نسل نوروز

نسل نوروز

بگو به دشت، به دریا، به کوه؛ دردِ مرا
که خاک گشتم و بادی نبرد؛ گردِ مرا

بهار؛ تشنهٔ گلبرگهای رنگین بود
نخواند قِصهٔ پاییزهای زردِ مرا

پلنگِ زخمی آهم! برو به ماه بگو
گلایه‌های شبِ سوت و کور و سردِ مرا

بگو که حیلۀ کفتارها چگونه شکست
حریمِ بیشهٔ شیرافکنانِ مردِ مرا

فکند؛ رشتهٔ خرمهره‌ای به گردنم و
ربود از کفِ من کوهِ لاجوردِ مرا

بگو به خصم: اگر قِصه‌هایِ رُستم را
نخواندی؛ این گز و میدان! ببین نبردِ مرا

ز سرزمینِ خراسان؛ ز نسلِ نوروزم
ز شاهنامه برون آر؛ کارکردِ مرا

خبر رسید که امسال؛ شنبه‌نوروز است
به فالِ نیک؛ بیارید تخته‌نردِ مرا

فضل‌الله زرکوب


شب چهارشنبه آخر سال نود و سه کوپنهاگن

 

 

پیام آسمانی

پیشاپیش؛ با پیشکش این رباعی؛ فرا رسیدن سال 1396 خورشیدی را که چاشتگاه روز دوشنبه 30 اسپندماه (برج حوت) 1395 خورشیدی ساعت 12.30 به وقت کابل و 11.30 به وقت تهران می‌باشد بر همۀ عاشقان نور و طراوت و زندگی مبارکباد می‌گویم.
امیدوارم نوروز؛ فرصتی باشد برای ایجاد همدلی در ساختن کشوری یکپارچه از اقوامی که تمامیتخواهی برخی؛ آنان را به سوی چند پارچگی می‌راند:

پیام آسمانی

نوروز؛ نوید زندگانی دارد
در سینه پیام آسمانی دارد

این رود روان پاک؛ با شرشر خویش
آهنگ حیات جاودانی دارد

فضل‌الله زرکوب


جمعه 17 اسفندماه(برج حوت) 1395

نوروز؛ پیام‌آور عشق

نوروز؛ پیام‌آور عشق

نوروز؛ پیام‌آورِ عشق است و امید است
پیکی که لبش نامه‌بر مهر و نوید است

شیپورِ رهایی ز سیهچالۀ اندوه
مهمانِ عزیزی که ز تبعید رسیده است

این جشنِ طبیعت نه ز گبر است و نه هندو
نه هُولی و دیوالی و نه سَدَّه؛ نه عید است

در پیکرِ این نادره‌مولودِ مُبارک
شریان شده هر مویرگ و هرچه ورید است

در سایۀ نوروز؛ بخندید و ببالید
کاین دولت جاوید؛ خوش‌اقبال و سعید است

بر مقدم نیکوش؛ بریزید و ببیزید
هرقدر؛ به پستو عسل و نقل و نبید است


ای دسته‌گل تازه! بیا تا بدر آییم
زین چاه جمادات؛ که تب‌لرزه شدید است

بر خیمۀ خورشید؛ بزن چاک که مهتاب
بی‌پرده بداند چه سیاه و چه سپید است!

