غُند چپاولگر

پیشکش به ملتی که چیزی جز خون جگر به دل ندارد:

غُند چپاولگر

خستند دل نازک بیدل‌شده‌ها را
با سنگ فلاخن پَرِ بسمل‌شده‌ها را

از خوان ولینعمت خود هدیه گرفتند
پشتارۀ راهی‌به‌مزابل‌شده‌ها را

با پاردُم جهل به نام متفکر
بستند سر کیسۀ مشکل‌شده‌ها را

از هُرم عَطَش؛ مزرعۀ تشنه‌لبان سوخت
خوردند غم نامتعادل‌شده‌ها را

یک سینه‌به‌ساحل‌زده از موج نپرسید
احوال دل دور‌زساحل‌شده‌ها را

کردند پُل این غُند چپاولگر یاغی
فرق سر تا خَرخَره در‌گل‌شده‌ها ر ا

هر یک دو سه ده‌منزله دارند و ندارد
کس حوصلۀ رانده‌ز‌منزل‌شده‌ها را

کو کاوه که با پرچم چرمینه کند راست
این خیل به هر سو متمایل‌شده‌ها را

حراج کند از کِه و مِه بر سر بازار
انبان به‌آیینه‌مقابل‌شده‌ها را

زود است که خورشید برون آید و بینیم
رنگ به‌سیاهی‌متوسل‌شده‌ها را

فضل‌الله زرکوب

چهارشنبه 13 بهمنماه (برج دلو) 1395کوپنهاگن

گلهای پسابند

غزلی تازه پیشکش شما عزیزان

گلهای پسابند

گل کرد به لبهای خدا غنچۀ لبخند
در کارگه خود چو به رویت نظر افکند

زد بوسه به نوک قلم خویش که احسنت
این است ابر معجزه، این است هنرمند

وانگه به تماشای تو شد غرق و ز کارش
هم راضی و هم خوشدل و هم خرم و خرسند

با دیدن چشم تو حذر داد ز مستی
لبهای تو را گاه عسل خواند؛ گهی قند

گه پنجه به‌دندان و گه از شر حسودان
بر مجمر خورشید؛ هی اسپند پراکند

اما که نظر کرد تو را؟ کاین همه خوبی
یکباره گسست از تو رگ و ریشه و پیوند

وقتی که نگاهت به من افتاد به ناگاه
از بنچک و بن ریشۀ ایمان مرا کند

گیسوی تو بر دور سر خویش دلم را
پیچید چو ابر سیه بهمن و اسفند

وانگاه؛ فرو کوفت به تارک به زمینش
چونان که نه دل ماند به دلخانه نه دلبند

زان پس به سرم آمده دردی که نگردد
نالیدن من جز که به افیون لبت بند

افیون لبانی که تراویده ز کندو
یعنی عسل غور ز گلهای پسابند

فضل‌الله زرکوب

شنبه نهم بهمنماه (برج دلو) 1395

 

 

 

 

ای دوست مرو!

ای دوست مرو!

من زنده به بوی توأم ای دوست مرو!
معتاد به خوی توأم ای دوست مرو!

هر مویرگم صدا زند بر تو که های!
پیچیده به موی توأم ای دوست مرو!

فضل‌الله زرکوب

صبح جمعه هشتم بهمنماه(برج دلو) 1395

 

 

انجیر هرات

انجیر هرات

نام لب شیرین تو انگور خوش است
انجیر هرات و عسل غور خوش است

در بردن نام آن نداری سخنی
در بردن بوسه گویی از دور خوش است

فضل‌الله زرکوب

صبح جمعه هشتم بهمنماه(برج دلو) 1395

ای ترگل خوشخوی من...

ای ترگل خوشخوی من...

ای نام تو، ای یاد تو در تار و پودم چون نفس جاری
بی یاد تو، بی نام تو هر آن من بیهوده، تکراری

شهر خیالم بی‌رخت صحرایی از ارواح سرگردان
خورشید با منظومه‌اش بی‌نور، بی رخشندگی، تاری

هر صبح من، هر شام من؛ سر تا به پای روزگار من
از لطف و زیبایی تهی، از شور و حال زندگی عاری

بر سختجانیهای نعش پیکر خود سخت حیرانم
بر پشتِ خنجرخورده و این زخمهای کهنۀ کاری

در خلوتم؛ گاهی خودم دست خودم را می‌برم بالا
بر سادگیهای دلم نامیده‌ام: آئین عیاری

ای سرگل خوشبوی من! ای ترگل خوشخوی من! یک روز!
با خنده‌هایت باز کن بر روی من دوکان عطاری

هرچند خواب است و خیال؛ اما شود روزی که با لبخند
جاری کنی در خشک‌دشت خاطراتم رودی از آری!

یا شامگاهی برده باشد روزه‌ام از خویش و بگذاری
کندوی لبریز از عسل را بر لبانم جای افطاری؟

فضل‌الله زرکوب

شنبه دوم بهنماه (برج دلو) 1395کوپنهاگن

بوی یار

بوی یار

بوی یار است و به هر جا سخنی گل کرده
یارب این گل ز چه چاک یخنی گل کرده؟

گفته بودند که می‌آیی و... دیدم سحری
روی هر پنجره‌ای یاسمنی گل کرده

باغبان داده گمانم ز هَرِیرود آبت
که ز هر برگ تو باغ و چمنی گل کرده

گفت: هرکس لُغـَزی گوید و.... گفتم: آری!
قِصۀ ماست که بر هر دهنی گل کرده

می‌برندم برِ تعزیر و نبینند این قوم
کز لب هر مــُژه‌ام پیرهنی گل کرده

ما که جز مِهر نکِشتیم در این گلدانی
چه معما است که دار و رسنی گل کرده؟

بی‌تو دیری است که بر دهکدۀ مردم چشم
خارِ غم رُسته و بیت‌الحزنی گل کرده

گر چه بدخویی و با ما سرِ کَش داری لِیک
چهره‌ات باد به هـر انجمنی گل‌کرده

تار در دست چه مستی است ندانم کامشب
بر لبم جامِ شرابِ کهنی گل کرده

فضل‌الله زرکوب

دیماه (برج جدی) 1390کوپنهاگن