معبر سیل

معبر سیل
آخر ای قامت خم‌گشتۀ فردا بر خیز!
تا نیفتاده همه قافله از پا بر خیز!
شیخ ما مهر و قلم را به دواتی داده است 
منشین منتظر حجت و فتوا بر خیز!
زان جماعت که فرو رفته در آخُر سرشان
چشم بر بند و رهاشان کن و تنها بر خیز!
تو که چون خط موازی به کسی تن ندهی
بگذر از حلقۀ این مردم رسوا، بر خیز!
در دل بِرکه خزیدن هنر مُرداب است
موجِ بدمست شو! از بستر دریا بر خیز!
گفته بودی ملکم، آمدم از باغ بهشت
حالیا نیز از این دوزخ دنیا بر خیز!
گرچه ویران شده این خانه بنا کن سقفی
تا نگفتند که: از جای من آقا بر خیز!
دانم ای دوست که بس خسته و خواب‌آلودی
لیک این معبر سیل است؛ از اینجا بر خیز!
چارۀ کار؛ بجز کوچه عوض‌کردن نیست
گرچه زخمی است تمام تنت اما بر خیز!
سحرگاه پنجشنبه شانزدهم شهریورماه (برج سنبله) 1396

کمال کرم

کمال کرم
ما همان لحظه که از عشق؛ روایت کردیم
لب فرو بسته؛ اشارت به رضایت کردیم
ناف ما را به هوای تو بریدند که ما
با ولادت به تو اقرار ولایت کردیم
از تو هرگز نبریدیم و نخواهیم برید
که در آغاز سفر؛ فکر نهایت کردیم
هر قدر جور تو شد بر سر ما بیشترک
کمترک در دل خود از تو شکایت کردیم
نیست از تفرقه حرفی به لغتنامۀ ما
که به هر سطر خود از جمع؛ حکایت کردیم
کس ندانست که ماهیت قربانی چیست
همه بر شاهرگ و تیغ؛ کنایت کردیم
هر که پرسید که سرمنزل مقصود کجاست
سوی میخانۀ چشم تو هدایت کردیم
شب عید است میازار کبوترها را
شال بگذار و فرود آ که هوایت کردیم
بگذر از ما که کمال کرمت چشمک زد
گر موازین ادب را نه رعایت کردیم
نهم شهریورماه (برج سنبله) 1396
کوپنهاگن

عید

عید
از عید مگویید که ما عید نداریم
زین خانه بر آیید! برآیید! نداریم
تقویم شباروزی ما سرد و سیاه است
آن شبزدگانیم که خورشید نداریم
گفتیم که در سفرهٔ ما نیست به‌ جز آه
گفتند که مهمان خدایید! نداریم
گفتیم که سهمیهٔ ما نیز همینجاست
در خوان شما آمده؛ تردید نداریم
گفتند که آن میوهٔ ممنوع تخیل
دیری است که اُرغک زد و ترشید؛ نداریم
خاکم به دهن! گرچه غریبیم و طفیلی
از درگه لطف تو هم امید نداریم؟
12 آذرماه 1392
1. اُرغک: کپک، پوپنک.

