نوروز؛ پیام‌آور عشق

  1. پیشاپیش؛ فرارسیدن نوروز و سال 1397 بر همۀ شما عزیزان تبریک.

    نوروز؛ پیام‌آور عشق
    نوروز؛ پیام‌آورِ عشق است و امید است
    پیکی که لبش نامه‌بر مِهر و نوید است...
    شیپورِ رهایی ز سیهچالۀ اندوه
    مهمانِ عزیزی که ز تبعید رسیده است
    این جشنِ طبیعت نه ز گبر است و نه هندو
    نه هُولی و دیوالی و نه سَدَّه و عید است
    در پیکرِ این نادره‌مولودِ مُبارک
    شریان شده هر مویرگ و هرچه ورید است
    در سایۀ نوروز؛ بخندید و ببالید
    کاین دولت جاوید؛ خوش‌اقبال و سعید است
    بر مقدم نیکوش؛ بریزید و ببیزید
    هرقدر؛ به پستو عسل و نقل و نبید است
    بگذار بخوانند مرا هر چه بخوانند
    هرکس که نخواند به بزرگیش؛ پلید است

    Meer weergeven
foto van ‎فضل الله زرکوب‎.

رخش مراد

  1. یک چهارگانی (رباعی) پس از مدتی سکوت پیشکش شما عزیزان:

    رخش مراد
    چون آخر کار؛ برد باشد یا باخت
    با کجروی فلک چرا باید ساخت؟...
    زان پیش که سُمکوب شود پیکر ما
    با رخش مراد؛ بی‌امان باید تاخت
    24 اسپندماه (برج حوت) 1396

    Meer weergeven
foto van ‎فضل الله زرکوب‎.

هفت‌سر اژدهایی موهوم

  1. امروز یازدهم مارچ است؛ روز فرورفتن گلوله ها بر پیکر ستبر تاریخِ همگرایی و همدیگرپذیری فرهنگ کهن مان، روزی که برادران ناراضی شاهشجاع معاصر؛ آغوش باز مهرورزی سرزمین آریانای کهن و خراسان بزرگ را به ریشخند و سخره گرفتند و داغ ننگی ابدی بر پیشانی سیاه فرهنگستیزی قبایل خویش نشاندند.
    من نیز چون بسیاری دیگر از دوستان؛ این مناسبت را فراموش کرده بودم که چشمم به یاددهانی دوست ورجاوند جناب ناصر هوتکی افتاد که چگونه دستهایی سیاه؛ پیکرهای رسا، ستبر و سپید پیامبری چون سیدارتای بودا و بخشی ا...ز میراثهای بزرگ گذشتگان ما را سنگفرش زمین می‌سازند.
    هدیه‌ای تازه نداشتم اما از مجموعۀ "سنگ فلاخن"، سروده‌ای را که بی‌مناسبت بر آن نیست پیشکش‌تان می‌دارم:

