام فاروق سرخوش یک تن از غنایم روزگار ما

استاد غلام فاروق سرخوش یک تن از غنایم روزگار ما در هنر نمایشنامه در حالی که اشک از چشمانش جاری است و با فقر و تنگدستی و مریضی روزگار می‌گذراند نیاز به کمک ما دارد.
در شرایطی که وزارت طالبانی اطلاعات و فرهنگ سرزمین ما نه تنها کمترین توجهی به مسایل فرهنگی ما ندارد بلکه در پی تخریب و نابودی ریشه‌های فرهنگ، هنر، آبده‌های تاریخی و نشانه‌های تمدنی ماست بر ماست که پاسدار راستین و دلسوز آثار و بازمانده‌های هویتی خویش باشیم.
تیاتر یا تآتر یا نمایشنامه یکی از گونه‌ها یا ژانرهای نیرومند و تاثیرگذار فرهنگی و هنری درتفسیر، تعبیر و انتقال دشوارترین دردهای اجتماعی ملتهاست و آنچه را که نقاشی، شعر و موسیقی از تفسیر و بیان آن عاجز است؛ نمایشنامه در اثربخشی آن اعجاز می‌کند. چون حدود چهل سال است که مردم ما از سینما و تیاتر محرومند؛ جامعۀ ما بر اثرگذاری این گونه‌های هنری وقوف و آگاهی چندانی ندارد و به همین دلیل قدر و ارزش هنرمندان این دو حوزه را چنان که لازم است درک نمی‌کند.
من از فرهنگیان فرهیختۀ هرات عزیز بویژه دوستان انجمن ادبی، کانون فرهنگی مهتاب، نهادهای مستقل تلویزیون و خبرنگاران جوان تقاضا می‌کنم که یک نهاد مستقل و غیر دولتی برای حفظ آبده‌های تاریخی، احیا و تاسیس کارگاههای کاشیسازی و سفالگری، تشویق و کمک به بازسازی هنر تیاتر و سینما و کمک به هنرمندان بی‌بضاعتی که عاشق تاریخ سرزمین خویشند ولی دست شان از زمین و آسمان کوتاه است تاسیس کنند و چند تن از نخبگان امین و خوشنام و دلسوز داوطلب را در راس آن بگمارند تا کسانی که می‌خواهند برای چنین نهادی کمک کنند مطمئن باشند که پول شان هدر نخواهد رفت و گردانندگان این نهاد هم هر ماه گزارش درآمد و مصارف خویش را در یک ماهنامه که مخصوص همین نهادخواهد بود نشر فرمایند.
بیایید برای آغاز کار؛ دست فتاده‌ای را بگیریم که یک عمر؛ شادی و لبخند را به ما هدیه کرده است و نگذاریم که قطرات اشک غربتش در میان جمع ما بریزد.
من البته با اجازۀ ایشان سه تن از مراجع مطمئن در هرات را برای جلب کمک به این عزیز به شما دوستان معرفی می‌کنم تا باشد که نخستین قدم را در این راه بر داشته باشیم: استاد عبدالغنی نیکسیر، استاد ولیشاه بهره و شاعر گرامی و بزرگوار جناب محمد ظاهر رستمی.
بیایید فکر کنیم که سرخوش برادر، پدر، فرزند یا یکی از اعضای نزدیک خانوادۀ ماست و این شعر مصلح شیراز را به یاد آوریم که:
بنی‌آدم اعضای یکدیگرند (یک پیکرند)
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بیغمی

عمادالدین بیژن سلجوقی هم کوچید و به ابدیت پیوست.

