امروز
امروز
دیروز که جان سپرد و در گوری خفت
وز کودک فردا سخنی نتوان گفت
امروز که مست بالغی در بر تو است
حیف است کز آغوش تو بگریزد مفت
فضلالله زرکوب
جمعه 27 آذرماه ( برج قوس) 1394
کوپنهاگن
امروز
دیروز که جان سپرد و در گوری خفت
وز کودک فردا سخنی نتوان گفت
امروز که مست بالغی در بر تو است
حیف است کز آغوش تو بگریزد مفت
فضلالله زرکوب
جمعه 27 آذرماه ( برج قوس) 1394
کوپنهاگن
باجگیر
این بیمروتهای غارتپیشه سیب از بید میگیرند
جفت پلنگ زخمی بیرحم؛ بین بیشهزاری سبز
حلق گوزن خسته را وقتی به سر غلتید میگیرند
مثل عقابان سیاه قلههای برفی نوشاخ
حال شکار خویش را از لانه تا پرید میگیرند
روییده بر سرنیزۀ مژگانشان پیکان آتشبیز
این شمرها در سرخی شام غریبان عید میگیرند
بی اتهام و پرسش و کشف و شهود و شاکی و قاضی
چون سیم برق لخت؛ هرکس را به خود جنبید میگیرند
ای چشمهای منتظر! آمادۀ دریاشدن باشید
گاهی پریها هم در آب شور؛ مروارید میگیرند
ما در هجوم قحطسالان محبت بر تو دل بستیم
پیوندهامان؛ چون گلوی چشمهها خشکید؛ میگیرند
آرام گیر ای باغبان! زیرا به رسم ما دهاتیها
از رخنههای باغ اگر سیبی کسی دزدید میگیرند
با اینهمه ویرانگری؛ از ما مگردان رو که دلهامان
زان چشمها بهر تپپیدن رنگی از امید میگیرند
فضلالله زرکوب
پنجشنبه 18 آذرماه ( برج قوس ) 1394
این اعلامیه میتواند کورسوی امیدی برای ایجاد تحول در افغانستان باشد. امیدواریم پاکستان، افغانستان، امریکا و کشورهای حامی افغانستان برای تطبیق آن گامهای عملی بر دارند موضوع بسیار مهم و اساسی این است که پای شکستۀ یک مسألۀ بسیار مهم که قبلن میلنگید در این اعلامیه به گچ گرفته شده و آن حفظ تمامیت ارضی افغانستان است. این بدان معنی است که این کشورها در تعریف حدود اربعۀ افغانستان هیچگونه اختلافی با یکدیگر ندارند. نکنۀ بسیار مهم دیگری که موجب دغدغۀ بسیاری از اقوام غیر پشتون افغانستان است این است که بر مبنای بسیاری از تبصرهها چنین استنباط میشود که سیاست دنبالهدار حاکمیتهای فاشیستی قبیلهگرا از آغاز تا کنون این بوده که امتیازهای دادهشده برای یک قوم مشخص در طول این چند قرن را نه تنها حفظ بلکه با گنجاندن امتیازهای بیشتری به اشکال مختلف برای این قوم؛ آن را نهادینه کنند و در قانون اساسی نیز مانند اصطلاحات "افغان" به جای "افغانستانی" و "زبان دری" به جای "زبان پارسی" و درجهبندی شهرهای افغانستان بگنجانند. این موضوع مشخص است که همین اکنون هم علاوه بر رعایت آنچه خود شان به عنوان تعادل قومی مینامند از جمله با توجه به ادعای وجود نفوس شست درصدی پشتونها وتعلق شست درصد پستهای کلیدی و بورسیهها و دیگر امتیازهابه آنها؛ حزب اسلامی و طالبان که بیش از 90 درصد و افغانملیتیها و کوچیها که تقریبن صد در صد پشتونند به شکلی خارج از چوکات