شاخهٔ نبات

غزلی از مجموعۀ "برج خاکستر" پیشکش شما عزیزان:

شاخهٔ نبات

بیتی بخوان به وزن مفاعیل فاعلات
تا خم شود به پای تو پشت معلقات

دیدم چو چشمهای تو را؛ یافتم که چیست
شأن نزول آیهٔ "لا تقرَبوالصلات"

بیهوده است دغدغهٔ برزخ و صراط
وقتی به دست توست کلید محرمات

دیگر به نوح و خضر و مسیحا مرا چه‌کار؟
گر بر لبم رسد لبت؛ ای چشمهٔ حیات

خوبان اگرچه بیش و کم از جنس شکَّرند
اما تویی زلا‌لترین شاخهٔ نبات

من دشتِ داغِ داغِ نیاز و تو ابر لطف
انصاف نیست منع لب تشنه از فرات

بیتوته با رفیق مُوافق چه نعمتی است
البته با لطایفِ لبخند و طیبات

ای بیقرار مثل نسیم سحر! دگر
بر من نمانده طاقت آرامش و ثبات

دلخور نیم که زلزله می‌افکنی به هند
دلواپسم ز سَیل عرقهای سومنات

در نزد ماست؛ شاه‌کلید در بهشت
زین لب دعای خیر و از آن نوش‌لب؛ زکات

ای قند پارسی! ز کجا آمدی؟ بگو
شیراز، توس، بلخ، سمرقند یا هرات؟

فضل‌الله زرکوب

اردیبهشت‌ماه (برج ثور) 1392

باجگیر

غزلی از مجموعۀ جدیدم که زیر چاپ است و هنوز نام ندارد پیشکش شما عزیزان:

باجگیر

چشمان می‌مست تو باج از خرمن خورشید می‌گیرند
این بی‌مروتهای ویرانکار؛ سیب از بید می‌گیرند

جفت پلنگ زخمی بی‌رحم؛ بین بیشه‌زاری سبز
حلق گوزن خسته را وقتی به سر غلتید می‌گیرند

مثل عقابان سیاه قله‌های برفی نوشاخ
حال شکار خویش را از لانه تا پرید می‌گیرند

روییده بر سرنیزۀ مژگان‌شان پیکان آتشبیز
این شمرها در سرخی شام غریبان عید می‌گیرند

بی اتهام و پرسش و کشف و شهود و شاکی و قاضی
چون سیم برق لخت؛ هرکس را به خود جنبید می‌گیرند

ای چشمهای منتظر! آمادۀ دریاشدن باشید
گاهی پریها هم در آب شور؛ مروارید می‌گیرند

ما در هجوم قحطسالان محبت بر تو دل بستیم
پیوندهامان؛ چون گلوی چشمه‌ها خشکید؛ می‌گیرند

آرام گیر ای باغبان! رسمی است بین ما دهاتیها
از رخنه‌های باغ اگر سیبی کسی دزدید می‌گیرند

با اینهمه غارتگری؛ از ما مگردان رو که دلهامان
زان چشمها بهر تپپیدن رنگی از امید می‌گیرند

فضل‌الله زرکوب

پنجشنبه 18 آذرماه ( برج قوس ) 1394کوپنهاگن

 

حرفی ز سمرقند و هریوا

غزلی پیشکش شما عزیزان از مجموعۀ "برج خاکستر":

حرفی ز سمرقند و هریوا

خورشید؛ شب و روز چه درجا زده باشد
تا در سفر چشم تو دریا زده باشد

شیرین‌سخنی این همه؟ حتمن که زبانت
حرفی ز سمرقند و هریوا زده باشد

حل شد به لبم راز معمای لبانت:
سروی که به سر؛ خوشۀ خرما زده باشد

بیزارم از این کوچگیان نوکر آنم
کز مشرق و مغرب همه را وا زده باشد

گفتند که برگشتی و گفتم نه! محال است
او زنگ درِ کلبۀ ما را زده باشد!

قهر است سحر از من و شاید که منجم
شبهای مرا ضرب به یلدا زده باشد

گفتم به خدا زندگیم تیره و تار است
گفتی که همان به که چلیپازده باشد

ترسم چو بیایی به سراغم به تو گویند
افسوس که دیر آمده‌ای؛ پا زده باشد!

