عصیان

عصیان

خدایا!
اگر دروازۀ بهشتت را
بر من نگشایی
چونان پر کنم
گودی جهنمت را
از عصیان
که حتا برای شیطانت نیز
جایی نماند
بر یک پا ایستادن را

فضل‌الله زرکوب

یکشنبه 21 تیرماه (برج سرطان) 1394

مزرعۀ وهم

مزرعۀ وهم

چه وحشتی است که محکوم سرنوشت شوی
اسیر آنچه تو را پنبه کرد و رشت شوی

اسیر ناخن شیطانکی که تخم تو را
میان مزرعۀ وهم خویش؛ کشت شوی

سپس چو موم؛ به دستی که خود نداند کیست
پلشت گردی و اهریمنی و زشت شوی

به دل مقلد شیطان، به چهره راهب و شیخ
مترسک حرم و مسجد و کنشت شوی

به تیغ جهل؛ سر ی را که با خدای تو نیست
ز تن جدا کنی و دیو بدسرشت شوی

روی به کعبه و همسایه‌ات در آتش فقر
بهشت دل بگذاری؛ مقیم خشت شوی

به نام روزه؛ دهن بسته غافل از طفلی
که در خیال؛ شبی کاسه‌ای نَلِشت شوی

کنار رود عسل همپیاله با حوری
که کس بغیر تو دستی بر او نهشت؛ شوی

خلاصه! دلخوشیت گر چنین مسلمانی است
به ذوالجلال اگر وارد بهشت شوی

فضل‌الله زرکوب

چهارشنبه 17 تیرماه (برج سرطان) 1393

لِشتن: در زبان گفتاری هرات؛ همان لیسیدن است که به اعتقاد من به دلیل آمدن دو "ی" در دوطرف " صدای "س" و همجواری مخرجهای صوتی "س" و "ش" و پس از آن به دلیل وجود ثقلت در تلفظ صدای "د" به شکل "لِشتَن" در آمده است؛ یعنی: با حذف دو "ی" از لیسیدن؛ نخست به شکل "لِسِدَن" و به مرور زمان "لِستَن" و در نهایت؛ لِشتَن" شده است و این؛ واژه‌ای مستقل از لیسیدن نیست بلکه بر آمده از آن است.

برزخ تحیر


سپیدی پس از سکوت بر درگاه چندین سپیده:

برزخ تحیر

چقدر خوشباورم
آنگاه که فراموشت می‌کنم
پاشنۀ پای آشیلم
در چشمهای اسفندیار من است
که بازشان نمی‌کنم
جز مرگ‌هنگام
*****
در برشی از زمان
با خشمی گنگ و عبوس می‌آیم
در انبار تاریکی از کابوس می‌لولم
و با کوهی از رنج و افسوس بر می‌گردم
در این برزخ تحیر
تنهایم مگذار ای جانمایۀ هستیم
ای عقل!

فضل‌الله زرکوب

شنبه 13 تیرماه 94
کوپنهاگن

بسیار بی‌لحاظی و نامرد؛ روزگار!


سه سال از کوچ بی‌برگشت یار دبستانی و دبیرستانی و دانشگاهی‌مان استاد مسعود رجایی گذشت اما هر روز خاطره‌هایش بیشتر در بوستان دلهای‌مان گل می‌کند. این هم سروده‌ای که آن زمان در
سوگش سروده بودم:

بسیار بی‌لحاظی و نامرد؛ روزگار!

این درد را کجا برم ای خیل دردمند!
درد جوانه‌ای که نرویید و شد سپند

بی‌درد را چه سود حکایت ز کوه درد؟
بر گوشِ کر؛ سرود نکیساست چون چرند

بغضی دو‌دسته می‌فشرد بر گلوی من
چندان که مثل نی شده باریک و بندبند

بغضی که گر بترکد و جوشد ز سینه‌ام
ابری شود سیه ز هِریرود تا خُجند

بغضی ز بی‌وفایی این کاسه‌باژگون
این کژدمی که هیچ نداند به جز گزند

بر برگ گل نشانه رَوَد نیشِ گُرزه را
گاهی به نوشخند و زمانی به نیشخند

با مهر؛ قهر و با گل لبخند در ستیز
بر چهرهٔ ملیحِ تبسم به ریشخند

بسیار بی‌لحاظی و نامرد؛ روزگار!
تا چند یاوه؟ این دهن گند را ببند

ای دلقک دوروی سیه‌کار چند رنگ!
زهر نِژادگانی و بر سِفلگان چو قند

بر من مگوی قِصه ز اسطوره‌های تلخ
من خوانده‌ام تمامی پازند را و زند

غیر از گلوی صید که داند که چیست حال؟
بر گردنی که تنگ شود حلقهٔ کمند

من دانم و دلم که چه بی‌رحم؛ نشتری!
پایِ اسیرِ آبله داند ز کال و کند

زان دردناکتر که ببینی به چشم خویش
جان تو را گرفته و بر شانه می‌برند (1)

فضل‌الله زرکوب

7تیرماه 1391
1. اشاره به این مصراع سعدی: « من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود»

غریو نهنگ


غزلی تازه پیشکش شما عزیزان:

غریو نهنگ

بر این کویرِ عطش؛ گهگهی ببار ای ابر!
ایا کریم سپهر، ای بزرگوار! ای ابر!

بر آبگینهٔ لطف تو سخت؛ دلتنگ است
جزیره‌ای که ندیده است جز غبار ای ابر

بر این مسافر بی‌کوله‌بار سرگردان
یکی نداد؛ نمی آب خوشگوار ای ابر

نریخت قطرۀ اشکی کسی به غربت من
گلایه دارم از این تلخ‌روزگار ای ابر

بهار؛ بی‌تو نفسگیرتر ز پاییز است
بیا و بگذر از این بوته‌های خار ای ابر

زمین باغچه آبستن چه مردابی است؟
که رُسته از لب هر جویبار؛ مار ای ابر

ز شارعان ریا انتظار داد؛ خطاست
که حکم سایهٔ عدل است سنگسار ای ابر

بیا که رخت ببندیم از این سرابکده
که می‌کشند به پیرامنت حصار ای ابر

هوای موج به سر دارم و غریو نهنگ
ز تَنگ تُنگ بلورین مرا بر آر ای ابر!

