حرفی ز سمرقند و هریوا

سرود تازه‌ای ندارم ولی برای همراهی با دوستان پرکار؛ اینک غزلی را از مجموعهٔ "برج خاکستر" پیشکش‌تان می‌کنم:

حرفی ز سمرقند و هریوا

خورشید؛ شب و روز چه درجا زده باشد!
تا در سفر چشم تو دریا زده باشد
شیرین‌سخنی این همه؟ حتمن که زبانت
حرفی ز سمرقند و هَرِیوا زده باشد
حل شد به لبم راز معمای لبانت
سروی که به سر؛ خوشهٔ خرما زده باشد
بیزارم از این کوچگیان؛ نوکر آنم
کز مشرق و مغرب همه را وا زده باشد
گفتند که برگشتی و گفتم نه! محال است
او زنگِ درِ کلبهٔ ما را زده باشد!
قهر است سحر با من و شاید که منجم
شبهای مرا ضرب به یلدا زده باشد
گفتم به خدا زندگیم تیره و تار است
گفتی که همان به که چلیپازده باشد
ترسم چو بیایی به سراغم؛ همه گویند:
افسوس که دیر آمده‌ای؛ پا زده باشد!!!!

فضل‌الله زرکوب

شیخ مصلح‌الدین سعدی شیرازی گوید:

اگر می‌خواهید با قلبی آرام زندگی کنید با همگان به‌ویژه دوستان خود مهربان باشید و به وعده‌های خود وفا کنید و آنان را دوست داشته باشید. مطمئن باشید که اگر چنین رفتاری را پیشه کنید آنها نیز از شما این درس را خواهند آموخت و در برابرتان همین رفتار را خواهند داشت.
شیخ مصلح‌الدین سعدی شیرازی گوید:
یاد دارم ز پیر دانشمند
تو هم از من به یاد دار این پند
هر چه بر نفس خویش نپسندی
نیز بر نفس دیگری مپسند

دگر به مویه‌نشستن.....

شهادت جنرال محی‌الدین غوری؛ سترگمردی از سلسلۀ غوریهای دلاور سرزمین‌مان را بر همۀ هموطنان گرامی تسلیت می‌گوییم. فکر می‌کنم نیازی به طلب غفران و درخواست فردوس برین برای چنین رادمردانی تحصیل حاصل خواهد بود که اگر اینان بهشتی نباشند؛ پس چه کسی خواهد بود؟
هرچند ظاهر این سانحه تعمدی را نشان نمی‌دهد ولی لازم است که یک تیم مستقل غیر وابسته به ارگ؛ علت بروز حادثه را با توجه به تمام جوانب آن بررسی کند از جمله این که چرا از بین همه؛ این یکی به دست گلچین روزگار افتاد.
این غزل را که چند روز پیش سروده بودم به روان پاک این بزرگمرد پیشکش می‌دارم:

دگر به مویه‌نشستن.....

به کنج سینه دلم هرچه صبر کرد نشد
که غیر مُهره؛ کسی اهل تاس و نرد نشد
هزار رُستم دستان کنار میدان بود
یکی از این همه خنجر نبست و مرد نشد
زدند نعل سُم رخش را به پای شتر
چنان به تاشه که هرگز بلند؛ گرد نشد* 
چقدر مزرعۀ زعفران چپاول گشت!
ولی دهان و لبی بو نداد و زرد نشد
نبود کاج ستبری که روی دار نرفت
نماند سرو بُلندی که دوره‌گرد نشد
بغیر اره به داد درخت؛ کس نرسید
بجز که تیغ؛ کسی چاره‌ساز درد نشد
از این گروه مخنث نمی‌جهد برقی
زدیم پتک به هر آهنی که سرد.....
نشد!
دگر به مویه‌نشستن چه سود و موکندن
که از چه هیچ یلی فاتح نبرد نشد
اگر ز شهر سیه‌جامگان ولو؛ یک تن
ز پیچ گردنه نگذشت و رهنورد نشد
خروش پیهم آتشفشان خموش مباد!
چو هر گدازۀ آن لعل و لاجورد نشد
* تاشه: در برخی از لهجه‌های پارسی هزارگی به معنای پنهان است و "تاشه‌جای" به معنای مخفیگاه به کار می‌رود.
یکشنبه بیست و نهم آبانماه (برج عقرب) 1395
کوپنهاگن