    هفت‌سر اژدهایی موهوم

    پر باز کن پرواز کن!
    ای مانده عقاب در مرداب
    پرواز کن تا آبی‌ترین آسمان
    تا آن دورِ دورِ نا کجاکران
    بالهای تشنه‌ات را
    بگشای و بیفشان
    به پهنای دو کهکشان
    بر خیز که در این صحرای دلگیرِ
    آگنده از بخار گاز و بوی نفت و دامن همیشه تارِ تارِ قیر
    مخنث‌همخونان دریده‌چشم
    پیراهن یوسف عزت‌مان را
    در چارسوق تلاقی دزدانه نگاه مردابی گرگهای خاکستری
    به حراج گذاشته‌اند
    بر خیز که بازوانی شوم
    نه.............
    هفتسراژدهایی موهوم
    دهن‌واکرده می‌پیچد
    با عاریتی‌دندانهایی مسموم
    تا هفت بند ما را تَهی از عصاره کند
    اینک این ماردوشانِ بر کاسۀ سر گرسنه
    بر آنند تا از جوهر مویرگهامان
    سردابهای نهفتۀ هرگز نخفتۀ‌شان را بینبارند
    و جَنین انسانیت را نزاده بیُوبارند
    آری
    زین تنگنای بسته‌روزن بی‌نور
    بر خیز ای پرندۀ مهجور
    تنها تو نیستی که چُنین غمگین
    سر خورده، کوه ناله به دل، سنگین
    در قاعدۀ اهرم حرمسرای فراعنه
    اندوه انجماد انسانیت را اشک می‌ریزی
    تو را فروسوی فرات
    ومرا فراروی جیحون
    در زادروز پسرخواندۀ خدا
    و آغازین فصلِ إِحرام خون
    با هدیه‌هایی از آتش و باروت
    ــــ نه ازآن ‌دست که بر کودکان خویش ـــ
    بر سوگنای گلیمی سیاه
    اندوهگین و داغدار نشانده‌اند
    بیا تا هر دو مان توأم
    تو در زیر شاخه‌های مفصلشکستۀ زیتون
    در فصل شیرخوارگی گندم
    عروج استقامت دود آشیانه‌ات را
    از برج پرطنین عطارد
    و من از تاریکنای درۀ ابریشم
    و غربت پیکر پاره‌پارۀ بودا
    فریاد گرهخورده در گلوی مسیح و زردشت را
    چونان صاعقه‌ای رها شویم
    و کمرگاه دیو سیاه لیزر و تزویر را
    نشانه بگیریم
    بیا تا بامدادی رنگین
    هر دومان همسنگ و هم‌آیین
    در فضای عطر زیتون و زعفران
    جوانۀ سبز رویای آزادگی را
    تعبیر کنیم

    Meer weergeven
foto van ‎فضل الله زرکوب‎.
foto van ‎فضل الله زرکوب‎.
foto van ‎فضل الله زرکوب‎.
foto van ‎فضل الله زرکوب‎.

دگر به مویه‌نشستن....