فضل‌الله زرکوب

چهارشنبه 6 خردادماه( برج جوزا)ی 1394
کوپنهاگن

مدینهٔ فاضله

سروده‌ای پیشکش به این خانوادهٔ هندو مذهب که دستان یکی از عزیزان خود را پس از دچار‌شدن به مرگ مغزی؛ به یک افسر مسلمان افغانستان که دستهایش را هنگام خنثاکردن ماین از دست داده بود؛ هدیه و با خوشحالی بر او سلام می‌دهند.
منبع خبر: بی بی سی

مدینهٔ فاضله

در آسمان بیمرز معبد همکیشان
این آشیانهٔ دیروزم
اجازهٔ پرواز در هوای تازه را ندارم
بال کبوتری که از بام همسایه
با من آهنگ پرواز دارد
قیچی می‌شود
پیوند کلیهٔ همخونم بر من حرام
و چینش دانه‌ای بیرون از زباله‌دانی
میوه‌ای است ممنوعه
اما آنسوتر
نابرادری که نجسش می‌خوانم
با آنکه استخوان کمر بودایش را شکستم
دستان معبودش را به من هدیه می‌دهد
ساختن مدینهٔ فاضلهٔ انسانیت را

فضل‌الله زرکوب

30 اردیبهشتماه (برج ثور) 94
کوپنهاگن

رهایی


رهایی

دلم با بغض سنگینی
درون سینه محبوس است
دلم
چون ابرهای درهم و آشفتهٔ بی‌سرنوشت خسته از تبعید
بر صحرای خشک دردهای خویش
زارِ زار می‌گرید
×××××
دلم می‌گیرد و هر لحظه می‌گرید
به فریاد گلوگیر درختانی
که در جنگل اسیر گند مردابند
×××××
دل من
این صبور خسته از دالان تنگ کهنهٔ فرسوده از تخدیر
از تبعیض
از تقدیر قسمتهای زهرآلودهٔ تزویر
می‌گرید
×××××
دلم
از بی‌زبانی
در سراب کام تلخ تشنهٔ بی‌همزبانی سخت خشکیده است
دلم
مثل رگ سرکنده‌مرغی در هوای لانهٔ گرمی
که خود بر گردن باریک باورهایش افکنده است
زنجیر اسارت را
به حال بی‌پناهیهای بال خویش
می‌گرید
×××××
بیا آرش!
کمانت را بیاور
آستین بر زن
کمر بر بند و از ترکش برآور
تیر زرین رهایی را
که در سرداب تنگ این اسارتگاه بی‌روزن
دلم از درد
می‌میرد


فضل‌الله زرکوب

29 اردیبهشتماه (برج ثور) نود و چهار
کوپنهاگن

غربتکده

این هم غزلی تازه پیشکش شما بزرگواران:

غربتکده

ای آتشِ افروخته در جان و تن من!
ای یاد خوشت مرهم زخم کهن من!

پاییزتر از هرچه خزان است بهارم
بی روی تو؛ نیلوفر من! نسترن من!

زخمی است دل خاطره‌هایم! عجبی نیست
گر خون جهد از رگ‌رگ جان سخن من

تو غرق به یوسفگری و بزم زلیخا
من در گرو گرگم و بیت‌الحزن من

قفل قفس غمکده‌ها باد زبانم
جز نام تو را گر به لب آرد دهن من

صد نقشه کشیدم که به دست تو شوم مات
یعنی که دو برد است در این باختن من

پیش آی که یک سوی نهیم این تو و من را
من دامن تو باشم و تو پیرهن من

فردا چه دهی پاسخ اگر در پیت افتد
بر دست برون‌آمده‌ام از کفن من؟

دوزخ شده این گوشهٔ غربتکده بی تو
فردوس بود با تو برایم؛ وطن من!

فضل‌الله زرکوب

جمعه 24 اردیبهشتماه (برج ثور) 1394
کوپنهاگن

غریق


غزلی تازه پیشکش شما عزیزان؛ البته با وزنی سنگین و کمتر آشنا:

غریق

آمد بهار تا برد از دلها زنگ
برخیز و سوی سبزه و گل کن آهنگ

کاج است و سروِ مست؛ به پابوست خم
گل با تو در رقابت و بس تنگاتنگ

گر از حریف؛ حال تو جستم؛ بگذر!
بر خار و خس؛ غریق زند هر دم چنگ

حیف از جوانیی که فتد بیهوده
بر پای جاهلان تهی از فرهنگ

مفتی کجا و حلقهٔ درس جامی
بارش اگرچه هفت نه؛ هفتاد اورنگ

باید که کوچه چپ کنی از نامردان
زیرا زمانه‌ای است سراسر نیرنگ

با گل نشین که رنگ محبت گیری
ورنه کمین زده است به هرسو خرچنگ

اکنون چو سیر گل نکنی؛ خواهد یافت
فردا ز خاک تیرهٔ ما گل؛ صد رنگ

بر هیچکس نکرده وفا این دنیا
پیش آی! گرچه دور و هزاران فرسنگ

فضل‌الله زرکوب

چهارشنبه 22 اردیبهشتماه (برج ثور) 1394
کوپنهاگن

تو که داوود عرفان مثل ماهی


این داوود عرفان ما که مدتی است استاد رشتهٔ حقوق شده هم از عجایب روزگار است. در این دوران بسیار حساس به چند زبان "دری و "فارسی" و تاجیکی و "ایرانی " و فراهی شعر سپید و سیاه و سرخ و نارنجی می‌سراید و در سخت‌ترین شرایط هم تبسم را از لبانش دور نمی‌کند. من هم خواستم امروز به یکی از زبانهای فر اهی برایش چند دوبیتی تقدیم کنم؛ امیدوارم شاعر خوب ما جناب زمری عثمانی در صحت و سقم اصالت این زبانی که من انتخاب کردم داوری فرمایند و الا می‌دانم که استاد عرفان چوب لای چرخ این دوبیتیها می‌اندازند:

تو که داوود عرفان مثل ماهی
رفیقی نازنین و سربراهی

به تو از بند دل خو می‌سرایو
دوبیتیهای پرمغز فراهی

دوبیتی می‌سرایو مثل فندق
که دشمن بنگره چارچار و لُقلُق

شوه منگ و پکر چون خارپشتک
صدایر نشنوه هرچه زنی بُق

قله کا های قله کا درد؛ دارو
دلی پرخون و رنگی زرد دارو

بگویو درد خور بم رود هامون
که اشکی گرم و آهی سرد دارو

تو هامون می‌روی و مه زمینگیر
به بند قسمت و زندان تقدیر

به گوشم نغمهٔ موج تو داره
صدای حلقه‌های تنگ زنجیر

نمیدی از چه داوود جو جوابو
کمون غچکو! کاسه ربابو

دوول درویشر مثل باد؛ ری کو
که از نیقنیق زاغو در عذابو

فضل‌الله زرکوب

خلوت انس

غزلی تازه پیشکش به دوست

خلوت انس

بیا! نسیم نوازشگر دلاویزم
که با سیاهی شب تا سحر گلاویزم

تموز می‌رسد اما منِ ندیده‌بهار
ز ناامیدترین فصلهای پاییزم

مرا مجال تخیل به سوی دیگر نیست
ز عکس روی تو بر نقطه‌نقطهٔ میزم

گهی به شور سماع تو نای زرکوبم
گهی به خلوت انس تو شمس تبریزم

به حیرتم که اگر نشنوم صدای تو را
ز جای خود به قیامت چگونه بر خیزم!

مگو که بر مُژه‌هایم چرا شدی تسلیم
چگونه یکتنه با لشکری در آویزم؟

چُنان که تیغ نگاه تو قتل عامم کرد
نکرد؛ لشکر تیمور و فوج چنگیزم

به شرک اگرچه به نزد فقیه؛ متهمم
ولی ز سجده بر آن ابروان نپرهیزم

از این قفس که درش را گشوده آغوشت
چقدر کودن و دیوانه‌ام که بگریزم؟

هزار بار خدا جان دهد مرا تا باز
هزار بار دگر پیش مقدمت ریزم

فضل‌الله زرکوب

دوشنبه 21 اردیبهشتماه (برج ثور) 1394
کوپنهاگن

تمام عالم هستی فدای مادر باد

در دنمارک امروز روز مادر است و من هم این سروده را به همهٔ مادران خوب جهان پیشکش می‌کنم:

تمام عالم هستی فدای مادر باد

شمیم یاد تو در هر سری شناور باد
دلی که نیست هوایت در او؛ مکدر باد

دلی که در گروت نیست ـ گر چه کشتی نوح ـ
شکسته باد و به گرداب غم شناور باد

شکوه سرو نجابت ـ چو سوی باغ روی ـ
به پایبوست اگر خم نشد؛ محقر باد

گلی که میل تبسم کند جدا ز لبت
ز چهره گَردِ زمستان نشُسته؛ پرپر باد

سری که چشم‌به‌راه نسیم دامن توست
همیشه سبز و به شادابی صنوبر باد

کویر تنگدلیهای تشنهٔ ما را
دو دست بارورت ابر سایه‌گستر باد

چو آفرید خدایت؛ فرشته‌ها گفتند:
هر آیتی که نیفتد به سجده؛ کافر باد

مرا ز معجزه‌هایت دو بال بس؛ یعنی
به بام گنبد مهرت دلم کبوتر باد

ایا الاههٔ خورشید، ای مفسر صبح!
که چار‌ فصل تو بادا بهار و خوشتر باد

اگرچه جان من از توست؛ هم فدای تو باد
هزار بار دگر باد و بار دیگر باد

اگر تمام جهان مال من شود؛ گویم:
تمام عالم هستی فدای مادر باد

فضل‌الله زرکوب

22 اردیبهشت 1391

شام یلدا

شام یلدا

مگر این شام یلدا را سحر نیست؟
درختان را نگهبان جز تبر نیست؟

شرار سینه گر جولان بگیرد
دگر فرقی میان خشک و تر نیست

بیدادگه

از این بیدادگه؛ دادی نیامد
ز یک چاووش؛ فریادی نیامد

فرو افتاد صدها سرو بر خاک
صدای پای شمشادی نیامد

فضل‌الله زرکوب

جمعه 17 اردیبهشتماه (برج ثور) نود و چهار

ابرهای خشک


این سخنرانی مربوط به روزهای آغازین تشکیل دولت (به اصطلاح) وحدت ملی است و باید بگوییم که: آفرین بر تو دکتر عبداللطیف پدرام! شیر مادر حلال باد تو را. اگر جام شهادت هم نوشیدی؛ اطمینان داشته باش که فریادت از حلقوم میلیونها جوان متعهد و مبارز؛ دوباره سبز خواهد شد و خونت موجی خواهد آفرید که تا همیشهٔ تاریخ؛ بنیاد ستم از این سرزمین برکنده و جنگل گشن‌بیخ برابری و عدالت و انسانیت؛ سبز خواهد شد.
غزلی از مجموعهٔ "سنگ فلاخن" پیشکش شما عزیزان:

ابرهای خشک

ما را فـــــروختــنـــــد و چـه ارزان فروختند
مثل عـــــروس بی‌ســـروسامـــــــان فروختند

پیش از بــــــــلوغ؛ ناپدران گرســنه‌چشـــــــم
تنها به رخــت و کفـــش و دوتا نـــــان فروختند

بودیم عـضو خـــــانه و بیـــــــگانه زیستـــــیم
تا آشــــــنا شــــــــدیم به تـــــــــــاوان فروختند

خستـــــند چشــم روشــن گوهرشنـــــــــاس را
المـــــاس را به غـــــول بیــــــــــابان فروختند

گفتند‌مــــــان برادر و در چاه؛ سرنــگــــــون
رســـــم کهـن شکســــته و مهـــــمان فروختند