فضل‌الله زرکوب

دوشنبه نهم دیماه (برج جدی) 1392کوپنهاگن

در هَرِی انگور می‌بریم و زیره به کرمان

فقط دو شبانه‌روز! آری؛ دو شبانه‌روزی که بیشتر از هزار عمر نوح برایم ارزش داشت اما لحظه‌ای کوتاه و چونان نسیمی گذرا بود که با استاد داکتر لطیف ناظمی؛ این دانشی‌مرد وارسته از تبار آزادگان در زیر چتر ابرهای تیره و تاریک غم‌انگیز دیار غربت گذراندم و صحرا صحرا افسوس خوردم و دریا دریا درد کشیدم که چرا روزگار ناجوان با ما سرسنگینی کرد و از نسل ما سنگ سوخته‌ای در فلاخن ساخت که وقتی از سرگردانی نجات یافتیم؛ پریشانیهای دیار غربت؛ امان‌مان نداد تا خاکستر خویش را جمع کنیم. 
چهل سال پیش در دانشگاه کابل استادم بود ولی با وجودی که هشت سال تقویمی از من بیشتر نداشت؛ سخنانش را چونان که می‌بایست؛ دستگاه گوارش آگاهیم هضم نمی‌کرد.
 آن زمان؛ پرمغزی کلامش برایم سخت سنگین بود. ما بیشتر برای گرفتن نمرات بالا به طوطی‌وار حفظ‌کردن و تحویل‌دادن متنهای درسی عادت کرده بودیم. خداوند؛ آن دسته از استادان درگذشتۀ ما را بیامرزد و زنده‌های دیگر را نیز هدایت کند که نیاموخته بودند و نمی‌دانستند چگونه روش تحلیل و یادگیری یافته‌ها را برای شاگردان خود بیاموزانند.
 یکی از مهمترین برجستگیهای هنر این استاد؛ نقادی است و در این کار؛ قدرت ابتکار عجیبی داشت و دارد که در ملاقات اخیرم بیشتر به آن پی بردم. دستگاه واژگان زبان عربی و پارسی به کردار موم در سرانگشتان ذهن و حافظۀ نیرومندش می‌چرخد و قدرت تحلیل و عبور او را از تار و پود ظریفترین رشته‌های عمودی و افقی سخنان پیچیده در حریر الفاظ؛ چندین برابر می‌سازد.
 به یمن حافظۀ جوشانش بر اقلیم پهناور تاریخ زبان و ادبیات مشرقزمین و مغربزمین به‌ویژه ادبیات پارسی، انگلیسی و آلمانی؛ خداوندگاری می‌کند. شاعری است نویسنده در جزیرۀ تعهد و نویسنده‌ای است شاعری‌پیشه در مجمع‌الجزایر سیاست.
 گویایی و سنگین‌مغزی کلامش گویا از ریشۀ درختان بادام شمالی و جوزهای کاغذی چشت؛ آب نوشیده و حلاوت سخنش را کندوهای عسل غور و زنده‌جان هرات پوشانیده است. اگر به قول ظهیر فاریابی:
نه کرسی فلک نهد اندیشه زیر پای
تا بوسه بر رکاب قزل‌ارسلان زند
 اما من یکی با جرأت تمام و ارادت تام؛ در وادی ادبیات، اندیشه و عرفان عاشقانه؛ او را قطب مولاناشناسی زمانۀ خویش می‌دانم.
دست‌آورد این دیدار پرسعادت و نسیم ارادت؛ غزلی است که اینک به او پیشکش می‌کنم؛ هرچند:
در هَرِی انگور می‌بریم و زیره به کرمان
ران ملخ را به سوی بارگاه سلیمان
*****
همه اویم کنون و ...
چه شیرین است پیمان با تو بستن
که شرطش نیست جز از خویش‌رستن
چه پیمانی که می‌نتوان بریدن
چه پیمانۀ که می‌نتوان شکستن
چو از خود بگسلی؛ اویی و زان پس
چو عنقا پر کشی از این گسستن
من اکنون اویم و دیگر ندارم
خیال بودن و اندوه هستن
غم فردوس و ترس دوزخم؛ باد!
هم از پوسیدن و رؤیای رُستن
تو دندان کلید هرچه قفلی
نیم دلواپس دندانه‌جستن
تو منزل بودی و بیهوده بردیم
مشقتهای خار و پای‌خستن
گدای کوچگی خسرو شود از
دمی با چون تو شیرینی نشستن
سحرگاه جمعه 26 آذرماه (برج قوس) 1395
کوپنهاگن؛ زرکوب