به پیشواز نوروز و بهار 1395

 

 

 

 

 

به پیشواز نوروز و بهار 1395

امیدواریم سال 95 سالی فرخنده و نیکو و سرآغاز همدلی و آرامش برای ملتم باشد.

نوروز؛ پیام‌آور عشق

نوروز؛ پیام‌آور عشق است و امید است
پیکی که لبش نامه‌بر مهر و نوید است

شیپور رهایی ز سیهچالۀ اندوه
مهمان عزیزی که ز تبعید رسیده است

این جشن طبیعت نه ز گبر است و نه هندو
نه هُولی و دیوالی و نه سَدَّه و عید است

از مقدم این نادره‌مولود مُبارک
شریان شده هر مویرگ و هرچه ورید است

در سایۀ نوروز؛ بخندید و ببالید
کاین دولت جاوید؛ خوش‌اقبال و سعید است

بر مقدم نیکوش؛ بریز ید و ببیزید
هرقدر؛ به پستو عسل و نقل و نبید است

بگذار بخوانند مرا داعش و غالی
هرکس که نخواند به بزرگیش؛ پلید است
-------------------

ای دسته‌گل تازه بیا تا بدر آییم
زین چاه جمادات؛ که تب‌لرزه شدید است

زیبا شده‌ای! بی‌حد و اندازه و توصیف
این گفتۀ من سخت؛ به تکرار و اکید است

بر خیمۀ خورشید؛ بزن چاک که مهتاب
بی‌پرده بداند چه سیاه و چه سپید است!

از کافر و از مؤمن؛ فتوای من این است:
بر هر که فتد سایۀ چشم تو شهید است

من منکر پیغمبریت نیستم اما
افسوس که إِعجاز تو آیات حدید است

با آن که ندارم سر تقلید ولیکن
بین تو و من رابطۀ پیر و مرید است

روحم به کفت تار ربابی است که دایم
با زخمۀ انگشت تو در گفت و شنید است

گه مویه کند؛ گاه؛ چو نی؛ زار بنالد
گه دور شود از نظر و گاه؛ پدید است

جز عشق؛ که داند که چه ربطی گه دیدار؟
بین تپش تند دل و لرزش بید است

از چاه؛ به سودای تو بیرون شده یوسف
بگشای سرِ کیسه که هنگام خرید است

ابروی تو این خنجر لیزرشده گویا
شمری است که سرلشکر بی‌رحم یزید است

در هم مکش آن را! یله کن اخم! که ما را
در چنبر صد خنجر خونریز؛ کشیده است

سر خم نکند بر قدم سبزۀ فردوس
یک بار؛ غزالی که به دشت تو چریده است

بگذار که پاییز و زمستان به هم افتند
کز رفتن‌شان نانک ما گرم و ترید است

با داشتن شاهکلیدی چو تو؛ ما را
دیگر چه غم از گم‌شدن چند کلید است

فضل‌الله زرکوب

چهارشنبه 26 اسپندارمذ (اسفندماه یا برج حوت)
1394کوپنهاگن

 