طعم عشق

غزلی با لبخندی که طعم عشق دارد و منادی ایجاد رابطه‌ای است عسلی بین بندگان خدا:
دیباچه
دیری است که به قول خداوندگار ما:
سخت خاک‌آلود می‌آید سخن
آب؛ تیره شد سر چه بند کن
ما نیز با سپارش مولانا نخواستیم بر خاطر دوستان؛ ملالی باشیم اما:
معمولن هر صبحی را که آغاز می‌کنم و وارد دنیای مجازی می‌شوم؛ نخست خبرهای جهان بویژه سرزمینم را مرور می‌کنم و پس از آن به فیسبوک دیدی می‌زنم.
صبح امروزم را خوشبختانه با غزلی یکدست، ناب و کوتاه از حضرت جواهری؛ شاعر نام‌آشنای دیار مولانا آغازیدم که هرچند ردیف آن تلخ بود ولی از آن طعم عسلی عشق، بوی روابط محبت‌آمیز انسانی، نقش لبخند مهر و شکوه خاطره‌های ماندگار انسانیت تراوش می‌کرد.
غزلی با نشان‌دادن دردهایی کهن و راهکارهایی کم‌هزینه و حتا رایگان برای درمان این دردها که ایجادگر رابطه‌ای است با طعم عسل عشق و بیانگر لطف و کرامت خدای زنبور عسل و کفران نعمت انسانهای نمکناشناسی که کمر بر آتش‌زدن کندوهای محبت او بسته‌اند. 
این غزل از نظر ساختار ظاهری که گفتم یکدست است؛ در یک حال و هوای به‌هم پیوسته و نه منفرد آفریده شده، تمام واژه‌های مورد استفاده؛ مکمل و پشتیبان یکدیگرند.
فضای اجتماعی آن هم‌آهنگ، موسیقی دستگاه واژگانی آن به سمفونیی می‌ماند که تارهای زخم‌آشنای ویولون آن درد سنگین مرگ انسانیت را با تلنگر مویرگهای "آرشۀ" تعهد و التزام فریاد می‌کشند؛ تارهایی که هر مضرابی توان مرهمگذاری بر زخمهای درهم‌گره‌خوردۀ آن را ندارد و "آرشه" یا "کمانه"‌ای که حرکت ملایم افقی آن با آن که مواج است ولی به کردار آب زلالی است که در رودباری آرام با شیبی ملایم حرکت می‌کند و این زخمها را شستشو می‌دهد؛ غزلی با لبخندی که طعم عشق دارد و ایجادگر رابطه‌ای است عسلی بین بندگان خدا.
دست مریزاد جواهری که با غواصیهای ماهرانه‌ات گوهرهای ناب و آبداری از دریای عشق و محبت بیرون می‌آوری.
این هم آن غزل:
طعم عشق
بی طعم عشق رابطه‌ها تلخ می‌شود
لبخند اگر نبود صدا تلخ می‌شود
وقتی ز ابر سوخته باران نمی‌چکد
یکباره طعم آب و هوا تلخ می‌شود
این "برج زهرمار" چه باشد کمی بخند
اوقات بندگان خدا تلخ می‌شود
هرگز مباد عشق به نفرت بدل شود
ورنه تمام خاطره‌ها تلخ می‌شود
بانوی خانه چون که نمکناشناس شد
حتا عسل به کام شما تلخ می‌شود

استطاعت

سروده‌ای در مورد حج و استطاعت که متکی بر آیات قرآن کریم است پیشکش شما عزیزان:
استطاعت
حاجیا حجِّ تو مقبول و عبادت مبرور
که شدی شاملِ ألطافِ خداوندِ غفور
نِیَّت و تَلبِیَه، إحرام به میقات حبیب
آفتابِ عرفات و مهِ مشعر مأجور
رمی و قربانی و تقصیر و طوافت با سعی
شب و بیتوته به صحرای منایت مشکور
من نگویم که چرا رفتی و چون بر گشتی؟
چشمِ بیخوابِ ملامتگر و بدخواهِ تو کور
خواهم از مالک آن خانه که در باغ بهشت
کندت با صفی از حوری و غِلمان محشور
پشتِ سر؛ خیلِ غلامان و فرا رو؛ حوران
دستِ غِلمان دهدت مالش و ماساژت حور
بر لبِ جویِ عسل سایۀ طوبی ممدود
مرغِ بریان به طبق؛ میوۀ نوبر موفور
چارسو باکِرَگانِ عُرُباً أَترابا
در أَباریق؛ شرابی که مِزاجش کافور
لیک؛ ترسِ من از آن است که هنگامِ حساب
صاحبِ کعبه بپرسد که چه بودت منظور؟
جامه برکندن و آنگاه؛ کفن‌پوشیدن
مثلِ آن لحظه که اموات؛ بر آیند از گور
به تو نزدیکتر از شهرگِ گردن بودم
لیک با "هَروَلَه" لبیک‌زنان رفتی دور
دیدنِ رویِ من ار مطلب و مقصود تو بود
بهرِ طی‌کردنِ این راه؛ نبودی مجبور
"لَن تَرانی" نشنیدی که به قرآن گفتیم
گاهِ "رَبِّ أرِنِی أَنظُرِ" موسی در طور؟
ذکرِ لِلّلهِ عَلی‌الناس؛ بسی دورت کرد
از یتامی و ذِوَی‌القُرب و مساکین به غرور
حَقّی از سائل و محروم در اموالت نیست؟
یا به همسایگیت بیوه‌زنی مضطر و عور؟
یا یتیمی نه؟ که در حسرتِ یک لقمۀ نان
تا سحر ریخت به دامانِ شبِ تیره بلور
استطاعت نه به جاه است و جلال و جبروت
یا به سرمایۀ سرشار و زمین و زر و زور
گر به دَورت سرِ بی‌شام بخسپد یک تن
دار! ما را ز پذیراییِ آن حج معذور
خانۀ ما نه ز سنگ و گل و آهن باشد
که نه جسمیم، نه جانیم، نه ناریم، نه نور
لامکانیم و نگنجیم به أسماء و صفات
نه به کیف و کَم و أعراض و جواهر محصور
اگر از عرش سخن گفتم و افلاک رفیع
این مثالی است که از غیب در آیم به ظهور
روز و شب رمز دگر دارد و آن هفت فلک
هفت خوان است که گنجی است به هر یک مستور
خوانِ اول: دلکِ طفلِ یتیمی که شکست
برو آن کُلبۀ ویران‌شده را کن معمور!
چون شدی فارغ از إعمار؛ دری باز شود
که در آن هست به شش خوانِ دگر رمزِ عبور
فضل‌الله زرکوب
شنبه چهارم مهرماه(برج میزان) 1394
کوپنهاگن

