تو را! برای تو تنها!

غزلی که محصول حدود سه ساعت تحریم خواب خوش شبانه است پیشکش شما دوستان:

تو را! برای تو تنها!

بدون شرط؛ دلم آنچه از خدا می‌خواست
فقط تو بودی و از هر کست جدا می‌خواست
تو را همیشه به دور از گزندِ حادثه‌ها
ز بند محنت و رنج و بلا؛ رها می‌خواست
اگر گهی به خودش می‌رسید آسیبی
از این که نذر تو بود از خدا شِفا می‌خواست
تو را برای تو تنها؛ نه این که بهر خودش
به فصل پیری و افتادگی عصا می‌خواست
مرو! چه سود که یک روز؛ ناله سر بدهی
به گوشه‌ای تک و تنها که: او مرا می‌خواست
به جای آن همه از خودگذشتگی؛ نه زیاد
کمی به کنج دلم بهر خویش؛ جا می‌خواست
تو خود بگو! مگر این بود مزد و پاداشِ
کسی که از همه عالم فقط تو را می‌خواست؟
کسی که در تو ز روز نخست؛ عیب نجُست
ز ابتدای تو را تا به انتها می‌خواست
غمی ز باختنم نیست؛ دردِ لبخندی است
به چهره‌ای که نشانِ مرا خطا می‌خواست
مکن چُنان که بگویند بعد من: این مرد
چه ساده بود که سیمرغ و کیمیا می‌خواست

‎فضل‌الله زرکوب‎

یکشنبه سوم دیماه (برج جدی) نود و شش کوپنهاگن

 

دنیای نامرد

یک دوبیتی "زودآمد" (فی‌البدیهه) پیشکش شما عزیزان:

دنیای نامرد

جا مه گرمه ولی سرده دل مه
پر از رنج و غم و درده دل مه
پر و دلگیر؛ مثل ابر بهمن
از ای دنیای نامرده دل مه

دوم دیماه (برج جدی) 96

رباعیی برای شب یلدا:

رباعیی برای شب یلدا:
یادآوری ضروری: برای این رباعی؛ دنبال نگاره‌ای در گوگل می‌گشتم ولی آنچه دلخواه من بود نیافتم؛ با آن هم نقاشی نخستین را انتخاب کردم و به محض این که می‌خواستم در فیسبوک بگذارم چشمم به عکس مستند دومی افتاد که پانزده دقیقه پیش گذاشته شده بود.
با این توجیه که اگر شما صاحب این عکس را در خیال خود مجنون تصور کنید؛ می‌تواند نگارۀ خوبی از یک نگار خوب برای این رباعی باشد؛ البته با معذرتخواهی از صاحب عکس.

کجایی لیلی؟

امشب شب یلداست کجایی لیلی؟
برف و یخ و سرماست کجایی لیلی؟
صحرا پُرِ گرگهای دیوانه ولی
مجنون تو تنهاست کجایی لیلی؟

شام یلدای 1396 کوپنهاگن

جناب استاد عطا و دیگر بزرگانی که چشم همۀ آزادگان این سرزمین به سوی شماست!

جناب استاد عطا و دیگر بزرگانی که چشم همۀ آزادگان این سرزمین به سوی شماست!
هرچند شما عضو و مربوط به حزبی به نام جمعیت اسلامی هستید ولی یادتان نرود که بیش از نود درصد انسانهای آزاده و ضد شئونیزم و مخالف تمامیتخواهی در این سرزمین اعم از تاجیکان، هزارگان، پشتونها، ازبکان، ترکمنان و دیگر اقوام و کسانی که عضو جمعیت اسلامی نیستند؛ به لحاظ به سربردن در یک خلأ سیاسی؛ به سوی شما می‌نگرند.
اشتباههای شما و سردمداران اقوام دیگر؛ یکی دو تا و قابل شمارش نیست. از عدم درک دقیق سیاسی؛ چندین اشتباه از جمله ستون پنجم دشمن را به نمایندگی خویش بر گزیدن سر جای خود که نکتۀ مهم اینجاست که ممکن است تعدادی از مردمی که گوسپندی فکر می‌کنند؛ بر عقبنشینیهای پر از اشتباه شما توجیهاتی بتراشند ولی تاریخ؛ خوب می‌داند که شما چقدر خلع هویت شده‌اید و باز هم فریب یک مشت؛ تمامیتخواهِ منافقِ پیمانشکنِ مزدورِ خونریزِ از‌کورۀ‌آزمون‌بیرون‌آمده را می‌خورید.
ما می‌دانیم که شما از برخی تهدیدها می‌ترسید. شاید به شما گفته باشند که اگر بیشتر مقاومت کنید شما را به خاکستر تبدیل می‌کنیم و هیچکسی هم نخواهد بود که برای شما ماتم بگیرد. اما یادتان نرود که اگر از برابر سگ بگریزید بر شما حمله خواهد کرد و اگر بر او حمله کنید پا به فرار خواهد گذاشت.
حدود یک هزار سال پیش ابرمردی با کاروان حله بیامد ز سیستان و گفت:
یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ
یا او سر ما به دار سازد آونگ
القصه در این زمانۀ پرنیرگ
یک کشته به نام به که صد زنده به ننگ
و ابرمرد دیگری بیش از هزار سال پیش در بادغیس غریو بر آورد که:
مهتری گر به کام شیر در است
شو! خطر کن ز کام شیر بجوی
یا بزرگی و عز و نعمت و جاه
یا چو مردانت مرگِ رویاروی
یادتان نرود که سر تسلیمیها را به شهادت تاریخ در مردابها فرو خواهند برد و تنها قورباقه‌های ساکن در مرداب بر نعش آنان قرقرقرو خواهند کرد.
یادتان نرود که مرگ باعزت و شرف؛ جاودانه‌ترین زندگی است.
و ما علینا الالبلاغ که کار دیگری از دست‌مان ساخته نیست جز این که فردا خواهیم گفت:
ما را فروختید و چه ارزان فروختید
مثل عروس بی‌سر و سامان فروختید