استاد واصف باختری

استاد واصف باختری در بیست و چهارم اسپندارمذماه یا اسفندماه (برج حوت) 1321 خورشیدی که در تاریخ آریاییها به ماه عاشقان معروف است؛ در حواشی تابشگاه خورشید خداوندگار بلخ؛ با نهادن پای بر زمین؛ برگ دیگری بر دفتر فرهنگ و ادبیات زبان پارسی گشود.
برای دیدن کارنامه‌هایش که چندین پشتاره است؛ شما را به گوگل پارسی ارجاع می‌دهم ولی در اینجا همینقدر می‌گویم که اگر چهل سال فلاکتبار اخیر فتور و افول فرهنگ انسانیت در سرزمین ما نمی‌بود؛ با نبوغ سرکش و خلاقیتهای مدبرانه و حافظۀ سرشار و مواج و سینۀ دریایی این بزرگمرد؛ شاهد ظهور ابرمرد دیگری به نام خداوندگار دوم بلخ بودیم؛ با این تفاوت که این خداوندگار دوم؛ گلی بود مفسر عطرهای دل‌انگیز آن گلغنچۀ نخستین که تا کنون مشام جانهای جستجوگر؛ از استشمام آنها محروم بودند.
باختری به تنهایی؛ خود؛ کتابی گویا از فرهنگ اصیل آریایی و گنجینۀ ماندگاری از زبان و ادبیات پارسی است.
زادروز این بزرگمرد را که وارد هفتاد و پنجمین سال زندگی پربار و افتخارآمیز و زخمی خود می‌شود به تمام قلمرو زبان و ادبیات پارسی مبارکباد می‌گویم و از فرهنگیان عزیز افغانستان می‌خواهم تا یکی از روزهای مناسب و معتدل بهار سال 1395 خورشیدی را برای بزرگداشت از این جوانمرد فرهیخته‌ای که تکرارش از نوادر زایشهای تاریخ است؛ در زادگاهش بلخ؛ همآهنگ سازند. این هم غزلی از دوران جوانی این بزرگوار زیر عنوان:
"یکی ز شیشه‌فروشان دوره‌گرد..." پیشکش شما عزیزان:

تموز ما چه غریبانه و چه سرد گذشت
کبودجامه ازین تنگنای درد گذشت

نسیم آنسوی دیوار نیز زخمی بود
چو از قبیلۀ أَشباح خوابگرد گذشت

ز دوستان گرانجان کجا برم شکوه
کنون که خصم سبکمایه هر چه کرد گذشت

دلم نه بندۀ افلاک شد نه بردۀ خاک
ز آبنوس رمید و ز لاژورد گذشت

بگو که کید شغادان به چاهسارش کُشت
مگو که وای ببین رستم از نبرد گذشت

درین غروبِ غریبانه؛ دل هوای تو کرد
حریق لاله ز رگهای برگ زرد گذشت

چو دل به دست ز کویت گذر کنم گویی
یکی ز شیشه‌فروشان دوره‌گرد گذشت

قسم به غربت واصف که در جهان شما
یگانه آمد و تنها نشست و فرد گذشت

ایزد بزرگ؛ نگهبانش باد.

 

ساقی! مکن گداصفتی...

ساقی! مکن گداصفتی...

دل پشت دل به دور و برت خانه می‌کند
دستت انار ساوه مگر دانه می‌کند!

قیچی‌به‌دست آمده‌ای سوی بال ما
کاری که شمع با پر پروانه می‌کند

هرچند از تو یک سر سوزن ندیده‌ام
زان لطفها که دوست به بیگانه می‌کند

اما به حال من دل نی می‌شود کباب
وقتی که باد؛ موی تو را شانه می‌کند

چون می‌روی؛ اشارت انگشتهای تو
پای مرا حواله به زولانه می‌کند

ساقی! مکن گداصفتی! بیشتر بریز!
از آن شراب کهنه که دیوانه می‌کند

فضل‌الله زرکوب

سحرگاه یکشنبه 23 اسپندارمذ (اسفندماه یا برج حوت) 94کوپنهاگن

گویند که نوروز و بهار است

غزلی برای ملتم که سبزۀ نوروزش ریشه در خون دارد:

گویند که نوروز و بهار است

در کوچۀ ما کس به جز اندوه ندیده است
گویا هوس خنده از این خانه رمیده است

دیری است که از چشمِ به در‌دوختۀ ما
جز اشکِ به‌خون‌خفتۀ حسرت نچکیده است

در کارگه پیله‌کشان هم نشود باز
تاری که به دور دل ما درد؛ تنیده است

ای جنگل سرسبز کهنسال گشنبیخ!
بر شاخه‌گک بارور ما چه رسیده است؟

گویند که نوروز و بهار است و پرستوست
نسل من از اینها نه شنیده است و نه دیده است

تنها خبر آمدن و رفتن این فصل
خطی است که بر سایۀ دیوار کشیده است

گر هست؛ بگو پاشنه کن این در غم را
کاینجا کمر هرچه درخت است خمیده است

ای شیر! مکن کوچ از این بیشه که کفتار
پهلوی غزالان تو را پاک؛ دریده است

گشتی بزن و پاک کن از کژدم و از مار
زان کژدم و ماری که به هرگوشه خزیده است

جز خیل سگ هار که قلادۀ زرین
بر گردن شان است به جانها نپریده است

ای قوم تبهکار؛ چه نسلید؟ که یک تن
از جوی شما جرعۀ آبی نچشیده است

نفرین نکنم! لیک خداوند؛ شما را
چشمی بدهد کز مُژه‌اش خواب پریده است

فضل‌الله زرکوب

چهارشنبه نوزدهم اسپندارمذ( اسفندماه یا برج حوت 94
کوپنهاگن

شکوه سرو نجابت


به مناسبت فرارسیدن هشتم مارچ؛ روز جهانی زن و در نهایت؛ مادر؛ این هدیه پیشکش تمام مادران عزیز و بانوان گرامیی که روزی مادر خواهند شد و زندگی انسان را تداوم خواهند بخشید. نقل از مجموعهٔ « برج خاکستر:

شکوه سرو نجابت

شمیم یاد تو در هر سری شناور باد
دلی که نیست هوایت در او؛ مکدر باد

دلی که در گروت نیست ـ گر چه کشتی نوح ـ
شکسته باد و به گرداب غم شناور باد

شکوه سرو نجابت ـ چو سوی باغ روی ـ
به پایبوست اگر خم نشد؛ محقر باد

گلی که میل تبسم کند جدا ز لبت
ز چهره گَردِ زمستان نشُسته؛ پرپر باد

سری که چشم‌به‌راه نسیم دامن توست
همیشه سبز و به شادابی صنوبر باد

کویر تنگدلیهای تشنهٔ ما را
دو دست بارورت ابر سایه‌گستر باد

چو آفرید خدایت؛ فرشته‌ها گفتند:
هر آیتی که نیفتد به سجده؛ کافر باد

مرا ز معجزه‌هایت دو بال بس؛ یعنی
به بام گنبد مهرت دلم کبوتر باد

ایا الاههٔ خورشید، ای مفسر صبح!
که چار‌ فصل تو بادا بهار و خوشتر باد

اگرچه جان من از توست؛ هم فدای تو باد
هزار بار دگر باد و بار دیگر باد

اگر تمام جهان مال من شود؛ گویم:
تمام عالم هستی فدای مادر باد

فضل‌الله زرکوب

22 اردیبهشت 1391

عیبت این است که می‌دانی

عیبت این است که می‌دانی
آینه در برابر نگاهت
پاشنه‌بلندک می‌کند
پس آرامتر به سویش گام بر دار
تا تعادلش به هم نخورد!

فضل‌الله زرکوب

چهاردهم اسپندارمذماه (اسفند) برج حوت 94

معاهدهٔ عشق

در آستانهٔ هشتم مارچ که روز جهانی زن است؛ با درود بر تمامی زنان وفادار و از خودگذر که محراق گرمی کانون خانواده می‌باشند و همسران باوفای شان را تا پای جان یاری می‌کنند؛ نه با آبروی شان بازی، و در تمامی پیچ و خمها و نوسانهای زندگی؛ چونان بالی بشکوه و نیرومند؛ پرواز عشق را به اعجاز مبدل می‌سازند و با این همگونی و همیاری؛ حماسه‌هایی می‌آفرینند که چشم استوره‌های بیژن و منیژه، وامق و عذرا، رستم و تهمینه، لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد، رابعه و بکتاش و.... را خیره می‌کنند. این غزل را که همین امشب سرودم به همسر نازنین و با وفایم و تمامی بانوان پاکدامن و پاکدل پیشکش می‌دارم:

معاهدهٔ عشق

شبی که واکنی آغوش بر من ای طاووس
و مثل غنچه لبت را؛ که هی بگیر و ببوس

شبی؛ رهاشده از خویشتن ز ساحلِ خشک
چُنان که قایقِ بی‌بادبان در اقیانوس

شبی که در دلِ امواجِ گرمِ آغوشم
ز سوزِ عشق؛ بلرزی چو قلب اورانوس

شبی که یادِ جوانی کنیم و فردایش
شویم شهره به دامادِ قند و تازه‌عروس

شود روان و تنِ ما بدیلِ آتشگاه
نه غم ز تهمتِ آتش‌پرست و کفر و مجوس

ز هُرمِ آتشِ دیدارِ ما بسوزد شیخ
ز بیقراریِ ما پَلپَتَک زند ناقوس

چو ما مُعاهدهٔ عشق را کنیم امضا
چه آتشی که نیفتد به انگلیس و به روس!

هر آنچه راز مگو هست؛ جمله فاش کنیم
بدون ترسِ سخنچین و غصهٔ جاسوس

شکرلبان به تو، گُنداوران به من بخشند
غزل ز خَطّهٔ شیراز و شاهنامه ز توس

همیشه روی عزیزان ما بود گل‌گل
هماره چهرهٔ بدخواه ما عبوسِ عبوس

خلاصه اینکه: چُنان حل شویم در دلِ هم
که از "من" و "تو" نباشد به ذره‌ای محسوس

فضل‌الله زرکوب

جمعه پانزدهم اسفندماه نود و سه
کوپنهاگن

"این زبان نغز من این پارسی" بخش سی ودو

"این زبان نغز من این پارسی" بخش سی ودو

لب یار
لب لب لب یار؛ آبداره لب یار
خربوزۀ شیرین مزاره لب یار
از غلظت قند خون اگر می‌ترسی
میخوش چو انار قندهاره لب یار

تاملی بر غزلی از یحیا جواهری؛ شاعری رسالتمند از دیار خداوندگار بلخ:

دست بی نمک
قندیل چهره‌اش را ماه فلک ندارد
در حسنِ این شمایل؛ آیینه شک ندارد
بعد از فراغت خود دیگر نداد دستی
من بخت شور دارم! دستم نمک ندارد
توفان عشق؛ بر خاست از برکه‌های چشمش
من غرق گشتم و او میل کمک ندارد
شهر فرنگ عاشق؛ افسانه است و قِصه است
قشلاق عشقبازان حتا سرک ندارد 
آن یار پاکدامن با خنده گفت با من:
این پاکدامنی را ماه و ملَک ندارد 
ماه هزار پاره؛ افشانتر از ستاره
یک بار چشمکی زد دیگر دَرَک ندارد