خیـــــــــلی که از پدر پدرِ خـــود نــــــــداشتند
پاس نمک ـ که هیـــچ ـ نمکــــــــدان فروختند

گـــوســــــاله را به دیــــــگ درمسال سوختند
سردســــت خـــــوک را به مسلـمان فروختند

اینان به جــای بلبـــــل ســــرمست بر درخـت
گنجشـک رنـــــگداده به شیــــطان فروختند

القصه سالهـــاست که این ابرهــــــای خشک
پایــــیز را به جــــای بهــــــــــــاران فروختند

فضل الله زرکوب

کوپنهاگن 31.01.2009

حاملان تورات


ضمن عرض ارادت؛ سپاسمند تمامی شما دوستان و عزیزانی هستم که در نهایت محبت و دوستکامی؛ ورودم را به شست و یکمین زادروز زندگی؛ تبریک گفتید و با تبصره‌های دلگرم‌کنندهٔ خویش؛ نهایت منت را بر این کهتر؛ نهادید. اجازه دهید این غزل را به محضر شما بزرگوارن پیشکش کنم:

حاملان تورات

سر‌خوش آنان که به درد دگران درمانند
نه که بر کار فروبستهٔ خود در؛ مانند

زندگی می‌کن و دور از غم فردا خوش باش
که در این دخمه بسی مثل تو سرگردانند

خار و خس ملعبهٔ دست نسیم‌است؛ ولی
قله‌ها در شب سختی سپر توفانند

باش در معرکه عنقای شکاری؛ نه کلاغ
این گروهی که به مردارخوری خندانند

تکیه بر اهل مُناجاتِ ریاکار؛ خطاست
کاین جماعت دو قدم پیشتر از شیطانند

مهر تکفیر؛ مهیا به لب هر پرسش
بوالاراجیف ز إحراق تب و هذیانند

نام حق بر لب و خونابهٔ ناحق در جام
مفتخر گشته که بر خوان خدا مهمانند

تکیه بر عرشهٔ منبر زده بر جای رسول
صاحب حاشیه بر هر سخن یزدانند

هر کجا هست کلامی متشابه؛ محکم
محکمات سخنش را متشابه خوانند

به زبان عین بلالند و به دل؛ بوسفیان
گاه؛ دیوانهٔ حورند و گه از غلمانند

از خدا آخُرک پرعلفی می‌طلبند
روزها حامل تورات و شب از قرآنند

گر رهایی طلبی؛ فاصله گیر از این قوم
که به هر عصر و زمان یکسره در خسرانند

به خرابات قدم نه که در این خانهٔ مهر
چه مسلمان و چه هندو؛ به نظر یکسانند

فضل‌الله زرکوب

یکشنبه 13 اردیبهشتماه (برج ثور) نود و چهار

بازی با عشق

بازی با عشق

کسی گفتا: "چه باید کرد با عشق؟"
به او گفتم: مبازی نرد با عشق!

اگر داری دلی حتا ز پولاد
مقابل شو بسان گرد؛ با عشق

فضل‌الله زرکوب
سوم اردیبهشتماه نود و چهار
کوپنهاگن

اشاره به دوبیتیی از شاعر شیوابیان ما جناب اشراقی که گفته‌اند:
"نمی‌دانم چه باید کرد با عشق؟"

سردخانهٔ پیری


این سروده را که مربوط به حدود بیست سال پیش است؛ از مجموعهٔ "برج خاکستر" پیشکش‌تان می‌کنم:

سردخانهٔ پیری

چه زود ریخت پر و بالم؛ ای بهار جوانی!
فسرد و یخ زد و خشکید شاخسار جوانی

تنور گرم امیدم ز تاب رفت و فرو خفت
به پای جنگل اندوه؛ برگ و بار جوانی

چه سکه‌ها که ز پستوی گنجخانهٔ فرصت
به مفت؛ باخته‌ام بر سر قمار جوانی

به‌سان برق رسیدم به سردخانهٔ پیری
به رنگ باد کشیدم سر از دیار جوانی

هزار بارم از این در؛ زمانه راند به سیلی
به خیره باز نشستم به انتظار جوانی

به هوش باش که زود است چون حباب برآری
سر از حکایت کوتاه خنده‌دار جوانی

بیا و باقی ایام را به بیهده مسپر
چه سود شیون و زاری ز روزگار جوانی؟

ز دست مرتعش و قامت خمیده چه آید؟
به غیر دسته‌گلی هدیه بر مزار جوانی

سمند عمر گران را سبک مران که دگر بار
به خواب نیز ننوشی ز چشمه‌سار جوانی

فضل‌الله زرکوب

هرات، خردادماه 1375

زخم تنهایی


بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذرا ما را بس
"حضرت لسان‌الغیب"
دیشب آخرین شب از شستمین سال زندگی پرنشیب و فرازم نیز گذشت. منت خدایرا که تا کنون تکلیف خاصی سلامت جسمیم را تهدید نمی‌کند. دیروز که پزشک خانوادگیم با لبخند و مهر؛ نتیجهٔ آزمایش کامل خونم (چکاپ) را به دستم داد؛ نخستین کسی بود که تندرستی و زادروزم را برایم تبریک گفت. امروز که نخستین روز از ورود به شست و یکمین سال زندگی من است؛ دوستان پرمهر؛ از گوشه و کنار این جهان پهناور؛ ابرهای بارانی سرشار از محبت را به سوی صحرای تفتیده و نزدیک به چهل سال؛ باران‌ندیدهٔ قلبم که جوهرهٔ نسلی سوخته است فرستاده‌اند. از یکایک این عزیزان؛ نهایت سپاس و امتنان را دارم و امیدوارم چشم از این جهان نبسته؛ شاهد روزگاری باشیم که بتوانیم در زادگاه خود با لبی پرخنده و خاطری آسوده از هرگونه تشویش؛ گام بر داریم و دیگر از این دست؛ نسراییم:

زخم تنهایی

خدا! درد غریبی کشته ما را
غم حسرت‌نصیبی کشته ما را

از اینسو زخم تنهایی؛ از آنسو
زَخ مردمفریبی کشته ما را

فضل‌الله زرکوب

دوم اردیبهشتماه نود و چهار و برابر با:
نخستین روز شست و یکمین سال عمرم

یاد وطن


یاد وطن

ألَی! یاد وطن کرده دل مه
لباس غم به تن کرده دل مه

در این غربتسرا اهل دلی نیست
هوای انجمن کرده دل مه

فضل‌الله زرکوب

کوپنهاگن؛

ابرهای خشک

غزلی از مجموعهٔ "سنگ فلاخن" پیشکش شما عزیزان:

ابرهای خشک

ما را فـــــروختــنـــــد و چـه ارزان فروختند
مثل عـــــروس بی‌ســـروسامـــــــان فروختند

پیش از بــــــــلوغ؛ ناپدران گرســنه‌چشـــــــم
تنها به رخــت و کفـــش و دوتا نـــــان فروختند

بودیم عـضو خـــــانه و بیـــــــگانه زیستـــــیم
تا آشــــــنا شــــــــدیم به تـــــــــــاوان فروختند

خستـــــند چشــم روشــن گوهرشنـــــــــاس را
المـــــاس را به غـــــول بیــــــــــابان فروختند

گفتند‌مــــــان برادر و در چاه؛ سرنــگــــــون
رســـــم کهـن شکســــته و مهـــــمان فروختند

خیـــــــــلی که از پدر پدرِ خـــود نــــــــداشتند
پاس نمک ـ که هیـــچ ـ نمکــــــــدان فروختند

گـــوســــــاله را به دیــــــگ درمسال سوختند
سر دســــت خـــــوک را به مسلـمان فروختند

اینان به جــای بلبـــــل ســــرمست بر درخـت
گنجشـک رنـــــگداده به شیــــطان فروختند

القصه سالهـــاست که این ابرهــــــای خشک
پایــــیز را به جــــای بهــــــــــــاران فروختند

فضل‌الله زرکوب

کوپنهاگن31.01.2009

تمام عالم هستی فدای مادر باد


دریغا که مادرم نیست تا در برابرش زانو می‌زدم و این سروده را با تمام وجود در پیشگاه مقدسش می‌خواندم.
اینک آن را به این مادر بزرگوار که عطر و بوی او را می‌دهد و تمام مادران نیکو و پاکدامن؛ تقدیم می‌کنم:

تمام عالم هستی فدای مادر باد

شمیم یاد تو در هر سری شناور باد
دلی که نیست هوایت در او؛ مکدر باد

دلی که در گروت نیست ـ گر چه کشتی نوح ـ
شکسته باد و به گرداب غم شناور باد

شکوه سرو نجابت ـ چو سوی باغ روی ـ
به پایبوست اگر خم نشد؛ محقر باد

گلی که میل تبسم کند جدا ز لبت
ز چهره گَردِ زمستان نشُسته؛ پرپر باد

سری که چشم‌به‌راه نسیم دامن توست
همیشه سبز و به شادابی صنوبر باد

کویر تنگدلیهای تشنهٔ ما را
دو دست بارورت ابر سایه‌گستر باد

چو آفرید خدایت؛ فرشته‌ها گفتند:
هر آیتی که نیفتد به سجده؛ کافر باد

مرا ز معجزه‌هایت دو بال بس؛ یعنی
به بام گنبد مهرت دلم کبوتر باد

ایا الاههٔ خورشید، ای مفسر صبح!
که چار‌ فصل تو بادا بهار و خوشتر باد

اگرچه جان من از توست؛ هم فدای تو باد
هزار بار دگر باد و بار دیگر باد

اگر تمام جهان مال من شود؛ گویم:
تمام عالم هستی فدای مادر باد

فضل‌الله زرکوب

22 اردیبهشت 1391

برکت نوروز


برکت نوروز

بر زلف پَرِیشان چه زنی شانه! رها کن
زنجیر و تو؟ این حلقه به دیوانه رها کن

از پنجره موهای به‌هم‌ریخته‌ات را
یعنی که اسیر آمده؛ زولانه رها کن

در دل به تو عشرتگهی از مهر؛ گشودم
از آهن و سیمان بود آن خانه؛ رها کن

مجنون تو پشت در و تو روی؛ به صحرا
ای لیلیِ رویایِ من! افسانه رها کن

لبخند تو و اخم تو چون دانه و دام است
بی‌دام؛ گرفتار توام؛ دانه رها کن!

دیروزِ سیهروزِ پر از دردِسری را
از برکتِ نوروز؛ به شکرانه رها کن

نیکواست اگر شاخ گلی هم رسد از دوست
سوغاتی بیگانه به بیگانه رها کن

کی بوسه به پیغام کند دفع خمارم؟
بر پای خمم افکن و پیمانه رها کن

جانم به لب آمد؛ دگر اما و اگر را
ــ بی‌پرده سخن گوی؛ بلی، یا نه؛ــ رها کن

فضل‌الله زرکوب

کوپنهاگن؛ چهارشنبه اول سال نود و چهار

یک حرف صادقانه بگویید...


قتل ناجوانمردانه و مظلومانهٔ فرخنده آن قدر بهت‌زده‌ام کرد که نتوانستم چیزی به نام مرثیه‌ در سوگش بسرایم ولی می‌دانم که با حقی که بر گردن همهٔ ما قلم‌به‌دستان دارد؛ در حد توان تلاش خواهیم کرد دین خود را نسبت به او ادا کنیم؛ زیرا فرخنده نماد مظلومیت تمام انسانهایی است که قلب‌شان در سینه برای انسانهای اسیر جهل و خرافات می‌تپد. اینک غزلی از مجموعهٔ "سنگ فلاخن" را پیشکش‌تان می‌کنم تا ببینیم در آینده چه حالی دست خواهد داد:

یک حرف صادقانه بگویید...