عمادالدین بیژن سلجوقی هم کوچید و به ابدیت پیوست.
نخستین بار در دهۀ چهل شمسی که دوران نوجوانی و دانش‌آموزیم در لیسۀ جامی هرات بود؛ فکر پرورش اندام به سرم زد. وارد کلوپ ورزشیی شدم که به ساختمان قدیمی مکتب ما یعنی لیسۀ جامی متصل بود. در آنجا بر روی زمین خاکی؛ فقط چند بینچ، وزنه و دمبل قرار داشت و تنها یک دانه آیینۀ قدنما بر دیوار ورزشگاه (کلپ) نصب شده بود.
تنها کسی را که در آنجا می‌شناختم همین عمادالدین بیژن سلجوقی بود زیرا گهگاهی که پدر بزرگوارش از جلو دوکان پدرم می‌گذشت چند دقیقه‌ای می‌نشست و با صرف پیاله‌ای چای با هم از شعر و فرهنگ سخن می‌گفتند.
عماد از من بزرگتر بود و من همیشه حسرت بازوان فربه، قد کشیده، اندام ورزیده و شکم لاغر او را می‌خوردم. آن روز عماد سلجوقی که هنوز بیژن نشده بود؛ از من خواست که بیایم و ورزش را شروع کنم. مدتی بعد با برادر گرامیش نصرالدین سلجوقی که همصنفی من بود رفتم به کلپ و تمرین را آغاز کردم.
یادش بخیر! گاهی نیکبخت از شهر نو فیگور می‌گرفت، گاهی بهادر قناویزی از بازار مسگرها، گاهی عماد سلجوقی از پایحصار، گاهی "شیرو قوماندان" با اندام تسمه‌اش از دواخانۀ روبروی جادۀ بهزاد، گاهی غلام رسول حکاک از بازار زرگرها، گاهی حسن مجیر از کنار جوی غوردرواز و گاه میهمانان دیگری که از کلوپهای مختلف شهر هرات با یکدیگر مسابقه می‌دادند و ما هم آهسته‌آهسته پشت‌بازو و پیش‌بازو می‌زدیم و گردن و تخت شانه کلفت می‌کردیم و جمعه‌ها با شیشه‌ای از روغن زیتون می‌رفتیم به "تخت سفر" جهت گرفتن آفتاب و ماساژ. افسوس که آن دوران مانند رعد و برق گذشت، چه روز و روزگار آرام و سرشار از بیغمیی داشتیم.
عماد؛ مدتی بعد بیژن سلجوقی شد و ما نیز دانشگاه کابل را تمام کردیم که بدبختیهای آوارگی آغاز گردید و سنگ فلاخن روزگار هر کدام ما را به یکی از ناکجاآبادهای جابلقا و جابلسای سهروردی پرتاب کرد.
شنیدن خبر مرگ ناگهانی این استاد عیارپیشه همه بویژه جامعۀ فرهنگی و ورزشی سرزمین ما را سوگوار ساخت؛ روانش شاد و جایگاهش فردوس برین و صبر و شکیبایی نصیب بازماندگانش باد!

کفشنامۀ دوم

خوشبختانه مقاومت جوان آگاه؛ جناب دادشانی و پشتکارهای عاقلانه و مدبرانۀ جوانان دلیر ما نتیجۀ دلخواه مدنی خود را با آزادی وی داد.
این که آقای دادشانی از برخورد مسؤولان محترم ریاست امنیت ملی شکایتی ندارند؛ بدین معنی است که این نهاد تحت تاثیر زورگویان کشور نیست و ما از این عزیزان در پاسداری از ارزشهای دموکراتیک و مدنی؛ سپاسگزاری و تقدیر می‌کنیم.
امید است این حرکت مدنی برای متعصبان، تمامیتخواهان، زورگویان و غاصبان قدرت؛ سرمشقی باشد آموزنده که با ارزشهای هویتی، فرهنگی و ملی دیگر شهروندان کشور؛ بازی نکنند؛ این هم سروده‌ای دیگر به همین مناسبت پیشکش شما عزیزان:
کفشنامۀ دوم
تو صوت زاغ کشیدی و من چکامه کشیدم
تو یاوه بافتی و من سرود و چامه کشیدم
تو شاخ و شانه‌کشیدی برای محو زبانم
و من برای دهان تو کفشنامه کشیدم
تو بر هویت من تاختی که نقطۀ پایان
و من گزارۀ شوم تو را به کامه کشیدم
تو تیغ کین به گلویم کشیده‌ای و من اما
صف نماز محبت پس از اقامه کشیدم
حریف بزدل من! پا بنه به گودی میدان
که من دگر ز تن خویش؛ خوابجامه کشیدم
تو پنبه‌ای و من آتش، مترسک سر پالیز!
بیا عروسک کوکی! تو را درامه کشیدم
مرا به جام جمم خوان نه با خزانۀ جعلی
که گنجهای گهر را ز شاهنامه کشیدم
سه‌شنبه چهارم مهرماه (برج میزان) 1396