زیبایی و چندان که به توصیف نگنجی
این گفتۀ من سخت؛ به تکرار و اکید است

فتوای من این است که از کِهتر و مِهتر
هر کس نپذیرد به بزرگیت؛ پلید است

بر کافر و بر مؤمن و تردامن و معصوم
بر هر که فتد گوشۀ چشم تو؛ شهید است

من منکر پیغمبریت نیستم اما
افسوس که إِعجاز تو آیات حدید است

با آن که ندارم سر تقلید ولیکن
بین تو و من رابطۀ پیر و مرید است

روحم به کفت تار ربابی است که دایم
با زخمۀ انگشت تو در گفت و شنید است

گه مویه کند، گاه؛ چو نی؛ زار بنالد
گه دور شود از نظر و گاه؛ پدید است

جز عشق؛ که داند که چه ربطی گه دیدار؟
بین تپشِ تُندِ دل و لرزشِ بید است؟

از چاه؛ به سودای تو بیرون شده یوسف
بگشای سرِ کیسه که هنگام خرید است

ابروی تو؛ این خَنجرِ لَیزرشده؛ گویا
شمری است که سرلشکر بی‌رحم یزید است

در هم مکش آن را! یله کن اخم! که ما را
در چنبر صد نیزۀ خونریز؛ کشیده است

سر خم نکند بر قدم سبزۀ فردوس
یک بار؛ غزالی که به دشت تو چریده است

بگذار که پاییز و زمستان به هم افتند
کز رفتن‌شان نانک ما گرم و ترید است

با داشتن شاهکلیدی چو تو؛ ما را
دیگر چه غم از گم‌شدن دسته‌کلید است

اسپندارمذ (اسفندماه یا برج حوت)1394

فضل‌الله زرکوب

اعلان جنگ

اعلان جنگ

کجایی ای دل خونین تنگم!
که من آمادهٔ اعلان جنگم

برای قتل عام نسل غمها
شوم چنگیز و تو؛ تیمور لنگم

فضل‌الله زرکوب

22 اسفندماه 1393

روز زن

روز زن

دولتخان وزیری؛ سخنگوی وزارت دفاع
حملۀ مهاجمان امروز را
بر چهارصد بستر یک شفاخانه
با آرامش ابدی سی‌کشته
و دست و پا زدن پیکر پنجاه زخمی
پایان داد
غنی احمدزی
از پشت چوکی جنوبی میز آشپزخانۀ ارگ ریاست‌جمهوری
این حمله را تهاجم بر تمام مردم افغانستان دانست
شریک پاکباخته‌اش عبدالله نیز
پس از بستن تازه‌ترین نیکتاییش
این جنایت را محکوم کرد
و با رگبار مسلسل برگهای سپیدار
از برج شمالغربی کاخ
آمادۀ گرفتن انتقام شد
ناتو؛ با لایزرهای کوانتومی خویش
حمله را باورنکردنی
و سفیر انگلیس؛ آن را زشت خواند
زنگ خطر سفارت امریکا به صدا در آمد
که مبادا بن‌لادن با زیرپوش شنا
از حرمسرای جورج بوش
بر برج دیگری صعود کند
روزنامه‌نگاران و خبرنگاران
برای چندمین بار
جنایاتی از این قبیل را محکوم کردند
و عکاسان با ناخنهای بی‌انگشت
عکس یادگاری گرفتند
شاهدان عینی؛ بر روی خوابیدند
تماشای انفجار را
و شاهشجاع با خشم غرید
بر غیرت افغانی شیر کرزی
که چرا برادران ناراضی وی
دامن بی‌آلایش داعش را
در تالار نمایشنامه‌های نظم نوین
آلوده ساختند
*****
و مادر سربازی که پیکر خون‌آلود فرزندش را بر سینه می‌فشرد
به همسرش مژدگانی داد
که امروز روز تو است.

فضل‌الله زرکوب

هشتم مارچ؛ 18 اسفندماه (برج حوت) 1395

از این به‌مویه‌نشستن...

از این به‌مویه‌نشستن...

به کنج سینه دلم هرچه صبر کرد نشد
که غیر مُهره؛ کسی اهل تاس و نرد نشد

هزار رُستم دستان کنار میدان بود
یکی از این همه خنجر نبست و مرد نشد

زدند نعل سُم رخش را به پای شتر
چنان به تاشه که هرگز بلند؛ گرد نشد

چقدر مزرعۀ زعفران چپاول گشت!
ولی دهان و لبی بو نداد و زرد نشد

نبود کاج ستبری که روی دار نرفت
نماند سرو بُلندی که دوره‌گرد نشد

بغیر اره به داد درخت؛ کس نرسید
بجز که تیغ؛ کسی چاره‌ساز درد نشد

از این گروه مخنث نمی‌جهد برقی
زدیم پتک به هر آهنی که سرد....
نشد!

دگر به مویه‌نشستن چه سود و موکندن
که از چه هیچ یلی فاتح نبرد نشد

اگر ز شهر سیه‌جامگان ولو؛ یک تن
ز پیچ گردنه نگذشت و رهنورد نشد

خروش پیهم آتشفشان خموش مباد!
چو هر گدازۀ آن لعل و لاجورد نشد

فضل‌الله زرکوب

نیم نگاه

غزلی پیشکش شما عزیزان پس از مدتی سکوت:

نیم نگاه

هرچند که گفتند از اول: شدنی نیست
گفتم که نه! این رابطه مختل‌شدنی نیست

در قلب من است او؛ نه! نه! در رگ‌رگ من؛ نه!
در روح من؛ آنجا که مبدل‌شدنی نیست

با آن که شعاری است؛ از این سوی؛ گسستن
حتا که به رگبار مسلسل؛ شدنی نیست

سودی ندهد خط‌زدن و باز نوشتن
این جدول جنجالی‌تان حل‌شدنی نیست

آب خرد و عشق؛ نریزند به یک جوی
هر جار و جدل؛ بحث مدلل‌شدنی نیست

خونسرد بنه پای؛ در این معرکه ای عقل!
کاین سوختن آرام به وَلوَل؛ شدنی نیست

کافی است که دستی بکشد نیم نگاهش
آیینۀ ما صاف به صیقل؛ شدنی نیست

فضل‌الله زرکوب

شنبه هفتم اسفندماه (برج حوت) 1395کوپنهاگن

کفتر چاهی

غزلی از مجموعۀ "برج خاکستر" پیشکش شما عزیزان

کفتر چاهی

چشم تو پلنگی است کمین‌کرده به هر سو
بی‌خواب؛ که از گردنه‌ای بگذرد آهو

من در غم آهو‌شدن و حلقهٔ دامی
تو دست‌به‌دامن‌شدهٔ جنبل و جادو

بگذار که آهوی تو افتد به کمندت
چون موج خروشنده که بر پا و پر قو!

دریای خیال تو چه زیباست شبی گر
قایق شود آغوشم و دستان تو پارو

بر قطب جنوب دل من گر تو بتابی
نوشاخ به روی افتد و الوند به زانو

ای ابرِ شتابان! مددی کز دل مرداب
در حسرت جاری‌شدنم بر لب یک جو

هر قطرهٔ من با تو شود نامتناهی
هر ذرهٔ من در پیت افتد به تکاپو

در باغ؛ پس از شایعهٔ سبز عبورت
گل کرده ز هر کَنگَر دیوار؛ هیاهو

هر گل به هوای لب شیرین تو؛ زنبور
هر برگ ز شوق گل رویت شده کندو

سوی حرمت آمده این کفتر چاهی
موج عطشم؛ ساحل بحر کرمت کو!