دیرگاهی نیست که با جواهری آشنا شدم و شاید یکی از دلایل آن آوارگی سی و چند سالۀ من از سرزمینم بویژه در این شانزده سال اخیر باشد. او از فرهنگیانی است که با معیارهایی که من به شعر باورمندم؛ می‌توانم شاعرش بخوانم.
جواهری شاید در شعاع سنی نسل ما قرار داشته باشد که احتمال می‌دهم برای نخستین بار؛ من به آن "نسل سوختگان" گفته باشم ولی سنش نشان می‌دهد که او هنوز نیمسوز است و دود و شراره‌اش بیشتر از ما.
افسوس که در دوران مقاومت در برابر روسهای بهتر از امریکاییها نمی‌شناختمش تا سروده‌هایش را در کتاب "بررسی شعر مقاومت افغانستان" بررسی کنم. 
من همین امسال یعنی سال نود و چهار خود ما در فیسبوک با او آشنا و پس از خواندن چند سروده‌اش متوجه شدم که سرزمین بوشکور و شهید و مولانا همان بیشه‌ای است که برخی خیال می‌کنند خالی از پلنگ است ولی باید با احتیاط از کنار آن بگذرند؛ زیرا در آنجا کسانی را می‌یابیم که گرچه خود؛ آرزو گم کرده‌اند ولی در عین محرومی؛ (نگویم نومیدی) از رساندن "آرزو به آرزومندان" لذت می‌برند.
گفتم؛ جواهری را یک شاعر می‌دانم و برای اثبات این ادعا اگر روزگار؛ امان داد در فرصتی دیگر به بررسی چند سروده‌اش در سلسله‌بحثهای همین "این زبان نغز من این پارسی" خواهم پرداخت ولی در اینجا به گوشه‌ای از مهارتهای شاعری و برخی ویژگیهای کارش که منحصر به‌فرد است به اختصار اشاره می‌کنم که اینها نشان می‌دهد وی در راه یافتن سبک ویژۀ خودش می‌باشد.
و گفتم: جواهری به سمت صاحب‌سبک‌شدن می‌رود؛ بلی همین طور است زیرا یکی از نشانه‌های یک نویسنده یا شاعرِ صاحب‌سبک این است که اگر اهل کار؛ در جایی نوشته یا شعری را بخوانند که تا کنون آن را نشنیده‌اند؛ بتوانند به درستی تشخیص دهند که این اثر از کیست؛ درست مثل تاثیر علایم ژنیتیکی اقوام و ملتهای مختلف جهان که در شکل و قیافۀ ظاهری آنها به سهولت قابل تشخیص است؛ مانند چیناییها، هندیها، آریاییهای خاور میانه، اروپاییها، افریقاییها و ... مثلن اگر هنگام خواندن این ابیات در یک سخنرانی؛ کسی از شاعران آنها نام نبرد همۀ اهل فن خواهند فهمید که از کیست:

بسی رنج بردم در این سالِ سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
------------
من آنم که بر پای خوکان نریزم
مر این قیمتی‌در لفظ دری را
-----------------

ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده‌ای
گر برده‌ایم انگور تو تو برده‌ای انبان ما
-----------
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ؛ ناله خیزد روز وداع یاران
------------------
شکرشکن شوند همه طوطیان هند
زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود
---------
اظهار عجز؛ پیش ستمپیشه ابلهی است
اشک کباب باعث طغیان آتش است