کفشنامه

کفشنامه
غزلی زودآمد برای لنگه‌کفش جناب دادشانی
سید عبدالواحد دادشانی جوان آگاهی که از دانشگاه هرات لیسانس حقوق دارد و امروز به نشانۀ نفرت از جنایتکاران جنگی؛ نه نارنجک یا بمب بلکه کفش عزیز خود را به سوی قاتل کابلیانی که معروف به "قصاب کابل" می‌باشد پرتاب کرده است.
خبرهایی که تا کنون رسیده حکایت دارد که بادیگاردهای گلبدین در مسجدجامع هرات؛ این خانۀ امن خداوند و در بین نمازگزاران؛ وی را تا سرحد مرگ لت و کوب کرده‌اند. او اکنون در دست نیروهای امنیتی است و گلبدین نیز پس از این واقعه هرات را به مقصد کابل ترک کرده است.
لازم به یادآوری است که این جوان باید زیر چتر حمایت تمام نیروهای آزادیخواه و صلحجویی قرار گیرد که می‌خواهند بر برتریجویی، تمامیتخواهی،تبعیضهای قومی، زبانی، مذهبی و سمتی نقطۀ پایان بگذارند.
من شهامت او را با تمام وجود می‌ستایم و می‌گویم که آزادی؛ قربانی می‌خواهد و چه بهتر که با تقدیم تعداد اندکی شهید؛ سی میلیون هردم‌شهید این سرزمین را نجات دهیم.
من این سروده را به این جوان پیشکش می‌کنم و اگر قرار است دادشانی را محاکمه کنند؛ بگذار سرایندۀ این کفشنامه نیز همبند و هم‌جرم او باشد:
کفشنامه
گه چشمۀ حیات و گهی زمزم است کفش
گاهی به زخمهای کهن مرهم است کفش
فرقی نمی‌کند که کجا در بیاوریش
از قِصۀ درون و برون بی‌غم است کفش
خواهی به سویی افکن و خواهی به پای کن
حتا که در حریم تو هم محرم است کفش
با سنگ و خاک کوچگیان گرچه همدم است
گنجی ز رازهای بسی مبهم است کفش
گه بمبِ بی‌صدا و گهی تیرِ بی‌خطا
در رزم؛ گرزِ گاوسرِ رُستم است کفش
در عرصۀ سیاست و دنیای جنگ سرد
بُرّاترینِ سلاحِ همه عالم است کفش
القصه گر بر او نظر افکند؛ اهل دل
آیینۀ سکندر و جام جم است کفش
یعنی به پای آبله‌پایان؛ حریرِ نرم
بر فرق جانیان؛ تبر و بیرم* است کفش
جمعه 31 شهریورماه (برج سنبله) 96
* بیرم: آلت پولادی ضخیمی‌است به درازای حدود دو متر که برای شکستن، کندن و جابجایی سنگ از دل کوه به کار می‌رود.