این قوانین ظالمانه در بافت حاکمیت حضور دارند و با توجه به ارتباطهای تنگاتنگ قومی و قبیلوی و تاکید و تعمد بر حفظ حاکمیت یک قوم؛ هرگونه که میخواهند از سرود ملی گرفته تا اجباریبودن فراگیری زبان پشتو بر دهل چندسرۀ دولت میکوبند و تمام مردم افغانستان را خواهی نخواهی در دایرۀ یک اتن به ظاهر ملی میچرخانند. البته باید گفت که جابجایی اقوام پشتون آن طرف خط دیورند در پوشش تعداد اندکی از اینطرفیها به شمال کشور و غصب مراتع و زمینهای برادران هزاره و ازبک از دوران عبدالرحمان خان تا کنون و دادن قبالههای چندین هزار جریبی به تعداد معینی از سران اقوام پشتون که همین احمدزیها و منگلها و وردکها و پوپلها و زاخیلها و جاجیها و انواع دیگر زیها... بخشی از آنانند بر نگرانیهای اقوام دیگر افزوده است. باید به این نکته نیز توجه داشت که در افغانستان استفاده از نام اقوام و قبایل پشتون؛ صرف جنبۀ سیاسی و نمایشی دارد و چون قبیله بر اساس حاکمیت یک بزرگ قومی اداره میشود این امتیازها نیز به خانوادههای نزدیک و دور و بر روسای همان قبایل تعلق میگیرد و پشتونهای دیگر که ارتباط تنگاتنگ خونی با رییس قبیله ندارند ار این امتیازها محرومند و هم اکنون ما شاهدیم که محرومترین مردم افغانستان نیز به لحاظ فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی و بهداشتی نیز در بین همین اقوام؛ جنبۀ اکثریت را دارند و این بدان معنی است که حاکمان پشتون فقط به فکر پر کردن جیب و سیر کردن شکم خود بوده و هستند.
آنچه میتواند نظام و شیرازۀ تمام این معادلهها را فرو ریزد آزادی واقعی بیان و رسانه و وحدت تمام اقوام افغانستان و ایجاد حاکمیت مدنی و شهروندی بر مبنای شایستهسالاری و برگزاری گزینشهای دیموکراتیک و شورایی است. به امید رسیدن آن روز که همین اکنون در مسیر پیمایش آنیم.
مثل نی بر لب دلدار...
پس از این جز ادب عشق؛ رعایت نکنیم
از کسی جز لبِ پیمانه حمایت نکنیم
با فقیه و متکلم جدلی ما را نیست
که حدیثی بجز از یار؛ روایت نکنیم
"در میخانه ببستند خدایا مپسند" *
که از این چشمه ننوشیم و سِقایت نکنیم
دستِ منحوسِ کجِ شیخِ ریاکار؛ خلاص
خلق را جز که به میخانه هدایت نکنیم
با رباب و دف و نی دست ارادت بدهیم
بر دلی؛ غم نفزاییم و جنایت نکنیم
مثل نی بر لبِ دلدار نشینیم و ز خویش
قصه بگذار! که یک حرف؛ حکایت نکنیم
هرچه زان غنچه؛ ولو یکسره دُشنام رسد
لب فرو بسته جز اظهار رضایت نکنیم
از همان لحظه که با مهر تو بیعت کردیم
عهد بستیم که از دوست؛ شکایت نکنیم
امتحانی کن و با نیمِ زبان سر بطلب
ناجوانیم اگر جان به فدایت نکنیم
فضلالله زرکوب
جمعه 6 آذرماه (برج قوس) 1394 خورشیدی
کوپنهاگن
*تضمین از حضرت لسانالغیب
غزلی برای گردن بریدۀ تبسمها
سخت بر موی پَرِیشان تو چنگ افکندیم
سوی مُژگان نجیب تو خدنگ افکندیم