  1. من سخت دلهره و دغدغۀ کل کشور بویژه شمال را دارم. می‌ترسم که فاشیستها بر سر اقوام دیگر کلاه بگذارند؛ چنان که تا کنون چندین بار گذاشته‌اند.
    سیاست؛ با عیاری و راستکاری سازگاری ندارد. سیاست یعنی فریب و نیرنگ و چال و امتیازگیری از هر طریقی که باشد؛ چنانچه تا کنون هم در گفتار و هم در عمل از نادرخان گرفته تا کرزی و غنی؛ بارها آن را عملی کرده‌اند.
    سیاست یعنی همان داستان باغبان حضرت مولانا در مثنوی که وقتی در باغش متوجه می‌شود یک روحانی، یک سید و یک عام مشغول دزدی میوه‌هایش هستند؛ آنه...ا را یکی یکی تطمیع و هرکدام را توسط دیگری به بند می‌کشاند و سرانجام؛ هر سه را منکوب می‌سازد.
    حکومت قبیله با پشتوانۀ استادش انگلیس؛ این بازیها را خوب بلد است چون پنجصد سال تجربۀ انگلیس با پشتوانۀ کمپانی هند شرقی و سهصد سال تجربۀ حاکمیت تکقومی را به اضافۀ همان پشتوانه در این سرزمین دارد.
    اگر در این شرایط حساس؛ شمال از دست مخالفان فاشیزم قبیله بیرون رود؛ افغانملت با پیش‌انداختن حزب اسلامی و ایجاد پروسۀ دیگر ناقلان به شمال؛ دمار از روزگار اقوام دیگر در می‌آورد و آنگاه باید نشست و گریست که چرا مقاومت نکردیم و جندین سال دیگر باید کشته داد و مقاومت کرد تا به نقطۀ امروزین برسیم. میدان سیاست؛ میدان کشتی است؛ هر پهلوانی که راست بایستد به زمین خواهد خورد.
    در یک کلام؛ همانگونه که مولانای ما می‌گوید:
    هر که او ارزان خرد ارزان دهد
    گوهری طفلی به قرصی نان دهد
    و یا به سخن شاعر گرانقدر معاصر ما جناب کاظمی:
    مریز آبروی سرازیر ما را
    به ما بازده نان و انجیر ما را
    خدایا اگر دستبند تجمّل
    نمی‌بست دست کمانگیر ما را!
    کسی تا قیامت نمی‌کرد پیدا
    از آن گوشۀ کهکشان؛ تیر ما را
    ولی خسته بودیم و یاران همدل
    به نانی گرفتند شمشیر ما را
    ولی خسته بودیم و می‌برد توفان
    تمام شکوه اساطیر ما را
    طلا را که مس کرد؛ دیگر ندانم
    چه خاصیتی بود اکسیر ما را
  2. امیدوارم سردمدارانی که مردم به آنها اعتماد کرده‌‌اند کاری نکنند که روزی فریاد زنند:
    خودم کردم که لعنت بر خودم باد
    و به قول هراتیها در گوشه‌ای بنشینند و اشک بریزند و با خود بگویند که:
    "احمدک کاری نداشت؛ درفش را زد به وسط پاهایش و نشست به گریستن.
  3. من این سروده را چند بار گذاشته‌ام و اینکبه مناسبت شرایط روزگار؛ ناگزیرم باز بگذارم:
  4. دگر به مویه‌نشستن....
    به کنج سینه دلم هرچه صبر کرد نشد
    که غیر مُهره؛ کسی اهل تاس و نرد نشد
    هزار رُستم دستان کنار میدان بود
    یکی از این همه خنجر نبست و مرد نشد
    زدند نعل سُم رخش را به پای شتر
    چنان به تاشه که هرگز بُلند؛ گرد نشد
    چقدر مزرعۀ زعفران چپاول گشت!
    ولی دهان و لبی بو نداد و زرد نشد
    نبود کاج ستبری که روی دار نرفت
    نماند سرو بُلندی که دوره‌گرد نشد
    بغیر اره به داد درخت؛ کس نرسید
    بغیر تیغ؛ کسی چاره‌ساز درد نشد
    از این گروه مخنث نمی‌جهد برقی
    زدیم پتک به هر آهنی که سرد....
    نشد!
    دگر به مویه‌نشستن چه سود و موکندن
    که از چه هیچ یلی فاتح نبرد نشد!
    اگر ز شهر سیه‌جامگان ولو؛ یک تن
    ز پیچ گردنه نگذشت و رهنورد نشد -
    خروش پیهم آتشفشان خموش مباد!
    چو هر گدازۀ آن لعل و لاژورد نشد
    آبانماه (برج عقرب)1395

عبور

عبور

چرا نشست به سوگ سیاه؛ سور شما؟
چرا تپید به خون؛ سینۀ جسور شما؟
به سان کورۀ خورشیدِ تیر؛ سوخت دلم
به حال شیونِ داغِ دل صبور شما
عقابکانِ یتیمِ چکادهای شکوه!
چرا تَهی شده از قله‌ها حضور شما؟
نبود خاک سیه درخور سپیدۀ‌تان
نبود سنگ ستم لایق بلور شما
ایا صنوبرکانی که هیچ توفانی
نبرد راه؛ به سرمنزل غرور شما!
چگونه کوچ شما را دلم پذیره شود
چگونه قِصّه سرایم به جمع دور شما؟
مگر نداشت یکی دست از این نظاره‌گران
که می‌گذاشت نشانی به روی گور شما؟
کسی نبود که می‌گفت هفتخوان برگی است
میان دفتر استورۀ قطور شما؟
زمام‌تان به کف کیست رخشهای نجیب؟
که بر نخاست غباری هم از عبور شما!