أَرِیوَه‌رُودِ* من...

لخت جگر منی هریوای عزیز!
مرغ سحر منی هریوای عزیز!
گر در سر من هوای پروازی هست
تو شاهپر منی هریوای عزیز!
به مناسبت هفتمین سوگروز کبوتران سپیدی که لاشخواران؛ سمفونی بغبغوی‌شان را در خون نشاندند:
أَرِیوَه‌رُودِ* من...
أَرِیوَه‌رود من ای مرغ بال‌وپر‌در‌خون!
أَرِیوَه‌رود من ای نالۀ جگر‌در‌خون!
أَرِیوَه‌رود من ای بغض در‌ گلو زنجیر!
أَرِیوَه‌رود من ای باغ نیشکر ‌در خون!
أَرِیوَه‌رود من ای تشنۀ عطش‌در‌کام!
أَرِیوَه‌رود من ای خستۀ سفر‌در‌خون
أَرِیوَه‌رودِ سحر تا غروب در فریاد!
أَرِیوَه‌رودِ ز شب تا سپیده سر در خون
چگونه بود که در شام دلفریب هرات
ستبر کاج تو غلتید تا کمر در خون؟
أَرِیوَه‌رود! بگو! لب مبند! از چه شدند
کبوتران حریم تو غوطه‌ور در خون؟
پسر نهاد به زانو سر پدر در خاک؟
پدر کشید به بر پیکر پسر در خون؟
ایا مخدرگان سبیل‌تابیده
که خفته خاورتان تا به باختر در خون!
نشست پشت نشست و سکوت پشت سکوت
نتیجه‌ای ندهد غیر نان تر در خون
بگو به گردنه‌گیران که نیست چندان دور
که لاشه‌های شما باشد و تبر در خون
مرا که نیست بغیر از چراغ؛ شمشیری
مرا که نیست چموشی بجز خطر در خون
أَرِیوَه‌زاده نباشم اگر مُغُط** ندهم
شما و نسل شما را نفر نفر در خون
زرکوب
پگاه سه‌شنبه هفدهم مردادماه(برج اسد) 1396
کوپنهاگن

*أَرِیوَه یا أَرِیوا نام قدیمی هرات و أَریوه‌رود یا هَریرود نام رودخانۀ بزرگی است که تمدن هریوازمین مرهون آبهای شیرین آن است.
این رود از کوههای شرق هرات سرچشمه می‌گیرد و به سمت غرب جریان دارد. دارای دو پل بزرگ و معروف به نامهای "پل هریرود" و "پل مالان" است که تمامیتخواهان قبیله نام جعلی و ناسازگار "پل پشتون" را بر "پل هریرود" گذاشته‌اند.
**مُغُط: در اصطلاح عامیانۀ هرات؛ به معنای غوطه است و بیشتر با فعلهای زدن، خوردن و دادن به کار می‌رود.
"مغوط زدن": فرورفتن و بالاآمدن اختیاری شخص در آب.
"مُغُط‌ دادن": جهت تنبیه؛ کسی را پیهم تا سرحد مرگ در آب فرو بردن و بالاکش

