عمادالدین بیژن سلجوقی هم کوچید و به ابدیت پیوست.
نخستین بار در دهۀ چهل شمسی که دوران نوجوانی و دانش‌آموزیم در لیسۀ جامی هرات بود؛ فکر پرورش اندام به سرم زد. وارد کلوپ ورزشیی شدم که به ساختمان قدیمی مکتب ما یعنی لیسۀ جامی متصل بود. در آنجا بر روی زمین خاکی؛ فقط چند بینچ، وزنه و دمبل قرار داشت و تنها یک دانه آیینۀ قدنما بر دیوار ورزشگاه (کلپ) نصب شده بود.
تنها کسی را که در آنجا می‌شناختم همین عمادالدین بیژن سلجوقی بود زیرا گهگاهی که پدر بزرگوارش از جلو دوکان پدرم می‌گذشت چند دقیقه‌ای می‌نشست و با صرف پیاله‌ای چای با هم از شعر و فرهنگ سخن می‌گفتند.
عماد از من بزرگتر بود و من همیشه حسرت بازوان فربه، قد کشیده، اندام ورزیده و شکم لاغر او را می‌خوردم. آن روز عماد سلجوقی که هنوز بیژن نشده بود؛ از من خواست که بیایم و ورزش را شروع کنم. مدتی بعد با برادر گرامیش نصرالدین سلجوقی که همصنفی من بود رفتم به کلپ و تمرین را آغاز کردم.
یادش بخیر! گاهی نیکبخت از شهر نو فیگور می‌گرفت، گاهی بهادر قناویزی از بازار مسگرها، گاهی عماد سلجوقی از پایحصار، گاهی "شیرو قوماندان" با اندام تسمه‌اش از دواخانۀ روبروی جادۀ بهزاد، گاهی غلام رسول حکاک از بازار زرگرها، گاهی حسن مجیر از کنار جوی غوردرواز و گاه میهمانان دیگری که از کلوپهای مختلف شهر هرات با یکدیگر مسابقه می‌دادند و ما هم آهسته‌آهسته پشت‌بازو و پیش‌بازو می‌زدیم و گردن و تخت شانه کلفت می‌کردیم و جمعه‌ها با شیشه‌ای از روغن زیتون می‌رفتیم به "تخت سفر" جهت گرفتن آفتاب و ماساژ. افسوس که آن دوران مانند رعد و برق گذشت، چه روز و روزگار آرام و سرشار از بیغمیی داشتیم.
عماد؛ مدتی بعد بیژن سلجوقی شد و ما نیز دانشگاه کابل را تمام کردیم که بدبختیهای آوارگی آغاز گردید و سنگ فلاخن روزگار هر کدام ما را به یکی از ناکجاآبادهای جابلقا و جابلسای سهروردی پرتاب کرد.
شنیدن خبر مرگ ناگهانی این استاد عیارپیشه همه بویژه جامعۀ فرهنگی و ورزشی سرزمین ما را سوگوار ساخت؛ روانش شاد و جایگاهش فردوس برین و صبر و شکیبایی نصیب بازماندگانش باد!