عید مهتابیان

دوستان "کانون فرهنگی مهتاب" از دومین شب عید رمضان تجلیل و آن را با عکسی یادگاری مانند دسته‌ای از پروانه‌ها دور شمع پرنور استاد فدایی؛ ماندگار کردند. البته تعداد زیادی از همیشگیان کانون در این عکس حضور ندارند و حتمن در دید و بازدیدهای عید؛ گیر افتاده‌اند. دیدن این تصویر موجب شد که من نیز با زودآمدی (بدیهه) حضور خود را در جمع این فرهنگیان فرهیخته نشان دهم:

عید مهتابیان

جمع مهتابیان منظم باد
دل‌تان بی‌کدورت و غم باد

کاج سرسبز باغ عیاران
تا جهان هست شاد و خرم باد

سربدار سرود آزادی
نغمه‌خوان باد تا که عالم باد

پیر خندان؛ فدایی هروی
جام در کف به مسند جم باد

چشمۀ نوش ماهتابی‌تان
متوازی به آب زمزم باد

خوبرویان‌تان زیاد زیاد
خار و خشپل ز دور‌تان کم باد

نقل کانون‌تان نبات و عسل
خمی از باده هم فراهم باد

نغمۀ ان‌یکاد بر لب‌تان
اولش زیر و آخرش بم باد

روی مهتاب‌تان پر از خورشید
عمر بدخواه‌تان چو شبنم باد

فضل‌الله زرکوب

شمشیر سیاه

دو رباعی زودآمد (بدیهه) دیگر پیشکش شما عزیزان. امیدوارم عیش عید شما را تبدیل به طیش اندوه نکرده باشم:

شمشیر سیاه
از پیکر ماه نو کفن می‌جوشد
خون از دل رگ‌رگ وطن می‌جوشد

یارب ز چه از خوان اهورایی تو
شمشیر سیاه اهرمن می‌جوشد!

انتحاری

ای تشنۀ حوض کوثر و باغ بهشت
ای محو غلام و حوری پاکسرشت

وقتی که ز انتحار؛ بیدار شوی
بر زیر سرت نمی‌گذارد کس؛ خشت

فضل‌الله زرکوب

چهارشنبه اول عید فطر 1395 خورشیدی - کوپنهاگن

مرگ ستاره

عصر شنبه هشتم تیرماه (برج سرطان) 1392 یعنی سه سال پیش؛ دوست نزدیکی از زادگاهم زنگ زد و گفت: تسلیت می‌گویم که رفیق دوران کودکی و یار دبستانی و دبیرستانی و دانشگاهی ما قاضی حکاک بر اثر یک سکتۀ ناگهانی قلبی در هرات به ابدیت پیوست.
این خبر؛ برایم خبر نبود بلکه "پیک اجل مهره‌ای را نشانم داد که هرچه هستی من برده بود تاوان داد". نمی‌توانستم باور کنم.
همان لحظه برای خواهر نازنینش توبا نقاشزاده که تمام عمرش را گرد تباشیر خورده است زنگ زدم. همین که صدایم را شنید با ترکیدن بغض سنگین گلویش گفت: "روی دستهایم، در بغلم جان داد. جان‌دادنش را می‌دیدم ولی کاری از دستم بر نمی‌آمد. دستش را روی قلبش گذاشت و مثل مرغی که سرش را کنده باشند؛ دور خود پیچید. تا زنگ زدیم و داکتر و آمبولانس آمد کار از کار گذشته بود."
باور کردم که رفیقم قاضی حکاک را دیگر نمی‌بینم زیرا پیش از او پیک اجل خبرهایی از این دست از یاران زیاد دیگر دبستانی و دانشگاهیم برایم داده بود. نظرمحمد بینوای فاریابی، رشید آخوند، مسعود رجایی، علی احمد فروغی، عبدالظاهر افشین و ....
کاری از دستم بر نمی‌آمد چنان که از دست هیچ کس دیگری. رفتم به دوران کودکی و نوجوانی و جوانی و پخته‌سالی و خوب و بدهای روزگار را مرور کردم. آخر بعضی فرشته اند در لباس آدمیزاد و ما نمی شناسیم؛ تا وقتی که آنها را از دست ندهیم. چونان که شاید؛ جایگاه و مقام و قدرشان را نمی‌دانیم و فقط پس از نبودن‌شان خالیگاهها را حس می‌کنیم؛ مثل نور، مثل آب، مثل هوا، مثل یکی از اعضای اصلی تن مان، مثل حواس پنجگانه؛ چه بگویم........
چیز ارزشمندی ند اشتم که نثارش کنم فقط قلمم بود و دستگاه واژگانی که تا حدودی می‌توانست لحظاتی مرا با خاطره‌هایش همراهی کند. تا نیمه‌های شب اشک ریختم و فریادها و نجواها و زمزمه‌های قلبم را سرودم و چون دیگر در دنیای حقیقی نمی‌توانستم صدایش را بشنوم آن اشکسروده‌ها را با عکسش در دنیای مجازی گذاشتم و اندکی خودم را تسلی دادم.
اینک سه سال بر آن روز و شب دردناک گذشت و ناگزیرم آن زخم ملتهب را باز مرهم نهم:
در سوگ دوست عزیز و همبازی دوران کودکی
و قاضی آزادمنش و عادل و ترازودار حقوق بشر
در سرزمینم؛ روانشاد نبی حکاک