به مناسبت هفتمین سوگروز کبوتران سپیدی که لاشخواران؛ سمفونی بغبغوی‌شان را در خون نشاندند: أَرِیوَه‌رُ

لخت جگر منی هریوای عزیز!
مرغ سحر منی هریوای عزیز!
گر در سر من هوای پروازی هست
تو شاهپر منی هریوای عزیز!
به مناسبت هفتمین سوگروز کبوتران سپیدی که لاشخواران؛ سمفونی بغبغوی‌شان را در خون نشاندند:
أَرِیوَه‌رُودِ* من...
أَرِیوَه‌رود من ای مرغ بال‌وپر‌در‌خون!
أَرِیوَه‌رود من ای نالۀ جگر‌در‌خون!
أَرِیوَه‌رود من ای بغض در‌ گلو زنجیر!
أَرِیوَه‌رود من ای باغ نیشکر ‌در خون!
أَرِیوَه‌رود من ای تشنۀ عطش‌در‌کام!
أَرِیوَه‌رود من ای خستۀ سفر‌در‌خون
أَرِیوَه‌رودِ سحر تا غروب در فریاد!
أَرِیوَه‌رودِ ز شب تا سپیده سر در خون
چگونه بود که در شام دلفریب هرات
ستبر کاج تو غلتید تا کمر در خون؟
أَرِیوَه‌رود! بگو! لب مبند! از چه شدند
کبوتران حریم تو غوطه‌ور در خون؟
پسر نهاد به زانو سر پدر در خاک؟
پدر کشید به بر پیکر پسر در خون؟
ایا مخدرگان سبیل‌تابیده
که خفته خاورتان تا به باختر در خون!
نشست پشت نشست و سکوت پشت سکوت
نتیجه‌ای ندهد غیر نان تر در خون
بگو به گردنه‌گیران که نیست چندان دور
که لاشه‌های شما باشد و تبر در خون
مرا که نیست بغیر از چراغ؛ شمشیری
مرا که نیست چموشی بجز خطر در خون
أَرِیوَه‌زاده نباشم اگر مُغُط** ندهم
شما و نسل شما را نفر نفر در خون
زرکوب
پگاه سه‌شنبه هفدهم مردادماه(برج اسد) 1396
کوپنهاگن

*أَرِیوَه یا أَرِیوا نام قدیمی هرات و أَریوه‌رود یا هَریرود نام رودخانۀ بزرگی است که تمدن هریوازمین مرهون آبهای شیرین آن است.
این رود از کوههای شرق هرات سرچشمه می‌گیرد و به سمت غرب جریان دارد. دارای دو پل بزرگ و معروف به نامهای "پل هریرود" و "پل مالان" است که تمامیتخواهان قبیله نام جعلی و ناسازگار "پل پشتون" را بر "پل هریرود" گذاشته‌اند.
**مُغُط: در اصطلاح عامیانۀ هرات؛ به معنای غوطه است و بیشتر با فعلهای زدن، خوردن و دادن به کار می‌رود.
"مغوط زدن": فرورفتن و بالاآمدن اختیاری شخص در آب.
"مُغُط‌ دادن": جهت تنبیه؛ کسی را پیهم تا سرحد مرگ در آب فرو بردن و بالاکشیدن.

به مناسبت هفتمین سوگروز کبوتران سپیدی که لاشخواران؛ سمفونی بغبغوی‌شان را در خون نشاندند: أَرِیوَه‌رُ