فضل الله زرکوب

۲۹ جنوری ۲۰۱۸

 

 

کرشمه‌ای کن و ناموس ساحری بشکن

کرشمه‌ای کن و ناموس ساحری بشکن
به غمزه رونق بازار سامری بشکن

چو عطرسای شود زلف سنبل از دم باد
تو قیمتش به سر زلف عنبری بشکن

چو عندلیب؛ فصاحت فروشد ای حافظ!
تو قدر او به سخن‌گفتن دری بشکن

۲۶ جنوری ۲۰۱۸

چقدر عمر؛ زود می‌گذرد

چقدر عمر؛ زود می‌گذرد
مثل آبی به رود می‌گذرد

غیر تصویر دوست در لبخند
هرچه بود و نبود می‌گذرد

چقدر زود! یک سال از تولد این تصویر با یاران دیرین گذشت و روزگار؛ هر روز از نو تولد می‌شود. به قول حضرت خداوندگار ما:
هر نفس نو می‌شود دنیا و ما
بیخبر از نوشدن اندر بقا

عمر همچون جوی نو نو می‌رسد
مستمری می‌نماید در جسد

۲۶ جنوری ۲۰۱۸

بهشت من

سپاس از دوست فرهنگی پرتلاش سرزمینم جناب شفیق سلطانی که ایشان در غیاب من این غزل میهنی را در محفل یادبود از شهادت شاعر فرهیخته؛ شادروان عبدالکریم وحدت اسماعیلزاده؛ خوشخوانی فرمودند و با پرکردن جای خالی من بر من منت نهادند.

بهشت من

نازبویم! گل داوودی من! نسترنم!
بی تو خشکیده‌ترین خار به چشم چمنم
بی تو پرکنده‌ترین مرغم و غمگین و خموش
با تو صد جلوه به تاووس فروشم که منم
جز در آغوشِ تو خورشید نتابد به دلم
جز به دیدار تو هرگز نشود گرم؛ تنم
تو به من بیشتر از هر عسلی شیرینی
من به تو از همه فرهادترین کوهکنم
نهرِ پرشیر و عسل بر دگران ارزانی
ای تو سرسبزترین باغِ بهشتِ عدنم
یوسفم! گرچه پر از حسن زُلیخاست؛ ولی
هست این گوشۀ غربتکده بیتُ الحَزَنم
من ز خیرات سر یاد تو عطرآگینم
گر تَهی گردم از این رایحه؛ مشتی لَجنم
از حضورِ نفسِ گرم اهوراییِ تو است
که هماوَرد به سحر است و به جادو سخنم
در قیامت همه رقصیده به صحرا آیند
چو پراکنده شود بوی خوشت از کفنم
سر به راه تو نهادن چه گوارا، چه خوش است
کعبه‌ام! قبله‌ام! ای کاخ امیدم! وطنم!

تیرماه (برج سرطان) 93 کوپنهاگن

این نوشتۀ کوتاه را چهار سال پیش نیز در بخش مجموعۀ "این زبان نغز من این پارسی" گذاشته بودم و اینک به

این نوشتۀ کوتاه را چهار سال پیش نیز در بخش مجموعۀ "این زبان نغز من این پارسی" گذاشته بودم و اینک به دلیل اهمیت آن بازگذاری می‌شود:

سپاس، تشکر یا تشکری؟
کدام یک درست است؟ "تشکر می‌کنم" یا "تشکری می‌کنم"؟
واژه‌ای که شکل نادرست آن این روزها بیشتر در محافل سخنرانی و تلویزیونها استفاده می‌شود و در گفتار عادیِ مردم نیز نفوذ کرده؛ واژۀ "تشکری" است. با تاسف که این کاربرد نادرست از چند سال به این سوی؛ آن قدر رواج یافته که بسیاری را مقهور جاذبۀ خود ساخته و بدون توجه به صحت و سقم آن؛ آن را به کار می‌برند.
تشکر؛ واژه‌ای است تازی و مصدر ثلاثی‌مزید باب تفعل که در زبان پارسی؛ یا تنها به همین حالت مصدری؛ و یا به شکل اسم فاعل آن یعنی شاکر و متشکر یا با مشتقات فعل "کردن" و "داشتن" به کار می‌رود؛ به گونۀ مثال: وقتی کسی هدیه‌ای به ما می‌دهد برایش می گوییم: تشکر، تشکر از شما، تشکر دارم، شاکرم، متشکرم یا از شما تشکر می‌کنم.
در تمام این حالها می‌توان واژۀ "سپاس" را به جای "تشکر" گذاشت. پس "تشکر" تازی در جایگاه "سپاس" زبان پارسی نشسته که معنای آن منت و پذیرفتن منت و شکرگزاری برای قدرشناسی است.
حالا اگر از نظر دستوری به جای "تشکر" عربی همین سپاس پارسی خود را بگذاریم می‌توانیم معادل پارسی هر یک از آنها را اینگونه ارائه دهیم:
تشکر: سپاس.
تشکر از شما: سپاس از شما.
تشکر دارم: سپاس دارم.
شاکرم و متشکرم: سپاسمندم و سپاسگزارم.
از شما تشکر می‌کنم: از شما سپاس می‌کنم.
پس در کاربردهای سپاس، سپاس دارم، سپاسگزارم، سپاسمندم و سپاس از شما و سپاس می‌کنم از نظر دستوری با هیچگونه مشکلی بر نمی‌خوریم؛ اما در صورتی که به آخر واژۀ "تشکر"؛ "ی" را که در دستور زبان پارسی به حیث نشانه و پسوند؛ کاربردهای گوناگونی دارد بیاوریم و بگوییم: تشکری، تشکری دارم، تشکری از شما، یا از شما تشکری می‌کنم؛ باید بتوانیم در آخر واژه‌های مشابه آن یعنی تعهد، تقبل، تکلم، ترحم، تقدم و مانند آنها نیز این یای پسوندی را بگذاریم و بگوییم:
از شما تشکری می‌کنم.
به شما تعهدی دارم.
از او تقبلی کردم.
طوطی با شما تکلمی می‌کند.
او قابل ترحمی است.
ایشان حق تقدمی دارند.
اگر جمله‌های بالا با یای نکره یا وحدت به کار روند؛ معنای مربوط به خود را دارند اما اگر در آنها این "ی" را به عنوان هر نشانه یا پسوندی بخواهیم به کار ببریم هیچ معنای درستی را به دست نخواهیم آورد.
به همین گونه اگر به واژۀ "سپاس" نیز این "ی" را اضافه کنیم یعنی بگوییم: سپاسی، سپاسی دارم، سپاسی از شما و از شما سپاسی می‌کنم درست نیست و من در زبان پارسی؛ هنجار یا قاعده‌ای را سراغ ندارم که بتوان بدین شکل از آن استفاده کرد؛ جز در کاربرد منفی این واژه آن هم به صورت تنها یا با فعل کمکی "کردن" که می‌گوییم: این کار؛ ناسپاسی است یا در برابر خدمت کسی ناسپاسی یا ناسپاسی‌کردن ناجوانمردی است.
بنا بر دلایل بالا برای دوستانی که تا حال متوجه این نکتۀ ظریف نبوده‌اند توصیه می‌شود که از خیر این "ی" در آخر تشکر بگذرند و آن را به همان شکل طبیعی آن یعنی "تشکر" به کار ببرند و بگویند: تشکر! تشکر از شما! سپاس، سپاس از شما! سپاسمندم، سپاس دوستان را، سپاس خدای را، خدا را سپاس، از شما سپاس می‌کنم یا از شما سپاس دارم و امثال آن.
چند مثال از متون کهن:

سپهدار؛ گفتا سپاس از خدای
که جفت مرا چون تو آمد به جای
اسدی توسی

گیاه است پوشیدن و خوردنم
سپاس کسی نیست بر گردنم
اسدی توسی

نکردی خدای جهان را سپاس
نبودی بدین بر دری رهشناس
دقیقی بلخی

ز یزدان سپاس و بدویَم پناه
که فرزند ما شد بدین پایگاه
فردوسی

سپاس مر خدای را...
تاریخ بیهقی

گر انصاف خواهی سگ حق‌شناس
به سیرت به از مردم ناسپاس
بوستان سعدی

 