مرگ ستاره

خبر رسید که امروز جان من جان داد
نه جان؛ که جان و تنم جانِ جان به جانان داد

خبر نه! پیک اجل مهره‌ای نشانم داد
که هرچه هستی من برده بود تاوان داد

خبر رسید که امروز یوسفی در شهر
برای پیر و جوان کلبه‌ای ز احزان داد

گلوی خشک هَرِیرود؛ العطش بر لب
دومشته زد به سر و چاک بر گریبان داد

خبر نبود که دریای چشم دلتنگم
به ابرهای بهاری صلای توفان داد

تمام قامت امید من خمید و سپس
میان چشمهٔ خون غوطه خورد و جولان داد

به حیرتم که خدا در چُنین شبی تاریک
چگونه زود به مرگ ستاره فرمان داد!

چگونه شد که نلرزید دست مرگ و چرا
در آن زمان که به عمر سپیده پایان داد

ربود گرگ به‌خون‌تشنه جان جانی را
که جان به جان من و جان جمله یاران داد

نه جانِ این تن خاکی؛ که آفرید خدا
فرشته‌ای و بر او صورتی ز انسان داد

فرشته‌ای که به آزادگی و رادی و مهر
نفس دمید و دم مرگ؛ آب حیوان داد

دلم چقدر بر این گوهر یگانه گریست
که روزگار گهرناشناسش ارزان داد

فضل‌الله زرکوب

هشتم تیرماه (برج سرطان) 1392کوپنهاگن

در سوگ یار دانشگاهیم استاد مسعود رجایی که مظلومانه زیست و محرومانه رفت:

رجایی رفت و فروغی تیموری
از دهلی تا هریوا
به بدرقه‌اش شتافت
قاضی حکاک با چشمانی منتظر
نقض حقوق بشر را گریست
و مرثیۀ
"بسیار بی‌لحاظی و نامرد؛ روزگار"
را در سوگش زمزمه کرد.
افشین آنقدر فریاد برابری سر داد که زبانش را
سرطان تبعیض در همسایگی قاضی عدالت
از کامش بیرون کشید
و اینک ما باری دیگر
با قطرات زلال اشک‌مان
به بازپخش این سوگنامه می‌نشینیم:

زركوب عزيز تشكر از سرودهٔ زيبای تان، در سوگ دوست ديرينه ما استاد مسعود رجایی.
اين سروده روياهای را من زنده ساخت.
ناگزير چيزی بنويسم تا سبكتر گردم.
بلی واقعاً درد ناك است شنيدن آوازه مرگ دوستان را، دوهفته قبل خبر انتقال جنازه مرحوم علی احمد (فروغی تيموری) را شنيدم كه از دهلی به كابل و هرات بردند، واقعاً دردناك است چه بايد كرد؟