چـــه وحشتـــی است که افتــــاده در جهان شما
نشســــته اخــــتر شـــومی به کهـــکشــــان شما

رویـــــد و فکـــــر چــــراغی دگر کنید ای قوم
که این شهـــــاب؛ نپایــــد به آسمـــــــــــان شما

ز خـــانــــــــدان محبـــــــت کناره بایـــد کــــرد
کســــی که روی نهــــد ســـوی آستـــــــان شما

نه رستخیــزعجــیبی است گـر به روز شمـــار
ز پشت گـــــردن‌تان بر دمــــــد زبــــــان شما

شود گــذرگــــه محشــر پر از عفــــن چو زنند
موکـــــــلان جهـــــــــنم به چینــــــــــه دان شما

به روز ألعطــــــــش خویــــش؛ رو نگـه دارید
که جرعـــــه یــــی بفشــــــــــانند؛ بر لبان شما

چه دیدگــــــان حریصـی که کور خواهـد گشت
چـو بــــاژگــــــونه سرایـــــــد زه کمـــــان شما

چه پایـــکوبی گرمی شکــــــوفه خــواهد داشت
به برگریــــــز تمــــــــاشــــایــــی خـــــزان شما

ز شـــــرع خواجه بگویید صادقــانه که چیست؟
بغیـــــر سبحـــه و دستـارتـــــــان نشــــان شما

اگر به همچو شجرنامه ای است شــــرط ورود
بهشـــت و جملـــــــــه درختـــــان آن ازان شما

فضل‌الله زرکوب

آخرین ویرایش: تابستان 1388 هرات

 

نسل نوروز


غزلی فی‌البدیهه برای نوروز پس از مدتها.
بد نیست انگیزهٔ این غزل را هم کوتاه؛ بنویسم:
دوست جوان فاضل و فرهنگیم جناب میلادجان مطهری که در حال تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد در دانشگاه هرات می‌باشند؛ شب دوش برایم نوشتند که "یک خوشخبری: این ضرب المثل شیرین فارسی را شنیده‌اید: ( شنبه به نوروز افتاد)؟ موضوع اینجاست که سالها طول می‌کشد تا سال جدید در روز شنبه تحویل شود؛ به همین خاطر اگر شروع نوروز در شنبه باشد آنرا خوش‌یمن می‌دانند و وقتی یک اتفاق غیر منتظرهٔ خوب رخ دهد؛ می‌گویند: چی شده؟ شنبه به نوروز افتاده؟ حالا من برایتان خوش‌خبری بدهم که امسال شنبه به نوروز افتاده؛ به فال نیک بگیرید."
من هم در پاسخ ایشان نوشتم که: بیشتر شاعران "مکتب وقوع" در شعر فارسی؛ از "مضمون‌یابان" مضمون می‌خریدند و پس از پروریدنش؛ از آن بیتی بکر و بدیع می‌ساختند. اینک من هم از این مضمون و سوژه غزلی می‌سرایم و آن را به عنوان هدیهٔ نوروزی به شما و دیگر دوستان؛ پیشکش می‌کنم.

نسل نوروز

بگو به دشت، به دریا، به کوه؛ دردِ مرا
که خاک گشتم و بادی نبرد؛ گردِ مرا

بهار؛ تشنهٔ گلبرگهای رنگین بود
نخواند قِصهٔ پاییزهای زردِ مرا

پلنگِ زخمی آهم! برو به ماه بگو
گلایه‌های شبِ سوت و کور و سردِ مرا

بگو که وحدتِ کفتارها چگونه شکست
حریمِ بیشهٔ شیرافکنانِ مردِ مرا

فکند؛ رشتهٔ خرمهره‌ای به گردنم و
ربود از کفِ من کوهِ لاجوردِ مرا

بگو به خصم: اگر قِصه‌هایِ رستم را
نخواندی؛ این گز و میدان! ببین نبردِ مرا

ز سرزمینِ خراسان؛ ز نسلِ نوروزم
ز شاهنامه برون آر؛ کارکردِ مرا

خبر رسید که امسال؛ شنبه‌نوروز است
به فالِ نیک؛ بیارید تخته‌نردِ مرا

فضل‌الله زرکوب

شب چهارشنبه آخر سال نود و سه
کوپنهاگن

به شاعرانه‌ترین لحظه‌ها


غزلی از "برج خاکستر" پیشکش شما عزیزان:

به شاعرانه‌ترین لحظه‌ها

بیا که این دل پر درد داغدیده ـ تو را
صدا زند ز سر شام تا سپیده ـ تو را

چگونه چشم خیال از رخ تو بر دارد
مصوِّر تو که در خواب هم ندیده تو را

خدای لطف و ملاحت به کارگاه خیال
به آب و رنگ کدامین قلم کشیده تو را؟

به هرچه می‌نگرم در تو غیر معجزه نیست
گه فراغت خود شاید آفریده تو را

ز روح خود به کدامین فرشتهٔ عاشق
به شاعرانه‌ترین لحظه‌ها دمیده تو را

گر اشتباه نگویم؛ چُنین که پنهانی
برای خویش؛ خداوند برگزیده تو را

تبسمی کن و بشکن قفس، ببین که چه‌سان
به بر کشد دل تنگم به‌سر‌دویده؛ تو را

تو را به آن که تو را آفرید؛ در بگشای
که هرچه خون به جگر داشتم؛ چکیده تو را

مرو مرو که صدا می‌زنند رگ‌رگ من
ـ اگر چه قامت موزون من خمیده ـ تو را

فضل‌الله زرکوب

18 مهرماه 1389

نوروز اگر با تو نشینیم


نوروز اگر با تو نشینیم

نوروز؛ دلاراست اگر با تو نشینیم
چون روی تو زیباست اگر با تو نشینیم

نوروز چه؟ حتا که زمستان سیه‌روز
فردوسِ فریباست اگر با تو نشینیم

نوروزِخراسان که همانندِ بهشت است
رشک همه دنیاست اگر با تو نشینیم

هُرم لبِ تاوَلزدهٔ خشکِ نمکسار
مثلِ دمِ عیساست اگر با تو نشینیم

تربوزِ ابوجهل که مشهور به تلخی است (1)
چون کاسهٔ حلواست اگر با تو نشینیم

هر گوشه که ویران شده از فتنهٔ داعش
پاریس و بخاراست اگر با تو نشینیم

آن شیخ که می‌گفت به ما فاسق و فاجر
نزد همه رسواست اگر با تو نشینیم

بر دور و بر ما چه غم از هَوهَوِ آتش (2)
إنگار که دریاست اگر با تو نشینیم (3)

قلبی که زند بی‌تو به هر ثانیه صد بار
در سینه شکیباست اگر با تو نشینیم

بر رغم سکوتی که در این خانه نبودی
در شهر؛ چه غوغاست اگر با تو نشینیم

لیلاشدنت باد مبارک که پس از این
مجنون لقب ماست اگر با تو نشینیم

حالا که رسیدیم به هم؛ قول تو قول است؟
یا وعدهٔ فرداست اگر با تو نشینیم!