 

 

 

ماه‌خانم

فیسبوک؛ سومین سالروز آشنایی و عقد اخوتم را با شاعر جوان زادگاهم هریوازمین یاددهانی کرد. اشعار؛ بویژه غزلهای اخیر این شاعر را حتمن بخوانید که او از لونی دیگر می‌سراید؛ مثلن ببینید چه ماه‌خانمی در او نشسته:

ماه‌خانم
همیشه نیستی و در تلاطمی در من
اگرچه "اقیانوسی" ولی گمی در من
عجب که می‌گذری گاه؛ از سرم ای آب!
ولی زبانه‌کشان باز هیزمی در من
نمی‌شود جلوت سد کشید؛ می‌شکنی!
سرِ زبانهایی، حرفِ مردمی در من
اگرچه در پیِ تو قصه‌های بسیار است
مجال نیست به سوء تفاهمی در من
بعید نیست برانند از خودم بیرون
چُنین که وسوسۀ سیب و گندمی در من
غمِ تو در دلِ من خوشه‌خوشه شاریده‌ست
ببین چگونه به جوش‌آمده خُمی در من
نه آسمانِ بلندم، نه مردِ دریاها
ولی نشسته عجب ماه‌خانُمی در من

۲۰ جنوری ۲۰۱۸

 

"زبان یار من ترکی و من ترکی نمی‌دانم"
مصراع بالا را در غزلی از امیرخُسرو دهلوی به صورت خامتری می‌خوانیم و چونان می‌نماید که در نسخه‌های بعدی؛ یا خود امیرخُسرو آن را اصلاح کرده و یا کاتبان و نسخه‌برداران؛ تغییر داده‌اند.
به هر روی؛ این نشان می‌دهد که بسیاری از شاعرانِ ما مانند فردوسی، سنایی، نظامی، خاقانی، عطار، مولوی، سعدی، جامی، صائب، بیدل و امثال آنان آنچه را می‌سرودند؛ به بازبینی؛ اهمیت جندانی نمی‌دادند که یکی از دلایل اختلاف کمتر؛ در نسخه‌های مختلف آثار آنان نیز می‌تواند هم این باشد و هم حجم آثار آنان.
به همین دلیل است که اطناب و تکرارِ جمله‌ها و عبارتها را در آثار هر یک از این شاعرانی که نام بردیم به فراوانی می‌بینیم؛ ولی حافظ از تمام اینان مستثنی است و اختلافات فراوان و گوناگونی که در نسخه‌بدلهای دیوان او دیده می‌شود؛ بیشتر بر می‌گردد به همین دو دلیلی که یاد گردید.
حافظ هم کم شعر؛ سروده و هم اشعار خود بویژه غزلهایش را چندین بار بازبینی کرده و در هر مورد؛ تغییراتی نیز در آنها آورده و حتا برخی گفته‌اند که در اواخر عمرش پس از تدوین سروده‌های خود؛ تنها همان نسخۀ نهایی را که آخرین اصلاحات را انجام داده؛ حفظ کرده و نسخه‌های قبلی را از بین برده است.
البته علت اصلی اختلاف نسخه‌های خطی موجود دیوان او این است که حافظ؛ در دوران زندگیش نیز شهرت فراوانی داشته و اشعار؛ بویژه غزلهایش در سرتاسر قلمرو عظیم زبان پارسی آن زمان؛ دست به دست می‌شده و از دستِ حافظ؛ خارج شده بوده تا بتواند این تغییرات را در مورد آنها نیز إِعمال کند.
شاید برخی از شاعران ما بگویند که شعر؛ آن است که احساس؛ به گونۀ خودجوش؛ فوران کند و شاعر؛ آن را وارد دستگاه واژگانیِ ویژۀ خود بسازد نه این که در گوشه‌ای بنشیند و بر مغزش فشار بیاورد و بلافد و ببافد.
من با بخشی از این سخن‌شان موافقم نه با همۀ آن؛ یعنی حس و فوران احساس؛ از شرایط اصلی یک شعر است که اگر جز این باشد محصولِ زحمات شاعر؛ مولودی تصنعی و بدلی و تفاوت آن با یک شعر خوب بر اساس تعاریف پذیرفته‌شده؛ از نوع تفاوت یک گردنبند مرواریدِ بیش‌بها با گردنبندی از فلزات کم‌بها خواهد بود با شکل و آب و رنگ مروارید.
پس؛ به اعتقاد من شعر خوب؛ آن است که شاعر؛ (البته شاعر) احساسها، کشفها، وحیها یا الهامهای شاعرانه‌ای را که در یافته؛ وارد کارگاه عظیم زبان هنری و موسیقاییش کند و خوب؛ ورز دهد و پس از نگارگریهای شاعرانه؛ آن را به گونه‌ای سخته، پخته، زیبا و پرمفهوم؛ چه در شکل و چه در محتوا به نمایشگاه عظیم و متنوع فرهنگ؛ پیشکش کند و ماندگاری و عدم آن را بر دوش داورستان تاریخ بگذارد.
صحبت بر سر یک مصراع غزلی از امیرخسرو دهلوی بود و اینک تمام آن غزل را با هم می‌خوانیم. هرچند به اعتقاد من؛ آن ظرافتهایی را که عرض کردم به گونۀ تمام و کمال ندارد ولی می‌تواند در ردیف غزلهای خوب قرار گیرد:

وصیت می کنم؛ گر بشنود ابروکمان من
پس از مردن نشان تیر سازد استخوان من
زبان اوست ترکی‌گوی و من ترکی نمی دانم
چه خوش بودی اگر بودی زبانش در دهان من
به شَکَّر نسبت لعل لب جانپرورش کردم
برون کن از پس سر! گر غلط کردم؛ زبان من
اگر با ما سخن گویی ز روی مرحمت می‌گو
منم فرهاد سرگردان، تویی شیرین‌زبان من
چُنان از عشق؛ می‌سوزد تنم در زیر پیراهن
که از بیرونِ پیراهن نماید استخوان من
مُرادِ خسرو بیدل بر آر و یک زمان بنشین
که رحمی بر دلت آید ز فریاد و فغان من

و اما اگر غزل زیر را با غزل بالا مقایسه کنیم؛ آنچه را در مورد خام و پخته ارائه‌کردن یک احساس شاعرانه مطرح کردم؛ بیشتر قابل درک خواهد بود:

ابر می‌بارد و من می‌شوم از یار؛ جدا
چون کُنم دل به چنین روز ز دلدار؛ جدا
ابر و باران و من و یار؛ ستاده به وداع
من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار؛ جدا
سبزه نوخیز و هوا خرم و بستان سرسبز
بلبل روی‌سیه مانده ز گلزار؛ جدا
ای مرا در ته هر موی؛ به زلفت بندی
چه کنی بند ز بندم همه یکبار؛ جدا
دیده از بهر تو خونبار شد ای مردم چشم!
مردمی کن! مشو از دیدۀ خونبار؛ جدا
نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این
مانده چون دیده ازان نعمتِ دیدار؛ جدا
دیده صد رخنه شد از بهر تو؛ خاکی ز رهت
زود برگیر و بکن رخنۀ دیوار؛ جدا
می دهم جان! مرو از من! وگرت باور نیست
پیش ازان خواهی؛ بَستان و نگهدار؛ جدا
حسن تو دیر نپاید چو ز خسرو رفتی
گل بسی دیر نماند چو شد از خار جدا

‎فضل الله زرکوب‎.

۲۰ جنوری ۲۰۱۸