رجایی رفت و فروغی تیموریاز دهلی تا هریوابه بدرقهاش شتافتقاضی حکاک با چشمانی منتظرنقض حقوق بشر را گریستو مرثیۀ"بسیار بیلحاظی و نامرد؛ روزگار"را در سوگش زمزمه کرد.افشین آنقدر فریاد برابری سر داد که زبانش راسرطان تبعیض در همسایگی قاضی عدالتاز کامش بیرون کشیدو اینک ما باری دیگربا قطرات زلال اشکمانبه بازپخش این سوگنامه مینشینیم:
زركوب عزيز تشكر از سرودهٔ زيبای تان، در سوگ دوست ديرينه ما استاد مسعود رجایی.
اين سروده روياهای را من زنده ساخت.
ناگزير چيزی بنويسم تا سبكتر گردم.
بلی واقعاً درد ناك است شنيدن آوازه مرگ دوستان را، دوهفته قبل خبر انتقال جنازه مرحوم علی احمد (فروغی تيموری) را شنيدم كه از دهلی به كابل و هرات بردند، واقعاً دردناك است چه بايد كرد؟
دست روز گار هر كدام مارا به گوشه انداخت كه حتی به جنازه ها وسوگواريهاي همديگر هم رسيدگی كرده نميتوانيم، به جز از اينكه بياد بياوريم و در جلو چشمان ما مجسم سازيم دوران شيرين كودكی و نوجوانی را كه شاگردان مكتب ابتدایيه جامی بوديم، در بين پارك مسجد جامع و يا پارك استوديوم ورزشي هرات هر كدام كتاب و يا كتابچه داشتيم زير سايه درختی و يا زير سقف ايوانی باهم می نشستيم و جلسات درس را داير ميكرديم، بعد دوران ليسه و بعد دوران دانشگاه كابل به چه شور و شوق و دوستی و صميميتها يكی پی ديگری گذشت و به اميد آينده های روشن و بهتر كشور خود دلبسته بوديم.
آوخ كه چرخ كج رفتار روز گار برما چه كرد؟، من كه دراين همه ايام درد و اندوه به هرات و يا كابل بودم هميشه چشم براه ياران ديرين و يا ديدن و شنيدن آوازه خوشيها و كاميابیهای دوستان پاك نهاد، گاه گاهي اين سعادت نصيب من بود كه بيشتر بعضی دوستان ديرين را ببينيم، من مسعود را از ديگر دوستان بيشتر ميديدم چون هر دوی ما سالهای زيادی در دانشگاه هرات سرگرم درس بوديم، همه روزه و يا هفته دو سه مرتبه باهم ميديديم.
زياده از چهار سال شد كه من به كابل آمدم جز دوسه باری كه به هرات رفتم واطلاع يافتم كه مسعود جان مريض است، بديدنش رفتم ديگر بار همديگر را نديديم .
به همين شكل علي احمد جان را بعد سی و چند سال ، سه سال قبل دومرتبه در دهلی ديدم.
بلی واقعاً تمام خاطره ها يكمرتبه چون سريالی جلو چشمان انسان مجسم می گردد، گویی همه چيز گذشت، دوستان گذشتند، و ما هم ميگذريم. واقعاً كه چقدر پوچ و ميان تهی بوده اين ( كاسه باژگون)، چيزی نماند و نميماند جز مشتى خاطره.
روح شان شاد و ياد شان گرامی باد! قاضی حكاك - كابل
2012/6/27
در سوگ یار دانشگاهیم استاد مسعود رجایی که مظلومانه زیست و محرومانه رفت:
بسیار بی لحاظی و نامرد؛ روزگار!
این درد را کجا برم ای خیل دردمند!
درد جوانه ای که نرویید و شد سپند
بی درد را چه سود حکایت ز کوه درد
بر گوشِ کر؛ سرود نکیسا ست چون چرند
بغضی دو دسته می فشرد بر گلوی من
چندان که مثل نی شده باریک و بند بند
بغضی که گر بترکد و جوشد ز سینه ام
ابری شود سیه ز هریرود تا خجند
بغضی ز بی وفایی این کاسهباژگون
این کژدمی که هیچ نداند بجز گزند
بر برگ گل نشانه رود نیشِ گُرزه را
گاهی به نوشخند و زمانی به نیشخند
با مهر؛ قهر و با گل لبخند در ستیز
بر چهرۀ ملیحِ تبسم به ریشخند
بسیار بی لحاظی و نامرد؛ روزگار
تا چند یاوه؟ این دهن گند را ببند
ای دلقک دو روی سیهکار چند رنگ
زهر نژادگانی و بر سِفلگان چو قند
بر من مگوی قصه ز اُسطوره های تلخ
من خوانده ام تمامی پازند را و زند
غیر از گلوی صید که داند که چیست حال؟
بر گردنی که تنگ شود حلقۀ کمند
من دانم و دلم که چه بیرحم؛ نشتری
پا یِ اسیرِ آبله داند ز کال و کند
زان دردناکتر که ببینی به چشم خویش
جان تو را گرفته و بر شانه می برند
سه شنبه هفتم تیرماه نود و یک
فضلالله زرکوب