فضل‌الله زرکوب

جمعه 22 اسفندماه نود و سه
کوپنهاگن

1 - تربوز: هندوانه
2 - هَوهَو آتش: طغ

قصیده‌ای برای بهار

 

هشت روز دیگر به نوروز داریم که پیشاهنگ بهار است، پیشاهنگ برخاستن طبیعت از بستر افسردگی و فرسایش و راه‌افتادن به سوی زندگانیی مجدد و متکاملتر. اما این ما؛ یعنی مغز و اندیشه و دستان ما؛ آیا هدیه‌ای تازه و نو و دیگرگونه به جهان بزرگ انسانیت و در مجموع؛ کشفی تازه از عالم هستی دارد؟ من که در خودم چنین چیزی را سراغ ندارم؛ شما چه؟ حتا سروده‌ای تازه که بوی آرزو و امید از آن به مشام برسد. بیایید در مقدمهٔ نوروز و بهار این قصیده را که سال پار سروده‌ام دوباره پیشکش‌تان کنم؛ امیدوارم حالی و دلخوشیی دست دهد تا بتوانیم بهار و نوروز را چونانکه در خور است بسراییم؛ مثلن: حد اقل دلخوشیی از نوع رهاسازی همین سی و چند برادر ربوده‌شدهٔ ما از قوم متمدن و بافرهنگ و مظلوم هزاره از چنگال گردنه‌گیران بی‌فرهنگ و بی‌هویتی که ریشه در قلب گروهی از غاصبان قدرت در سرزمین‌مان دارند و حتا آنها را برادر می‌خوانند:

قصیده‌ای برای بهار

سی سال و پنج سال؛ نه نوروز، نه بهار
سی سال و پنج سال؛ نه ریشه، نه برگ و بار

سی سال و پنج سال که بیگانه با طلوع
نی ماه، نی ستاره، شبِ تارِ تارِ تار

خورشید؛ این الاههٔ زیبای مهر نیز
بر آسمان ما چو رسد؛ کج کند مدار

سی سال و پنج سال؛ افق مثل مادری
بر نعش پاره‌پارهٔ فرزند؛ سوگوار

سی سال و پنج سال؛ کفن، خاک، ناله، اشک
فریاد، صیحه، ضجه، سیه‌پوش، داغدار

سی سال و پنج سال؛ شکوفه، تگرگ، برگ
آفت، جوانه، مور، ملخ، کرم، شوره‌زار

سی سال و پنج سال ز کندو به جای شهد
چلپاسه، سوسک، کژدم، خفاش، موش، مار

سی سال و پنج سال که سرخط هر خبر
توپ و تفنگ و بمب و کمین است و انفجار

هر شب؛ هراس و وحشت و کابوس و چیغ سرد
هر روز؛ دود و آتش و باروت و انتحار

سی سال و پنج سال که این نسل سوخته
در کوره‌های داغ؛ چو سیماب؛ بیقرار

سی سال و پنج سال که عنوان شعر ماست
گرگ سیاه و اهرمن و غول شاخدار

سی سال و پنج سال نه دست نوازشی
بر روی خیس کودک زرد و ضعیف و زار

سی سال و پنج سال تنیدن ز خون دل
چون کرم کور پیله در اطراف خود حصار

چسپیده‌اند چون کنه بر شاخ و برگ ما
بی‌ریشگان دلقکی از نسل کوکنار

وا حسرتا! سری که سزاوار دشنه است
با تاج فَرَّهی شده امروز؛ شهریار

قلبم ز درد؛ عین انار دریده‌ای است
در زیر آفتاب عرقسوز قندهار

گاهی به نوشداروی سهراب؛ بعد مرگ
گریم چو ابر زخمی نوروز؛ زار زار

گهگاه نیز چرت زنم با خودم که نی!
خود‌کرده را خطاست شکایت ز روزگار

غیر از دودسته مشت‌به‌سر‌کوفتن مباد
مزد کسی که تخم فشاند به شوره‌زار

پیچک به جای تاک هر آن ‌کس به باغ کشت
سهمش گهِ درو؛ علف هرزه است و خار

با این خیال خام خود ای خوش‌خیالکان!
تا چند خفته‌اید که بر می‌دهد چنار؟

ای پابرهنه رو به نمکسار! این نه آب
موج توهمی است، سرابی است آشکار

ای خود لجام؛ بر دهن خویشتن زده!
جفتک چه ادعاست ز یابوی زیر بار؟

آن را که بهر کسب شرف نیست پشتکار
باشد سزای خندهٔ مزدور و پیشکار

دندان سستِ عقلِ کسی را که کنده‌اند
همپای جنت است بر او دشت خارزار

خمیازه‌ای رسید و ز انگشت ما زدند
اهریمنان؛ نگین بزرگی و افتخار

برخیز و زین به رخش نه و پای در رکاب
تا چند سر به زانو؟ تا کی به انتظار؟

برخیز! ورنه حاصل ما نیست بیش از این
جز زنگ و موریانه ز شمشیرِ یادگار

گر افتخار می‌طلبی؛ حالیت کنم
یا اوج اقتدار و یا حلقه‌های دار

یا ارزن و خروسی و تخمی و کُت‌کُتی
یا چون عقاب؛ سینهٔ گرمی و کوهسار

آزادگی که مست غرور است و سربلند
نوشیده انگبین ز لب تیغ آبدار

برخیز! پیش از آن که جگرگوشه‌های ما
بر سنگ گور ما بنویسند:

فضل‌الله زرکوب

"بی‌بخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار"
31 خردادماه 1392
کوپنهاگن

لبخند مهر

 

غزلی پیشکش شما عزیزان:

لبخند مهر

با خشم آذرخش؛ چو جنگل در اوفتد
موج شرر به خرمن خشک و تر اوفتد

هرچند نسل خار؛ سزاوار آتش است
اما بسوزد آنچه که در چنبر اوفتد

بر خود مباش غره؛ که در گیر و دار رزم
زین سرنگون شود چو ز سر افسر اوفتد

از ناخدا چه ساخته در کام موج مست
گر بادبان رها شود و لنگر اوفتد

آب روان که سلسله‌جنبان زندگی است
یاغی چو شد کشنده و ویرانگر اوفتد

منگر سبک به پشتهٔ خاکی که زیر پاست
با جنبشی نشانه ز بوم و بر اوفتد

دست هوا اگرچه نسیم نوازش است
هنگام قهر؛ سیلی مرگ‌آور اوفتد

اما ز لطف آتش و آب و هوا و خاک
نقش امید بر لب نیلوفر اوفتد

تا می‌توان به دست ز کاری گره گشود
دندان در این میانه چرا داور اوفتد؟

پیش آر دست مهر؛ که در رختخواب خصم
پیوسته خار سر زند و نشتر اوفتد

بر دوش آن که نغمهٔ پاییز می‌سرود
شالی به رنگ سربی خاکستر اوفتد

"شست عروس" پا بکشد از حریم تاک
در خم خروش و سکسکه در ساغر اوفتد

فضل‌الله زرکوب

یکشنبه 29 تیرماه 1393
"شست عروس" از دیرپاترین و خوشگوارترین انگورهای هرات است.

ذرهٔ عاشق

در آستانهٔ هشتم مارچ؛ روز جهانی زن؛ با درود بر تمامی زنان وفادار و ازخودگذر که محراق گرمی کانون خانواده می‌باشند و همسران باوفای شان را تا پای جان یاری می‌کنند؛ نه با آبروی شان بازی، و در تمامی پیچ و خمها و نوسانهای زندگی؛ چونان بالی بشکوه و نیرومند؛ پرواز عشق را به اعجاز مبدل می‌سازند و با این همگونی و همیاری؛ حماسه‌هایی می‌آفرینند که چشم استوره‌های بیژن و منیژه، وامق و عذرا، رستم و تهمینه، لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد، رابعه و بکتاش و.... را خیره می‌کنند. این غزل را که همین امشب سرودم به همسر نازنین و با وفایم و تمامی بانوان پاکدامن و پاکدل پیشکش می‌دارم:


ذرهٔ عاشق

ای عشق چه کردی که چُنین سوخته‌جانم؟
جز نام تو یک لحظه نیاید به زبانم

زین بی‌نمک پُرمَنَکِ خام چه پختی؟
اینگونه که دل‌بدشده از آبم و نانم

وقتی که خداوند خودم؛ عین حبابم
وانگاه که در بند توأم؛ رود روانم

گر از تو رها؛ در قفسم، هیچم و پوچم
وقتی که تویی همنفسم؛ جانِ جهانم

بی‌لطفِ تو در بادِ هوا چون پر کاهی
با مهر تو در کون و مکان کوهِ گرانم

تو پرتو خورشیدی و من ذرهٔ عاشق
بی روی تو خاموشم و در خویش؛ نهانم

در نای لبت کیست که افکنده به بندم؟
در حنجره‌ات چیست که ببریده امانم؟

در قمقمهٔ خویش چه داری که شب و روز
در حسرتِ خفتن به صف دُردکشانم

در گلخن آتشکده‌ات مخزن باروت
در بارگه میکده‌ات پیرِ مُغانم

دور از تو خزانی است دمِ گرمِ بهارم
با عطر نسیمِ تو بهار است خزانم

گر جز به تو اندیشم و غیر از تو بجویم
در هر نفسی خاک سیه باد و دهانم

در گور؛ چه! حتا که پس از صورِ قیامت
یک لحظه جدا از تو غنودن نتوانم

دیگر به تن بی‌رمقم باز نگردد
این جان گره‌خورده به لبهای تو؛ جانم!

فضل‌الله زرکوب

شنبه شانزدهم اسفندماه نود و سه
کوپنهاگن

معاهدهٔ عشق


معاهدهٔ عشق

شبی که واکنی آغوش بر من ای تاووس
و مثل غنچه لبت را؛ که هی بگیر و ببوس

شبی؛ رهاشده از خویشتن ز ساحلِ خشک
چُنان که قایقِ بی‌بادبان در اقیانوس

شبی که در دلِ امواجِ گرمِ آغوشم
ز سوزِ عشق؛ بلرزی چو قلب اورانوس

شبی که یادِ جوانی کنیم و فردایش
شویم شهره به دامادِ قند و تازه‌عروس

شود روان و تنِ ما بدیلِ آتشگاه
نه غم ز تهمتِ آتش‌پرست و کفر و مجوس

ز هُرمِ آتشِ دیدارِ ما بسوزد شیخ
ز بیقراریِ ما پَلپَتَک زند ناقوس

چو ما مُعاهدهٔ عشق را کنیم امضا
چه آتشی که نیفتد در انگلیس و به روس!

هر آنچه راز مگو هست؛ فاشِ فاش کنیم
بدون ترسِ سخنچین و غصهٔ جاسوس

شکرلبان به تو، گُنداوران به من بخشند
غزل ز خَطّهٔ شیراز و شاهنامه ز توس

همیشه روی عزیزان ما بود گل‌گل
هماره چهرهٔ بدخواه ما عبوسِ عبوس

خلاصه اینکه: چُنان حل شویم در دلِ هم
که از "من" و "تو" نباشد چو ذره‌ای محسوس

فضل‌الله زرکوب
جمعه پانزدهم اسفندماه نود و سه
کوپنهاگن