بس که بر صورت زیبای تو سیلی زدهایم
داغهای سیهی از همه رنگ افکندیم
عسل ناب سرودیم لبانت را لیک
مثل زنبور به کام تو شرنگ افکندیم
بر جمال تو که آیینۀ دیدار خداست
رویناشسته نظر کرده و زنگ افکندیم
تو تبسمکده بر ما گل سرخ آوردی
مای وحشتکده سوی تو فشنگ افکندیم
تو پری؛ زینت پربرکت ساحل بودی
که رمت داده و در کام نهنگ افکندیم
ای غزالی که تو را با تن زخمآلودت
از لب برکه به دامان پلنگ افکندیم
سربزیر از گلههای عرق شرم خودیم
زین همه داغ که بر چهرۀ ننگ افکندیم
دست ما بشکند ای رود زلال مهتاب
که به آرامش دریای تو سنگ افکندیم
فضلالله زرکوب
دوم آذرماه ( برج قوس ) 1394
کوپنهاگن
استطاعت
حاجیا حجِّ تو مقبول و عبادت مبرور
که شدی شاملِ ألطافِ خداوندِ غفور
نِیَّت و تَلبِیَه، إحرام به میقات حبیب
آفتابِ عرفات و مهِ مشعر مأجور
رمی و قربانی و تقصیر و طوافت با سعی
شب و بیتوته به صحرای منایت مشکور
من نگویم که چرا رفتی و چون بر گشتی؟
چشمِ بیخوابِ ملامتگر و بدخواهِ تو کور
خواهم از مالک آن خانه که در باغ بهشت
کندت با صفی از حوری و غلمان محشور
پشتِ سر؛ خیلِ غلامان و فرا رو؛ حوران
دستِ غِلمان دهدت مالش و ماساژت حور
بر لبِ جویِ عسل سایۀ طوبی ممدود
مرغِ بریان به طبق؛ میوۀ نوبر موفور
چارسو باکِرَگانِ عُرُباً أَترابا
در أَباریق؛ شرابی که مِزاجش کافور
لیک؛ ترسِ من از آن است که هنگامِ حساب
صاحبِ کعبه بپرسد که چه بودت منظور؟
جامه برکندن و آنگاه؛ کفنپوشیدن
مثلِ آن لحظه که اموات؛ برآیند از گور
به تو نزدیکتر از شهرگِ گردن بودم
لیک با "هَروَلَه" لبیکزنان رفتی دور
دیدنِ رویِ من ار مطلب و مقصود تو بود
بهرِ طیکردنِ این راه؛ نبودی مجبور
"لَن تَرانی" نشنیدی که به قرآن گفتیم
گاهِ "رَبِّ أرِنِی أَنظُرِ" موسی در طور؟
ذکرِ لِلّلهِ عَلیالناس؛ بسی دورت کرد
از یتامی و ذِوَیالقُرب و مساکین به غرور
حَقّی از سائل و محروم در اموالت نیست؟
یا به همسایگیت بیوهزنی مضطر و عور؟
یا یتیمی نه؟ که در حسرتِ یک لقمۀ نان
تا سحر ریخت به دامانِ شبِ تیره بلور
استطاعت نه به جاه است و جلال و جبروت
یا به سرمایۀ سرشار و زمین و زر و زور
گر به دَورت سرِ بیشام بخسپد یک تن
دار! ما را ز پذیراییِ آن حج معذور
خانۀ ما نه ز سنگ و گل و آهن باشد
که نه جسمیم، نه جانیم، نه ناریم، نه نور
لامکانیم و نگنجیم به أسماء و صفات
نه به کیف و کَم و أعراض و جواهر محصور
اگر از عرش سخن گفتم و افلاک رفیع
این مثالی است که از غیب در آیم به ظهور
روز و شب رمز دگر دارد و آن هفت فلک
هفت خوان است که گنجی است به هر یک مستور
خوانِ اول: دلکِ طفلِ یتیمی که شکست
برو آن کُلبۀ ویرانشده را کن معمور!
چون شدی فارغ از إعمار؛ دری باز شود
که در آن هست به شش خوانِ دگر رمزِ عبور
فضلالله زرکوب
شنبه چهارم مهرماه(برج میزان) 1394
کوپنهاگن