 

دست روز گار هر كدام مارا به گوشه انداخت كه حتی به جنازه ها وسوگواريهاي همديگر هم رسيدگی كرده نميتوانيم، به جز از اينكه بياد بياوريم و در جلو چشمان ما مجسم سازيم دوران شيرين كودكی و نوجوانی را كه شاگردان مكتب ابتدایيه جامی بوديم، در بين پارك مسجد جامع و يا پارك استوديوم ورزشي هرات هر كدام كتاب و يا كتابچه داشتيم زير سايه درختی و يا زير سقف ايوانی باهم می نشستيم و جلسات درس را داير ميكرديم، بعد دوران ليسه و بعد دوران دانشگاه كابل به چه شور و شوق و دوستی و صميميتها يكی پی ديگری گذشت و به اميد آينده های روشن و بهتر كشور خود دلبسته بوديم.
آوخ كه چرخ كج رفتار روز گار برما چه كرد؟، من كه دراين همه ايام درد و اندوه به هرات و يا كابل بودم هميشه چشم براه ياران ديرين و يا ديدن و شنيدن آوازه خوشيها و كاميابیهای دوستان پاك نهاد، گاه گاهي اين سعادت نصيب من بود كه بيشتر بعضی دوستان ديرين را ببينيم، من مسعود را از ديگر دوستان بيشتر ميديدم چون هر دوی ما سالهای زيادی در دانشگاه هرات سرگرم درس بوديم، همه روزه و يا هفته دو سه مرتبه باهم ميديديم.
زياده از چهار سال شد كه من به كابل آمدم جز دوسه باری كه به هرات رفتم واطلاع يافتم كه مسعود جان مريض است، بديدنش رفتم ديگر بار همديگر را نديديم .
به همين شكل علي احمد جان را بعد سی و چند سال ، سه سال قبل دومرتبه در دهلی ديدم.
بلی واقعاً تمام خاطره ها يكمرتبه چون سريالی جلو چشمان انسان مجسم می گردد، گویی همه چيز گذشت، دوستان گذشتند، و ما هم ميگذريم. واقعاً كه چقدر پوچ و ميان تهی بوده اين ( كاسه باژگون)، چيزی نماند و نميماند جز مشتى خاطره.
روح شان شاد و ياد شان گرامی باد! قاضی حكاك - كابل

2012/6/27

در سوگ یار دانشگاهیم استاد مسعود رجایی که مظلومانه زیست و محرومانه رفت:

بسیار بی لحاظی و نامرد؛ روزگار!

این درد را کجا برم ای خیل دردمند!

درد جوانه ای که نرویید و شد سپند

بی درد را چه سود حکایت ز کوه درد

بر گوشِ کر؛ سرود نکیسا ست چون چرند

بغضی دو دسته می فشرد بر گلوی من

چندان که مثل نی شده باریک و بند بند

بغضی که گر بترکد و جوشد ز سینه ام

ابری شود سیه ز هریرود تا خجند

بغضی ز بی وفایی این کاسه‌باژگون

این کژدمی که هیچ نداند بجز گزند

بر برگ گل نشانه رود نیشِ گُرزه را

گاهی به نوشخند و زمانی به نیشخند

با مهر؛ قهر و با گل لبخند در ستیز

بر چهرۀ ملیحِ تبسم به ریشخند

بسیار بی لحاظی و نامرد؛ روزگار

تا چند یاوه؟ این دهن گند را ببند

ای دلقک دو روی سیهکار چند رنگ

زهر نژادگانی و بر سِفلگان چو قند

بر من مگوی قصه ز اُسطوره های تلخ

من خوانده ام تمامی پازند را و زند

غیر از گلوی صید که داند که چیست حال؟

بر گردنی که تنگ شود حلقۀ کمند

من دانم و دلم که چه بیرحم؛ نشتری

پا یِ اسیرِ آبله داند ز کال و کند

زان دردناکتر که ببینی به چشم خویش

جان تو را گرفته و بر شانه می برند

سه شنبه هفتم تیرماه نود و یک

فضل‌الله زرکوب