لخت جگر منی هریوای عزیز!
مرغ سحر منی هریوای عزیز!
گر در سر من هوای پروازی هست
تو شاهپر منی هریوای عزیز!
به مناسبت هفتمین سوگروز کبوتران سپیدی که لاشخواران؛ سمفونی بغبغوی‌شان را در خون نشاندند:
أَرِیوَه‌رُودِ* من...
أَرِیوَه‌رود من ای مرغ بال‌وپر‌در‌خون!
أَرِیوَه‌رود من ای نالۀ جگر‌در‌خون!
أَرِیوَه‌رود من ای بغض در‌ گلو زنجیر!
أَرِیوَه‌رود من ای باغ نیشکر ‌در خون!
أَرِیوَه‌رود من ای تشنۀ عطش‌در‌کام!
أَرِیوَه‌رود من ای خستۀ سفر‌در‌خون
أَرِیوَه‌رودِ سحر تا غروب در فریاد!
أَرِیوَه‌رودِ ز شب تا سپیده سر در خون
چگونه بود که در شام دلفریب هرات
ستبر کاج تو غلتید تا کمر در خون؟
أَرِیوَه‌رود! بگو! لب مبند! از چه شدند
کبوتران حریم تو غوطه‌ور در خون؟
پسر نهاد به زانو سر پدر در خاک؟
پدر کشید به بر پیکر پسر در خون؟
ایا مخدرگان سبیل‌تابیده
که خفته خاورتان تا به باختر در خون!
نشست پشت نشست و سکوت پشت سکوت
نتیجه‌ای ندهد غیر نان تر در خون
بگو به گردنه‌گیران که نیست چندان دور
که لاشه‌های شما باشد و تبر در خون
مرا که نیست بغیر از چراغ؛ شمشیری
مرا که نیست چموشی بجز خطر در خون
أَرِیوَه‌زاده نباشم اگر مُغُط** ندهم
شما و نسل شما را نفر نفر در خون
زرکوب
پگاه سه‌شنبه هفدهم مردادماه(برج اسد) 1396
کوپنهاگن

*أَرِیوَه یا أَرِیوا نام قدیمی هرات و أَریوه‌رود یا هَریرود نام رودخانۀ بزرگی است که تمدن هریوازمین مرهون آبهای شیرین آن است.
این رود از کوههای شرق هرات سرچشمه می‌گیرد و به سمت غرب جریان دارد. دارای دو پل بزرگ و معروف به نامهای "پل هریرود" و "پل مالان" است که تمامیتخواهان قبیله نام جعلی و ناسازگار "پل پشتون" را بر "پل هریرود" گذاشته‌اند.
**مُغُط: در اصطلاح عامیانۀ هرات؛ به معنای غوطه است و بیشتر با فعلهای زدن، خوردن و دادن به کار می‌رود.
"مغوط زدن": فرورفتن و بالاآمدن اختیاری شخص در آب.
"مُغُط‌ دادن": جهت تنبیه؛ کسی را پیهم تا سرحد مرگ در آب فرو بردن و بالاکشیدن.

به مناسبت هفتمین سوگروز کبوتران سپیدی که لاشخواران؛ سمفونی بغبغوی‌شان را در خون نشاندند: أَرِیوَه‌رُ

لخت جگر منی هریوای عزیز!
مرغ سحر منی هریوای عزیز!
گر در سر من هوای پروازی هست
تو شاهپر منی هریوای عزیز!
به مناسبت هفتمین سوگروز کبوتران سپیدی که لاشخواران؛ سمفونی بغبغوی‌شان را در خون نشاندند:
أَرِیوَه‌رُودِ* من...
أَرِیوَه‌رود من ای مرغ بال‌وپر‌در‌خون!
أَرِیوَه‌رود من ای نالۀ جگر‌در‌خون!
أَرِیوَه‌رود من ای بغض در‌ گلو زنجیر!
أَرِیوَه‌رود من ای باغ نیشکر ‌در خون!
أَرِیوَه‌رود من ای تشنۀ عطش‌در‌کام!
أَرِیوَه‌رود من ای خستۀ سفر‌در‌خون
أَرِیوَه‌رودِ سحر تا غروب در فریاد!
أَرِیوَه‌رودِ ز شب تا سپیده سر در خون
چگونه بود که در شام دلفریب هرات
ستبر کاج تو غلتید تا کمر در خون؟
أَرِیوَه‌رود! بگو! لب مبند! از چه شدند
کبوتران حریم تو غوطه‌ور در خون؟
پسر نهاد به زانو سر پدر در خاک؟
پدر کشید به بر پیکر پسر در خون؟
ایا مخدرگان سبیل‌تابیده
که خفته خاورتان تا به باختر در خون!
نشست پشت نشست و سکوت پشت سکوت
نتیجه‌ای ندهد غیر نان تر در خون
بگو به گردنه‌گیران که نیست چندان دور
که لاشه‌های شما باشد و تبر در خون
مرا که نیست بغیر از چراغ؛ شمشیری
مرا که نیست چموشی بجز خطر در خون
أَرِیوَه‌زاده نباشم اگر مُغُط** ندهم
شما و نسل شما را نفر نفر در خون
زرکوب
پگاه سه‌شنبه هفدهم مردادماه(برج اسد) 1396
کوپنهاگن