زرکوب

طلای سرخ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حدود سه هفته پیش؛ شاعر و فرهنگی و دوست دیرینۀ دوران کودکیم جناب عبدالرحیم مطهری با محبتی که از ویژگیهای فطری ایشان است از هرات با من تماس گرفتند که "اتحادیۀ زعفرانکاران هرات" از "کانون فرهنگی مهتاب" دعوت کرده‌اند تا اعضای محترم این کانون؛ در محفلی که به مناسبت جشن زعفران برگزار می‌شود؛ مشارکت فعالی داشته باشند و از شاعران محترم نیز خواسته بودند تا اگر سروده‌ای بدین مناسبت دارند؛ جهت نشر در نشریۀ ویژۀ اتحادیۀ زعفرانکاران هرات بفرستند.
من سروده‌های پراکنده‌ای در ستایش عرق جبین و پینۀ دست کارگران و کشارزان سرزمینم داشتم ولی سروده‌ای که بتواند از عهدۀ قدرت کیمیاگری بند سلما و زعفران هرات بر آید نداشتم؛ لذا بر آن شدم تا سهم کوچکی در ادای این دین بزرگ داشته باشم.
با صرف دو شبانه روز وقت؛ خوشبختانه پس از تحمل رنج زایمان این قصیده؛ چشمم به جمال فرزندی روشن شد که به راستی بر آن می‌بالم و از آن مهمتر این که جناب استاد حمید بهشتی با حفظ و خوشخوانی آن در "کانون فرهنگی مهتاب" با صدای گرم و گیرای خود آن را در دنیای مجازی؛ جاودانه ساختند که اینک هم متن نوشتاری و هم بریدۀ صوتی و تصویری آن که با فیلمبرداری جناب غلام‌سخی اکبرزاده و ادیت جناب انجینیر عبدالله حریری تهیه شده؛ پیشکش شما عزیزان می‌گردد:

طلای سرخ

ای هَریوایِ کهن! ای سرزمینِ باستان!
ای که نام دیگرت باشد بهشتِ این جهان
بر ندارد خاکِ پاکت نَخوت و کبر و غرور
سر فرو نارد هوایت بر شکوهِ کهکشان
ای نگینِ روشنِ کلکِ خراسانِ بزرگ!
زیرِ هر سنگِ تو پنهان؛ گنجهایِ شایگان
رودکی گر مولیان و ریگ آمو را سرود
من به سلما و هَریرود تو بگشایم زبان
سنگِ ناصاف هَرِیرودِ تو ما را بِستری است
در لَطافت چون پَرِ قو، در ظرافت؛ پرنیان
گر بروید تاکی از انگورِ لعلت روی گور
مردۀ صدساله گردد شرزه‌شیری پهلوان
این جهان تلخ را زنبور؛ شهدستان کند
چون زند یک بوسه بر انجیرِ سرخِ زنده‌جان
*****
گرچه پیش از این؛ میان کورۀ داغ تموز
اشک می‌بارید بهر قطره‌آبی باغبان
خنده می‌کرد آسمان و چشمِ دهقان می‌گریست
ابر؛ می‌غرید چون دیو سیاه بی‌عِنان
خَرمن ما از هجوم سیل؛ ویران بود؛ لیک!
روز و شب می‌گشت با آن آسیاب دیگران
خفتگان بودیم و خِیلِ شبروانِ شب‌تُبار
ساختند از استخوانِ سینۀ ما نردَبان
گرگهای تشنه‌بر‌خون، خیمه‌شب‌بازانِ شوم
تاختند و سخت!!!؛ بر این گلَّه در نقشِ شَبان
پیرکفتاران و روباهان و مشتی لاشخوار
در میانِ بیشۀ شیران گُزیدند آشیان
کورموشانی که در میدان کمر را بسته‌اند
گر بیاید موش از این سوراخ؛ بُگریزند از آن
در بِساطِ پهلوانانِ دروغین؛ آه! آه!
کز تَهَمتَن دسته‌گرزی مانده، از آرَش؛ کمان
*****
زین پس ای کاج سُتُرگِ سربُلندم شاد زی
کز تبرداران نخواهد بود بر تو پاسبان
زان که بر بازوی گُردان جوانت خورده است
مُهرِ عیاری ز "واخان" تا "زَرَنجِ" سیستان
ما ز پشت رُستمیم و... پهلوان در پهلوان!
رَخشهامان نگذرد با کوکنار از هفتخوان
پیکهای مُلک أُمِّیدیم؛ نه دیوان بیم
شبچراغیم و به‌چاه‌افتادگان را ریسمان
*******
مژده بادت چون هَریرود تو آبِستن شده
از هَریوازاده‌ای با نام سلمایِ جوان
چون ببیند؛ با سرانگشتان چه بَشکنها زند!
زایشِ لُولی‌وشانِ ابر را در آسمان
در دل او ماهیان؛ بیخار می‌رقصند؛ مست
رودها در رودها لبخند بر لبهای‌شان
باغبان! ای باغبان! ای باغبان! ای باغبان!
ای که باشد پینۀ دست تو مرهمهای جان
روزگارانی گر از این جادۀ ابریشمین
حُلَّه‌ها می‌رفت هر سو کاروان در کاروان
غم مخور چون می‌رود زین پس قطار اندر قطار
تا فراسوی زمین؛ پشتاره‌های زعفران
ای طلاهای سیاه و زرد! دامن در کشید!
زان که می‌آید طلایِ سرخِ ما دامنکشان
این طلای سرخ؛ دارد نامهای دیگری
از قبیلِ تاجِ جمشید و درفشِ کاویان
زعفران؛ تنها گیاهی نیست بر روی زمین
سوسنی‌دامان و زرین‌برگ و فصلی میهمان
زعفران؛ مهر است، لبخند است، پیوند است و عشق
هدیه‌ای پاک از خدایِ عاشقی؛ بر مردمان
*****
زعفرانکارا! کشاورزا! به بیل خود ببال
زان که دستت لایق بوسیدن است و جاودان
بر زمین بنشان نهال مهر؛ در نوروزِ پاک
کهکشانها عشق؛ خَرمن کن به فصل مهرگان

