نوروز؛ پیام‌آور عشق

  1. پیشاپیش؛ فرارسیدن نوروز و سال 1397 بر همۀ شما عزیزان تبریک.

    نوروز؛ پیام‌آور عشق
    نوروز؛ پیام‌آورِ عشق است و امید است
    پیکی که لبش نامه‌بر مِهر و نوید است...
    شیپورِ رهایی ز سیهچالۀ اندوه
    مهمانِ عزیزی که ز تبعید رسیده است
    این جشنِ طبیعت نه ز گبر است و نه هندو
    نه هُولی و دیوالی و نه سَدَّه و عید است
    در پیکرِ این نادره‌مولودِ مُبارک
    شریان شده هر مویرگ و هرچه ورید است
    در سایۀ نوروز؛ بخندید و ببالید
    کاین دولت جاوید؛ خوش‌اقبال و سعید است
    بر مقدم نیکوش؛ بریزید و ببیزید
    هرقدر؛ به پستو عسل و نقل و نبید است
    بگذار بخوانند مرا هر چه بخوانند
    هرکس که نخواند به بزرگیش؛ پلید است

    Meer weergeven
foto van ‎فضل الله زرکوب‎.

رخش مراد

  1. یک چهارگانی (رباعی) پس از مدتی سکوت پیشکش شما عزیزان:

    رخش مراد
    چون آخر کار؛ برد باشد یا باخت
    با کجروی فلک چرا باید ساخت؟...
    زان پیش که سُمکوب شود پیکر ما
    با رخش مراد؛ بی‌امان باید تاخت
    24 اسپندماه (برج حوت) 1396

    Meer weergeven
foto van ‎فضل الله زرکوب‎.

هفت‌سر اژدهایی موهوم

  1. امروز یازدهم مارچ است؛ روز فرورفتن گلوله ها بر پیکر ستبر تاریخِ همگرایی و همدیگرپذیری فرهنگ کهن مان، روزی که برادران ناراضی شاهشجاع معاصر؛ آغوش باز مهرورزی سرزمین آریانای کهن و خراسان بزرگ را به ریشخند و سخره گرفتند و داغ ننگی ابدی بر پیشانی سیاه فرهنگستیزی قبایل خویش نشاندند.
    من نیز چون بسیاری دیگر از دوستان؛ این مناسبت را فراموش کرده بودم که چشمم به یاددهانی دوست ورجاوند جناب ناصر هوتکی افتاد که چگونه دستهایی سیاه؛ پیکرهای رسا، ستبر و سپید پیامبری چون سیدارتای بودا و بخشی ا...ز میراثهای بزرگ گذشتگان ما را سنگفرش زمین می‌سازند.
    هدیه‌ای تازه نداشتم اما از مجموعۀ "سنگ فلاخن"، سروده‌ای را که بی‌مناسبت بر آن نیست پیشکش‌تان می‌دارم:

    هفت‌سر اژدهایی موهوم

    پر باز کن پرواز کن!
    ای مانده عقاب در مرداب
    پرواز کن تا آبی‌ترین آسمان
    تا آن دورِ دورِ نا کجاکران
    بالهای تشنه‌ات را
    بگشای و بیفشان
    به پهنای دو کهکشان
    بر خیز که در این صحرای دلگیرِ
    آگنده از بخار گاز و بوی نفت و دامن همیشه تارِ تارِ قیر
    مخنث‌همخونان دریده‌چشم
    پیراهن یوسف عزت‌مان را
    در چارسوق تلاقی دزدانه نگاه مردابی گرگهای خاکستری
    به حراج گذاشته‌اند
    بر خیز که بازوانی شوم
    نه.............
    هفتسراژدهایی موهوم
    دهن‌واکرده می‌پیچد
    با عاریتی‌دندانهایی مسموم
    تا هفت بند ما را تَهی از عصاره کند
    اینک این ماردوشانِ بر کاسۀ سر گرسنه
    بر آنند تا از جوهر مویرگهامان
    سردابهای نهفتۀ هرگز نخفتۀ‌شان را بینبارند
    و جَنین انسانیت را نزاده بیُوبارند
    آری
    زین تنگنای بسته‌روزن بی‌نور
    بر خیز ای پرندۀ مهجور
    تنها تو نیستی که چُنین غمگین
    سر خورده، کوه ناله به دل، سنگین
    در قاعدۀ اهرم حرمسرای فراعنه
    اندوه انجماد انسانیت را اشک می‌ریزی
    تو را فروسوی فرات
    ومرا فراروی جیحون
    در زادروز پسرخواندۀ خدا
    و آغازین فصلِ إِحرام خون
    با هدیه‌هایی از آتش و باروت
    ــــ نه ازآن ‌دست که بر کودکان خویش ـــ
    بر سوگنای گلیمی سیاه
    اندوهگین و داغدار نشانده‌اند
    بیا تا هر دو مان توأم
    تو در زیر شاخه‌های مفصلشکستۀ زیتون
    در فصل شیرخوارگی گندم
    عروج استقامت دود آشیانه‌ات را
    از برج پرطنین عطارد
    و من از تاریکنای درۀ ابریشم
    و غربت پیکر پاره‌پارۀ بودا
    فریاد گرهخورده در گلوی مسیح و زردشت را
    چونان صاعقه‌ای رها شویم
    و کمرگاه دیو سیاه لیزر و تزویر را
    نشانه بگیریم
    بیا تا بامدادی رنگین
    هر دومان همسنگ و هم‌آیین
    در فضای عطر زیتون و زعفران
    جوانۀ سبز رویای آزادگی را
    تعبیر کنیم

    Meer weergeven
foto van ‎فضل الله زرکوب‎.
foto van ‎فضل الله زرکوب‎.
foto van ‎فضل الله زرکوب‎.
foto van ‎فضل الله زرکوب‎.