*أَرِیوَه یا أَرِیوا نام قدیمی هرات و أَریوه‌رود یا هَریرود نام رودخانۀ بزرگی است که تمدن هریوازمین مرهون آبهای شیرین آن است.
این رود از کوههای شرق هرات سرچشمه می‌گیرد و به سمت غرب جریان دارد. دارای دو پل بزرگ و معروف به نامهای "پل هریرود" و "پل مالان" است که تمامیتخواهان قبیله نام جعلی و ناسازگار "پل پشتون" را بر "پل هریرود" گذاشته‌اند.
**مُغُط: در اصطلاح عامیانۀ هرات؛ به معنای غوطه است و بیشتر با فعلهای زدن، خوردن و دادن به کار می‌رود.
"مغوط زدن": فرورفتن و بالاآمدن اختیاری شخص در آب.
"مُغُط‌ دادن": جهت تنبیه؛ کسی را پیهم تا سرحد مرگ در آب فرو بردن و بالاکشیدن.

به مناسبت هفتمین سوگروز کبوتران سپیدی که لاشخواران؛ سمفونی بغبغوی‌شان را در خون نشاندند: أَرِیوَه‌رُ

لخت جگر منی هریوای عزیز!
مرغ سحر منی هریوای عزیز!
گر در سر من هوای پروازی هست
تو شاهپر منی هریوای عزیز!
به مناسبت هفتمین سوگروز کبوتران سپیدی که لاشخواران؛ سمفونی بغبغوی‌شان را در خون نشاندند:
أَرِیوَه‌رُودِ* من...
أَرِیوَه‌رود من ای مرغ بال‌وپر‌در‌خون!
أَرِیوَه‌رود من ای نالۀ جگر‌در‌خون!
أَرِیوَه‌رود من ای بغض در‌ گلو زنجیر!
أَرِیوَه‌رود من ای باغ نیشکر ‌در خون!
أَرِیوَه‌رود من ای تشنۀ عطش‌در‌کام!
أَرِیوَه‌رود من ای خستۀ سفر‌در‌خون
أَرِیوَه‌رودِ سحر تا غروب در فریاد!
أَرِیوَه‌رودِ ز شب تا سپیده سر در خون
چگونه بود که در شام دلفریب هرات
ستبر کاج تو غلتید تا کمر در خون؟
أَرِیوَه‌رود! بگو! لب مبند! از چه شدند
کبوتران حریم تو غوطه‌ور در خون؟
پسر نهاد به زانو سر پدر در خاک؟
پدر کشید به بر پیکر پسر در خون؟
ایا مخدرگان سبیل‌تابیده
که خفته خاورتان تا به باختر در خون!
نشست پشت نشست و سکوت پشت سکوت
نتیجه‌ای ندهد غیر نان تر در خون
بگو به گردنه‌گیران که نیست چندان دور
که لاشه‌های شما باشد و تبر در خون
مرا که نیست بغیر از چراغ؛ شمشیری
مرا که نیست چموشی بجز خطر در خون
أَرِیوَه‌زاده نباشم اگر مُغُط** ندهم
شما و نسل شما را نفر نفر در خون
زرکوب
پگاه سه‌شنبه هفدهم مردادماه(برج اسد) 1396
کوپنهاگن

*أَرِیوَه یا أَرِیوا نام قدیمی هرات و أَریوه‌رود یا هَریرود نام رودخانۀ بزرگی است که تمدن هریوازمین مرهون آبهای شیرین آن است.
این رود از کوههای شرق هرات سرچشمه می‌گیرد و به سمت غرب جریان دارد. دارای دو پل بزرگ و معروف به نامهای "پل هریرود" و "پل مالان" است که تمامیتخواهان قبیله نام جعلی و ناسازگار "پل پشتون" را بر "پل هریرود" گذاشته‌اند.
**مُغُط: در اصطلاح عامیانۀ هرات؛ به معنای غوطه است و بیشتر با فعلهای زدن، خوردن و دادن به کار می‌رود.
"مغوط زدن": فرورفتن و بالاآمدن اختیاری شخص در آب.
"مُغُط‌ دادن": جهت تنبیه؛ کسی را پیهم تا سرحد مرگ در آب فرو بردن و بالاکشیدن.