منظومۀ جعلی
منظومۀ جعلی
عمری است بغضی سربهزانو برده خوابم را؛ قرارم را
توفان درد استخوانسوزی ربوده اختیارم را
در انجماد قطبی از تاریکی تقویم؛ سردرگُم
تا روزگاری با نسیمی برگشایم برگ و بارم را
ای باغ با من گرمتر! ای باغبان قدری ملایمتر!
میخواستم تا بر قدمهاتان بیفشانم بهارم را
ای باد بی تدبیرِ با شلاقِ کورِ ماسهها در دست
شاخ گلی می پژمرد آنسو؛ مکن پر جویبارم را
ای نحسهای سعدچهره! گَردها تان هم نخواهد ماند
گر گُم کنم یک دم در این منظومۀ جعلی مدارم را
ای کاهنان معبد آمون چنان هم نیست دور آن روز
تا یوسفی باز افکند بر شانه شولای تبارم را
ای روزگار پیلهگون با صفر بسیار آشنایم من
هرچند چندین بار ضرب صفر کردی روزگارم را
فضلالله زرکوب