شنبه پانزدهم آبانماه (برج عقرب) نود و پنج خورشیدی، کوپنهاگن

فضل‌الله زرکوب

 

دگر به مویه‌نشستن.....

غزلی پس از مدتی طولانی؛ پیشکش به خاکسترنشینان سرزمینان آفتاب:

دگر به مویه‌نشستن.....

به کنج سینه دلم هرچه صبر کرد نشد
که غیر مُهره؛ کسی اهل تاس و نرد نشد
هزار رُستم دستان کنار میدان بود
یکی از این همه خنجر نبست و مرد نشد
زدند نعل سُم رخش را به پای شتر
چنان به تاشه که هرگز بلند؛ گرد نشد*
چقدر مزرعۀ زعفران چپاول گشت!
ولی دهان و لبی بو نداد و زرد نشد
نبود کاج ستبری که روی دار نرفت
نماند سرو بُلندی که دوره‌گرد نشد
بغیر اره به داد درخت؛ کس نرسید
بجز که تیغ؛ کسی چاره‌ساز درد نشد
از این گروه مخنث نمی‌جهد برقی
زدیم پتک به هر آهنی که سرد.....
نشد!
دگر به مویه‌نشستن چه سود و موکندن
که از چه هیچ یلی فاتح نبرد نشد
اگر ز شهر سیه‌جامگان ولو؛ یک تن
ز پیچ گردنه نگذشت و رهنورد نشد
خروش پیهم آتشفشان خموش مباد!
چو هر گدازۀ آن لعل و لاجورد نشد
* تاشه: در اصطلاح باستانشناسی به راه‌پله و کنده‌ای گفته می‌شود که از طریق آن به آثار باستانی مدفون در زیر خاک؛ دست می‌یابند و در بسیاری لهجه‌های رایج پارسی هزارگی به معنای پنهانی است و "تاشه‌جای" به مخفیگاهی گویند که کسی به دلیلی خود را در آن پنهان می‌کند. در مورد برخی از کارمندان دولتی هم می‌شود گفت که رشوت را به صورت "تاشه" می‌گیرند.

یکشنبه بیست و نهم آبانماه (برج عقرب) 1395
کوپنهاگن زرکوب

دیو تبرزین بردوش

چند سال در بستر سیار بیماری و زبانی شرحه‌شرحه که روزگاری قصاید حکیمانۀ ناصرخسرو بلخی قبادیانی را عاشقانه زمزمه می‌کرد؛ فاصلۀ هرات تا دهلی را نزدیک به یکصد بار پیمود و درد کشید. هر باری که به هرات می‌رفتم پیش از آن که عرق پایم خشک شود چند تن از دوستان دورۀ دانشگاه را به منزلش دعوت می‌کرد تا با ذکر خاطره‌های دوران دانشجویی؛ شبی را خوش بگذرانیم. در ماههای اخیر مقاومتش در برابر مرگ؛ هر گاه در دنیای مجازی؛ از حالش می‌پرسیدم چون زبانش دیگر یارای سخن‌گفتن نداشت؛ در پیامخانۀ فیسبوک می‌نوشت: خیلی هم خوبم.
پارسال در چنین روزهایی بود که دیگر مطلبی در فیسبوک نمی‌گذاشت؛ نگران شدم و چند بار برایش نوشتم اما پاسخی نشنیدم. سرانجام با موجی از دلهره به خانواده‌اش زنگ زدم و با تاثر شنیدم که این دریای مواج رفاقت و محبت و صمیمیت و یکرنگی؛ دیگر آن شور و تلاطم پیشین را ندارد و چند روز بعد.... با دریغ و درد؛ نشستم به نوشتن سوگنامه‌ای که اینک در نخستین سالیاد آن روانشاد؛ بازپخش می‌شود تا باشد که این دردنامه مرهمی باشد هرچند ضعیف بر زخمهای آن زبانی که هرگز زخم زبان را نمی‌شناخت:

