سرودهای به پیشگاه معلم که در سرزمین ما در قطار محرومترین انسانهاست.
ای مــطـــلــــع بلند غـــزل؛ زیب دفترت
دنــیــای عــاشقانهٔ ما فـــرش محضرت
ای چلچراغ روشن یلداتـــرین سکوت!
خورشید؛ تکیه داده بــه بازوی اخترت
جــز بــر خدای؛ ســجده اگـر ناروا نبود
صــدهــــا هــزار قافله سر بود بر درت
بازار عشق وعاطفه چندی است بسته است
زانرو کسی نشُسته غباری ز گوهرت
غمگین مشو ز خاکنشینی که میخورد
روزی کـــلــنـــگ بخت به گنجینهٔ زرت
رنج سربرهنه چه داری؟ که خوشنماست
این گـــردن بـلــنــد نــجــابت به پیکرت
دست شکستهای که تو را زیب گردن است
دارد ز رنــگ زردِ تَکَــــــدِّی؛ توانگرت
از پینهزارِ جامه مبادا غمت؛ که هست
تــــاجِ ســپیدِ دانش و فرهنگ؛ افسرت
در چشم این جماعت بیچشم اگر کمی
خوبــــان نمیکنـــند به قارون برابرت
جایی که افــتــخار و شرف داوری کند
یک بام؛ برتر است ز همسایگان سرت
مـــردابِ ســــربهزیر تعفن کجا رود؟
هــمــپــــای رودبـــار غـرور معطرت
دلهای با طــهـــارت ما بوسه میزنند
بــــر دست اســـتخوانی لرزان لاغرت
روزی هزاربار اگر خم شود؛ کم است
بالای آســمــــان و زمین در برابرت