این دُرد و صاف کفر و دین؛ محو است در دیر یقین
بی‌رنگِ صهبا؛ شیشه‌ای دارند مستان در بغل
--------------
اما در مورد جواهری باید گفت که نوعی رگه‌های آتشفشانی در بستر احساسش دیده‌می‌شود که رقت و رنگ و میزان حرارت آنها نشان می‌دهد از چه عمقی و از کدام کوهستان می‌جوشد. در همین غزل کافی است که به سراغ این نشانه‌ها برویم:
توفان عشق برخاست از بِرکه‌های چشمش
من غرق گشتم و او؛ میل کمک ندارد
بر خاستنِ توفانِ بنیان‌برافکن عشق از برکه‌های چشم معشوق؛ تصویری است که من تا حالا ندیده‌ام.
ماه هزارپاره نیز تصویری است تازه و این؛ غیر از آیینه‌ای است که اگر بشکند دیگر نتوان به هر یک از اجزای جداشده از پیکر آن نام آیینه را گذاشت.
عاشق؛ در دنیایی از تخیلات؛ زندگی می‌کند و برای این مفهوم؛ شاید صدها هزار تصویر ساخته شده باشد ولی آیا می‌توانید در تمام غزلهای عاشقانۀ گذشته؛ شبیه این تصویر را پیدا کنید؟
شهر فرنگ عاشق؛ افسانه است و قصه
قشلاق عشقبازان حتا سرک ندارد 
داشتن بخت شور و دست بی‌نمک در یک پیکر نیز از همین تصاویر است.
در عین حال که این غزل؛ عاشقانه است ولی باز هم بیانگر تصویر انسان عاشقی است که در اوج محرومیت در سرزمینی جنگ‌زده زندگی می‌کند و چُنین می‌نماید که با وجود بسته‌شدن تمام دروازه‌ها بر رویش و قطع راههای ارتباطی؛ در جستجوی روزنه‌ای برای رهایی است.
بختی شور و دستی بی‌نمک دارد، غریقی است که حتا نزدیکترین محبوبش حاضر نیست نجاتش دهد، در دنیای متمدن؛ زندانی قشلاقی است که حتا سرک هم ندارد و در فرجام؛ منبع نور و امیدی که می‌بایست؛ زوایای تاریک زندگیش را روشن می‌کرد؛ پَرِیشان و به ماه هزارپاره‌ای تبدیل شده که سهم این انسان امیدوار از تمام جلوه‌هایش فقط یک چشمک‌زدن بوده و دیگر هیچ.
اینها؛ دردهای مشترک همۀ انسانهای این سرزمین است، دردهای مشترک همۀ ما مردم دُم‌کندۀ افغانستان ( به قول خداوندگار بلخ) که اگر امروز حضور فزیکی می‌داشت به این سرزمین؛ کشوری "سَرکنده" نیز می‌گفت.
استفاده از دستگاه واژگانی عامیانه و گفتاری و تلفیق آنها با ادبیات فاخر؛ هنری است که می‌تواند گواهی صادق بر مهارت در گوهرشناسی و جواهری‌بودن جواهری باشد و از همۀ اینها که بگذریم؛ در هیچیک از سروده‌های وی ما اصطلاح غلط‌انداز: " ألمعنی فی بَطنِ‌الشاعر" را نمی‌بینیم و این کار او از نوع "سهل ممتنع" است؛ یعنی در ظاهر؛ سرودنش آسان می‌نماید ولی وقتی وارد گود بشوی خواهی دانست که "پهنای کار چند است".
هنگامی که شعرش را می‌خوانی؛ احساس ملال به تو دست نمی‌دهد و خیال می‌کنی با رفیق شفیقی بسیار صمیمانه و بدون از هر گونه تکلفی صحبت می‌کنی. اما هر بار که سخنان بی‌تکلفش را می‌خوانی؛ متوجه می‌شوی که از درون آنها تصاویر و مفاهیم تازه‌تری می‌جوشد که یکی از دیگری رنگینتر و زیباتر و عمیقتر است.
نکتۀ مهم دیگری که شعریت یک شعر را از نظر ساختار زبان شعر به سمت اوج می‌برد این است که هرچه تلاش کنی نتوانی هیچ واژه‌ای را که در ترکیب آن نگارواره به کار رفته؛ حذف یا جابجا کنی که این ادعا را هم می‌توان در مورد بسیاری از سروده‌های جواهری؛ صادق دانست.
برای این که دوستان نگویند: خیر می جمله بگفتی ز شرش نیز بگو؛ لازم است یاد کنم تا آنجا که من سروده‌های جواهری را خوانده‌ام؛ چونان می‌نماید که وی پس از بیان احساسش فرصت غربال و میناکاری را یا ندارد و یا به آن معتقد نیست و آنچه بر زبانش جاری می‌شود گوهرهای صیقل‌خوردۀ آمودریاست که به فراوانی دم دستش قرار دارد. ولی توصیۀ من به این شاعر خوب و تمام اهل هنر و دیگر شاعران و نویسندگان این است که اگر می‌خواهند اثرشان ماندگارتر شود؛ از کنار آن سرسری نگذرند و از سر نگذرانند. درست است که هیچ موجودی و اثری بدون عیب نیست ولی با گذاشتن قدری وقت؛ می‌توان کم‌عیب‌ترش کرد.
امیدوارم در فرصتی دیگر بتوانم عیار این گوهر بلخی آبدیده از سیحون و جیحون و خاستگاه و پرورشگاه زبان پارسی را با محکهای دست‌داشته‌ام به استناد سروده‌هایش بهتر و دقیقتر نشان دهم.
دوشنبه سوم اسپندارمذ (اسفندماه یا برج حوت نود و چهار).
زرکوب