در سوگ دوست دانشگاهیم شادروان عبدالظاهر افشین:

دیو تبرزین بردوش

چقدر هرزه و بی‌مایه و پستی ای مرگ!
تربیت‌یافتۀ شومِ چه دستی ای مرگ!
از چه خیلی که چنین قاتل مادرزادی؟
از کجایی؟ به کجایی؟ که؟ چه هستی ای مرگ؟
خسته روی همه را ناخن زهرآگینت
و تو بی‌باک؛ چو دیوانه ومستی ای مرگ!
کمرت بشکند ای دیو تبرزین بردوش
که چو دزدان به سر راه؛ نشستی ای مرگ
چه نمکها که به زخم دل ما پاشیدی
خصم خوبان و فرومایه‌پرستی ای مرگ!
جز که پیمانۀ شادی نشکستی یک روز
جز که پیمان محبت نگسستی ای مرگ!
شیشۀ عمر؛ که در سینۀ ما پنهان بود
آنقدر سنگ زدی تا که شکستی ای مرگ
زرکوب
سه‌شنبه 26 آبانماه (برج عقرب) 1394
کوپنهاگن

بند امیر

وقتی قفل سخن حضرت خداوندگار ما باز نمی‌شد می‌گفت:

سخت خاک‌آلود می‌آید سخن
آب؛ تیره شد سر چه بند کن

تا خدایش باز؛ صاف و خوش کند
او که تیره کرد؛ هم صافش کند


ما نیز چون دیدیم دچار انقباض شده‌ایم؛ نخواستیم انبساط خاطر دوستان را بشورانیم. برای این که از قافله پس نمانیم بر آن شدیم تا دو فروند رباعی را از مجموعۀ "سنگ فلاخن" بر داریم و پیشکش شما عزیزان کنیم:

بند امیر

دل را نرمک نرمک به بازی؛ بردی
نوش تو که با ذره‌نوازی بردی
در بند امیر عشق؛ غرقم کردی
مرغاب مرا به ترکتازی بردی

دربه‌دران

طفلان یتیم بی‌سریم ای ساقی!
مرغان اسیر بی‌پریم ای ساقی!
یاد آر! چو بر دربه‌دران می‌گذری
ما از همه دربه‌درتریم ای ساقی!

فضل‌الله زركوب

یار موافق

سپاس از تمام عزیزانی که روز رفیق یا دوست را به من ودیگر دوستان تبریک گفتند. رفیق خوب واقعن یکی از نعمتهای خوب و مغتنم زندگی است. من نیز متقابلن به همۀ شما دوستان عزیز؛ این هفتۀ خجسته را با پیشکش این رباعی مبارکباد می گویم و امیدوارم بتوانیم برای یکدیگر رفیقان یکدل و خوبی باشیم.

یار موافق

یاری که موافق است جانم به فداش
چشمش به دل و مردمک چشمم جاش

بر پای رفیق خوب؛ بفشان گوهر
بر چشم رفیق بدگهر خاک بپاش

فضل‌الله زرکوب

ساغر دیگر

غزلی پس از سکوتی طولانی پیشکش شما عزیزان:

ساغر دیگر

تا حشر به دیدار تو پرپر زده باشد
مرغی که به بام تو دمی پر زده باشد

سر خم نکند بر در کس هیچ امیدی
یک بار به درگاه تو گر در زده باشد

از شهر؛ گریزان شود آن عقل که روزی
بر دامن صحرای تو چادر زده باشد

موهای پر از پیچ تو ماری است که در باغ
بر شاخۀ گل خفته و چنبر زده باشد

ای مرهم داغ کهنم! قهر تو زخمی است
ناسور و نمکسود که نشتر‌زده باشد

خواهی که سرم بگذرد از هفت فلک؛ گاه
از من خبری گیر؛ ولو سرزده باشد

با این همه خوبی نکند جای خداوند
تصویر تو بر سردر محشر زده باشد!

این گونه که مستی کند امشب قلم من
شک نیست که بر یاد تو ساغر زده باشد

زان ساغر و این ساغر و آن ساغر؛ خیر است
ترسم که از آن ساغر دیگر زده باشد

فضل‌الله زرکوب

شنبه 24 مهرماه ( برج میزان ) 1395 کو پنهاگن

‎آتش عشق

‎آتش عشق

‎الاهی در دلت غم جا نگیرد
‎اگر روزی بگیرد؛ پا نگیرد

‎به جانت گر زند کس آتش عشق
‎شرارش اینچنین بالا نگیرد

فضل‌الله زرکوب

‎جمعه سوم مهرماه (برج میزان95