دگر به مویه‌نشستن....

  1. من سخت دلهره و دغدغۀ کل کشور بویژه شمال را دارم. می‌ترسم که فاشیستها بر سر اقوام دیگر کلاه بگذارند؛ چنان که تا کنون چندین بار گذاشته‌اند.
    سیاست؛ با عیاری و راستکاری سازگاری ندارد. سیاست یعنی فریب و نیرنگ و چال و امتیازگیری از هر طریقی که باشد؛ چنانچه تا کنون هم در گفتار و هم در عمل از نادرخان گرفته تا کرزی و غنی؛ بارها آن را عملی کرده‌اند.
    سیاست یعنی همان داستان باغبان حضرت مولانا در مثنوی که وقتی در باغش متوجه می‌شود یک روحانی، یک سید و یک عام مشغول دزدی میوه‌هایش هستند؛ آنه...ا را یکی یکی تطمیع و هرکدام را توسط دیگری به بند می‌کشاند و سرانجام؛ هر سه را منکوب می‌سازد.
    حکومت قبیله با پشتوانۀ استادش انگلیس؛ این بازیها را خوب بلد است چون پنجصد سال تجربۀ انگلیس با پشتوانۀ کمپانی هند شرقی و سهصد سال تجربۀ حاکمیت تکقومی را به اضافۀ همان پشتوانه در این سرزمین دارد.
    اگر در این شرایط حساس؛ شمال از دست مخالفان فاشیزم قبیله بیرون رود؛ افغانملت با پیش‌انداختن حزب اسلامی و ایجاد پروسۀ دیگر ناقلان به شمال؛ دمار از روزگار اقوام دیگر در می‌آورد و آنگاه باید نشست و گریست که چرا مقاومت نکردیم و جندین سال دیگر باید کشته داد و مقاومت کرد تا به نقطۀ امروزین برسیم. میدان سیاست؛ میدان کشتی است؛ هر پهلوانی که راست بایستد به زمین خواهد خورد.
    در یک کلام؛ همانگونه که مولانای ما می‌گوید:
    هر که او ارزان خرد ارزان دهد
    گوهری طفلی به قرصی نان دهد
    و یا به سخن شاعر گرانقدر معاصر ما جناب کاظمی:
    مریز آبروی سرازیر ما را
    به ما بازده نان و انجیر ما را
    خدایا اگر دستبند تجمّل
    نمی‌بست دست کمانگیر ما را!
    کسی تا قیامت نمی‌کرد پیدا
    از آن گوشۀ کهکشان؛ تیر ما را
    ولی خسته بودیم و یاران همدل
    به نانی گرفتند شمشیر ما را
    ولی خسته بودیم و می‌برد توفان
    تمام شکوه اساطیر ما را
    طلا را که مس کرد؛ دیگر ندانم
    چه خاصیتی بود اکسیر ما را
  2. امیدوارم سردمدارانی که مردم به آنها اعتماد کرده‌‌اند کاری نکنند که روزی فریاد زنند:
    خودم کردم که لعنت بر خودم باد
    و به قول هراتیها در گوشه‌ای بنشینند و اشک بریزند و با خود بگویند که:
    "احمدک کاری نداشت؛ درفش را زد به وسط پاهایش و نشست به گریستن.
  3. من این سروده را چند بار گذاشته‌ام و اینکبه مناسبت شرایط روزگار؛ ناگزیرم باز بگذارم:
  4. دگر به مویه‌نشستن....
    به کنج سینه دلم هرچه صبر کرد نشد
    که غیر مُهره؛ کسی اهل تاس و نرد نشد
    هزار رُستم دستان کنار میدان بود
    یکی از این همه خنجر نبست و مرد نشد
    زدند نعل سُم رخش را به پای شتر
    چنان به تاشه که هرگز بُلند؛ گرد نشد
    چقدر مزرعۀ زعفران چپاول گشت!
    ولی دهان و لبی بو نداد و زرد نشد
    نبود کاج ستبری که روی دار نرفت
    نماند سرو بُلندی که دوره‌گرد نشد
    بغیر اره به داد درخت؛ کس نرسید
    بغیر تیغ؛ کسی چاره‌ساز درد نشد
    از این گروه مخنث نمی‌جهد برقی
    زدیم پتک به هر آهنی که سرد....
    نشد!
    دگر به مویه‌نشستن چه سود و موکندن
    که از چه هیچ یلی فاتح نبرد نشد!
    اگر ز شهر سیه‌جامگان ولو؛ یک تن
    ز پیچ گردنه نگذشت و رهنورد نشد -
    خروش پیهم آتشفشان خموش مباد!
    چو هر گدازۀ آن لعل و لاژورد نشد
    آبانماه (برج عقرب)1395