فضل‌الله زرکوب

28 آبانماه (برج عقرب) 1392کوپنهاگن

گزارشی کوتاه از بزرگداشت کارکردهای ادبی شاعر "آفتاب آواره" در دیار غربت

گزارشی کوتاه از بزرگداشت کارکردهای ادبی شاعر "آفتاب آواره" در دیار غربت
شام شنبه یازدهم فبروی (233 بهمنماه یا برج دلو) همین هفته محفلی برای بزرگداشت از کارکردهای ادبی بانو داکتر حمیرا نکهت دستگیرزاده در شهر امستردام هالند برگزار گردید که لازم است از زحمتهای فراوان دست‌اندرکاران برگزاری این محفل سنگین در یک شب سرد زمستانی؛ نهایت سپاسگزاری و امتنان را داشت. 
 در آغاز؛ پس از خوش‌آمدگویی به مهمانان؛ استاد داکتر لطیف ناظمی با شناخت همه‌جانبه و دقیقی که از این شاعربانو داشتند؛ کارکردهای ادبی و محتوای سروده‌های ایشان را به صورت همه‌جانبه بررسی کردند.
 سپس شاعر و نویسندۀ پرکار؛ جناب مصلح سلجوقی به جایگاه رفتند و قرار بود در یک بریدۀ نیم ساعته از زمان؛ تمام دوازده مجموعۀ سروده‌های این بانو را بررسی کنند ولی با تاسف که فرصتی ایجاد نشد و ایشان ناگزیر؛ صحبتهای خویش را ناتمام گذاشتند.
 قرار بود من نیز به مدت بیست دقیقه پیرامون آثار ادبی بانو دستگیرزاده صحبتهایی داشته باشم ولی به دلیل این که سخنان فشرده و فراشمول استاد ناظمی جایی برای نمایش یادداشتهای من باقی نگذاشت و دیدم که سخن‌گفتن برای من تکرار مکررات و در حکم همان دکان بی‌متاع قصاب کاشانی است؛ صلاح کار را بر آن دیدم که بساط خود را جمع و به نمایش کلیپ ویدیوییی که همکار فرهیخته و شاعر و نویسنده و تهیه‌کنندۀ شبچراغ؛ جناب احسان پاکزاد برای این محفل فرستاده بودند؛ اکتفا کنم.
 پس از خوانش مطالبی از سوی برخی دیگر از شخصیتهای سیاسی و فرهنگی در گرامیداشت بانو دستگیراده چند قطعه موسیقی را با بُنمایه‌های غزل و سروده‌های خود بانو نکهت که از بین دوازده مجموعۀ سروده‌های وی انتخاب شده بود؛ شنیدیم. بعد از صرف غذا؛ طولانیترین بخش محفل آغاز شد که البته امکان استفادۀ بهتر از این بخش؛ مقدور بود.
 گرچه پیامهای تصویری نهادهای فرهنگی و شاعران و نویسندگانی که از کشورهای مختلف فرستاده شده بود؛ مشکلاتی داشت که کوتاه یا از نشان‌دادن در محفل حذف کرد ولی این امکان میسر بود که بسیاری از پیامهای کتبی چندصفحه‌ای را در چند سطر کوتاه و پربار؛ خلاصه ساخت و متن اصلی را برای مطالعۀ دوستداران آنها به دست فضای مجازی سپرد که چنین نشد و متاسفانه پس از خواندن چند پیام طولانی به علت خستگی همگانی؛ بدون این که از دیگر نهادها و شخصیتهایی که به دلیل عدم حضور خود از این بانوشاعر متعهد و پرتلاش به صورت کتبی تقدیر کرده بودند؛ نامی برده نشد.
 از اینها که بگذریم؛ با آن که تعداد زیادی از شاعران قدرتمند زبان پارسی نیز از نقاط دور و نزدیک اروپا حضور به هم رسانده بودند و محفل از حدود پنج عصر شنبه تا پاسی گذشته از بامداد یکشنبه؛ ادامه داشت و بانو حمیرا نکهت نیز با وجود عدم مساعدت وضعیت جسمی؛ حضور در این محفل طولانی را تحمل کردند؛ متاسفانه به علت وجود حواشی و زواید فراوان؛ فرصتی برای خوانش اشعار؛ زیر نام "بخش شعرخوانی" برای دیگران ایجاد نشد یا گنجانده نشده بود؛ در حالی که با حذف تنها قسمتی از زواید؛ می‌شد محفل دیگری را نیز در اندرون همین محفل؛ پس از ختم سخنرانیها زیر نام مثلن؛ "با شاعران آواره در منظومۀ آفتاب آواره" برگزار کرد که شعرخوانی مختصری از خود بانو دستگیرزاده نیز می‌توانست آغازگر آن باشد و با ادامۀ آن توسط شاعران دیگر؛ کیفیت ادبی این احتفال چندین برابر گردد.
 خوشبختانه سروده‌هایی از غزلهای ناب بانو نکهت دستگیرزاده توسط چند تن از بانوان و آقایان؛ خوشخوانی (دیکلمه) گردید که البته می‌توان گفت تعداد زیادی از خوشخوانان (دیکلماتوران) در کار خود موفق بودند.
 سرانجام؛ محفل؛ پس از گرفتن هزاران عکس دلخواه یادگاری با شخصیتهای بزرگوار ادبی و فرهنگی پایان یافت و مهمانان در حالی سالن گرم و فضای داغ محفل را ترک کردند که برف سنگینی سنگفرشهای سرزمین گلهای رنگارنگ یعنی امستردام را پوشانیده بود و اطمینان دارم که گرمی خاطره‌های شیرین این محفل از نفس گرم "چنداسبه"‌های مجهز به آخرین یافته‌های صنعتی؛ اثر کمتری در عدم احساس سرمای شدید مسیر راه نداشت.
 به امید تجدید دیدار ما برای شنیدن سخنان ارزشمند و محققانۀ استاد داکتر لطیف ناظمی در مورد زبان پارسی و پاسخ به پرسشها و نکته‌های ناگشودۀ این زبان در محفل دیگری که شنبه بعد یعنی 18 فبروی سیم بهمنماه (برج دلو) همزمان با بزرگداشت از زبان مادری در شهر وایلۀ دنمارک توسط "انجمن پرستوهای مهاجر" و "بنیاد جهانداران غوری" برگزار می‌شود. البته نقد محتوا و چگونگی برگزاری محافلی از این دست می‌تواند بر ارتقای کیفیت آنها در آینده بیفزاید.

نوید

غزلی از سومین مجموعۀ سروده‌هایم که هنوز نامی بر آن نگذاشته‌ام پیشکش شما عزیزان:

نوید

چه فصلها که به نای گلو ترانه شکست
چه بی‌صدا، چه غریبانه، غمگنانه شکست!

به سنگ تفرقه؛ اهریمنی که چشم نداشت
غرور سرکش ما را به صد بهانه شکست

به نسل سوختگانِ چو ما بگو که چسان
نهال قامت ما را غم زمانه شکست

چقدر بر سر زانو گریستم شبها
بر آن پرنده که بالش در آشیانه شکست

ایا صنوبر سبزی که پیش چشمانت
درختهای گشنبیخ پر زلانه شکست

نوید می‌دهد اینک پر پرستوها
که بازوان تبردارها ز شانه شکست

ستیغ برج نگهبان قلعه باد؛ بلند!
اگر چه سقف خمید و ستون خانه شکست

فضل‌الله زرکوب

بیست و نهم تیرماه (برج سرطان) نود و سه