حرفی ز سمرقند و هریوا
سرود تازهای ندارم ولی برای همراهی با دوستان پرکار؛ اینک غزلی را از مجموعهٔ "برج خاکستر" پیشکشتان میکنم:
حرفی ز سمرقند و هریوا
خورشید؛ شب و روز چه درجا زده باشد!
تا در سفر چشم تو دریا زده باشد
شیرینسخنی این همه؟ حتمن که زبانت
حرفی ز سمرقند و هَرِیوا زده باشد
حل شد به لبم راز معمای لبانت
سروی که به سر؛ خوشهٔ خرما زده باشد
بیزارم از این کوچگیان؛ نوکر آنم
کز مشرق و مغرب همه را وا زده باشد
گفتند که برگشتی و گفتم نه! محال است
او زنگِ درِ کلبهٔ ما را زده باشد!
قهر است سحر با من و شاید که منجم
شبهای مرا ضرب به یلدا زده باشد
گفتم به خدا زندگیم تیره و تار است
گفتی که همان به که چلیپازده باشد
ترسم چو بیایی به سراغم؛ همه گویند:
افسوس که دیر آمدهای؛ پا زده باشد!!!!
فضلالله زرکوب