پاکزاد

همین اکنون؛ فیسبوک چشمک زد که امروز؛ زادروز دوست نویسنده و شاعر زیباروی و زیباسخن کهن من جناب احسان پاکزاد است و شاید این در نوع خود نخستین غزل زودآمدی باشد که با چنین سرعتی بدون تامل و خطخوردگی و حک و اصلاح بر زبانم جاری می‌شود. تا به فکر بازبینی آن نشده‌ام پیشکش‌تان می‌دارم؛ باشد که با همان صفای طبیعی خودش خود را نشان دهد:

پاکزاد
زادروزت خجسته باد؛ رفیق!
عمرت از نوح هم زیاد؛ رفیق!
هیچ چیزی دگر نمی‌خواهم
جز که باشی همیشه شاد؛ رفیق!
تَلّی از خاک؛ جای بدخواهت
وز هواخواه تو؛ چکاد! رفیق!
آسم گیرد شش حسودانت
وان هم از نوع سخت و حاد؛ رفیق‌
گرم بادا همیشه بازارت
وز حریفان تو کساد؛ رفیق
وقت سوداگری به دست تو زر
در کف دشمن تو باد! رفیق
قرنها زندگی کن و می‌باش
خوش و خندان و بر مراد رفیق!
نسل در نسل تو مسلسل باد
مثل نام تو پاکزاد؛ رفیق
سه‌شنبه 28 شهریورماه(برج سنبله) 96
کوپنهاگن

ضحاک

ضحاک
گشت راهی سوی هری ضحاک
رانده شد چون ز کعبۀ زردشت
تا که مغز سر جوانان را
بدر آرد ز کاسه با انگشت
یک‌یکی باز می‌شود اینک
بندهایی که بسته بود از پشت
شیشۀ واسلین به کف در صف
ایشچیهای آبرودرمشت
تا سواری دهند بی‌پالان
سر شب تا سحر ز ریز و درشت
وانگهی چون ز کار؛ فارغ گشت
و نشان داد بهر شان انگشت
می‌شود چیغها بلند که وای!
باز ما را به شکل دیگر کشت
دوشنبه شهریورماه (برج سنبله) 96

دیوار

همین لحظه وقتی که در راه کوپنهاگن به اسلو از روی پل حیرت‌آوری که دو کشور دنمارک و سویدن بر روی اقیانوس در تنگۀ اورسوند بنا کرده‌ و در حقیقت دست یک دیوار عظیم طبیعی دریایی را که بین شان فاصله ایجاد کرده بود کوتاه کردند به صداقت و انسانیت و پاکدلی این مردم از عمق و سویدای دل تحسین کردم و با تمام وجود بر حاکمان خاین و جنایتکار سرزمین خود نفرین فرستادم که چه دیوارهای شرم‌آور و شرور زبانی، قومی، مذهبی و امثال آن را بین ساکنان بومی کشور عزیزمان بنا کرده‌اند. این رباعی زودآمد بر خاسته از همین احساس است:
دیوار
بین من و یار گشته حایل دیوار
او گشته ولی نگشته مایل؛ دیوار
خاکستر ریشۀ تو بر باد رود
ای تلختر از زهر هلایل؛ دیوار!
هلایل در واژنامه‌ها به صورت هلاهل آمده ولی بیشتر پارسی‌زبان بر مبنای قاعدۀ إبدال؛ آن را هلایل تلفظ می‌کنند. 
یکشنبه هژدهم شهریورماه (برج سنبله) نود و شش
بزرگراه مالمو اسلو

چوب خدا

یک رباعی ناقابل پیشکش شما.
البته می‌خواستم تصویری هم بگذارم ولی دست نگه داشتم و آن را گذاشتم به برداشت صاحبدلان.
چوب خدا
چوبی است خدا را که ندارد آواز
نه راست بود نه کج نه کوته نه دراز
گر بر سر مرده‌ای زند بر تخته 
رسوایی او شود ز مقعد آغاز
یکشنبه هجدهم شهریورماه (برج سنبله) نود و شش