۱۸ دسامبر ۲۰۱۷

 

 

 

عبور

غزلی پس از سکوتی درازدامن پیشکش شما فرهیختگان:

عبور

چرا نشست به سوگ سیاه؛ سور شما؟
چرا تپید به خون؛ سینۀ جسور شما؟
به سان کورۀ خورشیدِ تیر؛ سوخت دلم
به حال شیونِ داغِ دل صبور شما
عقابکان یتیم چکادهای شکوه!
چرا تَهی شده از قله‌ها حضور شما؟
نبود خاک سیه درخور سپیدی‌تان
نبود سنگ ستم لایق بلور شما
ایا صنوبرکانی که هیچ توفانی
نبرد راه؛ به سرمنزل غرور شما!
چگونه کوچ شما را دلم پذیره شود
چگونه قصه سرایم به جمع دور شما؟
مگر نداشت یکی دست از این نظاره‌گران
که می‌گذاشت نشانی به روی گور شما؟
کسی نبود که می‌گفت هفتخوان برگی است
میان دفتر استورۀ قطور شما؟
زمام‌تان به کف کیست رخشهای نجیب؟
که بر نخاست غباری هم از عبور شما!
بیست و چهارم آذرماه(برج قوس) نود و شش

 

لاشخوارها

این سپیدسروده؛ تراوش زخم خونینی است که با وجود کمکهای انساندوستانۀ پزشکان عزیز ایرانیِ بخش پذیرش درمانگاههای بیماران سرطانی "رضا" و "امید" در مشهد؛ پس از صرف مخارج هنگفتی در بخشهای شیمی‌درمانی و پرتو‌درمانی از عمل‌کردن برادر عزیزم روانشاد عصمت الله بهشتی قهرمان سابق بایسکلدوانی به علت نداشتن مدرک قانونی؛ امتناع کردند و هنگامی که بر این عمل غیر انسانی‌شان که خلاف تمام قوانین بین‌المللی پزشکی است اعتراض کردم؛ من و برادر مریضم را تهدید به دستگیری توسط نیروهای انتظامی کردند و من هم پس از سرودن این چند سطر در همانجا و سپردن چند کاپی به پزشکان محترم؛ با برادرم درمانگاه را ترک کردم و به میهنم بر گشتیم و پس از چند روز در حالی که مشغول تهیۀ گذرنامه برایش بودم مریضی امانش نداد و به ابدیت پیوست و اینک سه سال آزگار از آن تلخروزگار می‌گذرد:

لاشخوارها
لاشخوارها گرسنه‌اند
گرسنه‌هایِ هرگز‌سیری‌پذیر
چقدر خوشباور است
بچه‌آهویی که از بیشه‌زار
به سبزه‌زار؛ چشم دوخته است.
او؛ روزی
به تماشا خواهد نشست
پیکرِ درهم‌شکستۀ توهم‌ نشخوارهایش را
که موکلانِ تقدیرش
دندان فرو برده‌اند
بر استخوانِ دنده‌هایش
*****
!!!!!آهای
نقالانِ ورشکستۀ حَماسۀ بی‌مرزیِ عدالت!
خنجر فروبرید
بر حنجره‌هایِ بی‌فریادِ‌تان
تا وارثانِ سبزه و آب
خوابِ فرداهایِ دروغین را
دیگر در علفزارانِ کاغذین
مزمزه نکنند
پانزدهم شهریورماه (برج سنبله) 1393
درمانگاه بیماران سرطانی رضا -قاسم‌آباد مشهد – ایران.

لگد به نمکدان


لگد به نمکدان
برون ز حوصله شد اعتنا نکردنها
به قول و وعده و پیمان؛ وفا نکردنها
ز سینه و سر مردم بر آب؛ پل بستن
پس از عبور؛ نگه بر قفا نکردنها
چقدر دیده‌درآیی؟ چقدر پر رویی؟
ز چشمپوشی و نرمی؛ حیا نکردنها
چه هدیه‌ای به شما داده‌اند جز افسار
از این لگد به نمکدان رها نکردنها
به دست خویش بود انتخاب چوبۀ دار
حساب دوست ز دشمن جدانکردها
حذر کنید ز برگشت روزگار آن روز
که پر شود سبد برملا نکردنها
سه شنبه 25 مهرماه (برج میزان) 1396

پچپچه

پچپچه
گفتگو با لب خاموش تو چیز دگری است
چشم در چشم خطاپوش تو چیز دگری است
چون به خلوت رسی آداب برون یک سو نه
شوخ‌طبعی ز لب نوش تو چیز دگری است
دلبر زیرک و زیبا همه جا هست ولی 
وسعت دایرۀ هوش تو چیز دگری است
گرچه دور از ادب اما پی آزار حریف 
پیش او پچپچه در گوش تو چیز دگری است
توبه را گرچه به زاری بپذیرند اما
گر خطا گشت فراموش تو چیز دگری است
گرچه الکل غم دل را بنشاند لیکن
مست و بیخودشدن از جوش تو چیزدگری است
عمر نوح است فقط پرسه‌زدن در ظلمات
خواب آرام در آغوش تو چیز دگری است
دوشنبه شانزدهم مهرماه (برج میزان) 96
کوپنهاگن

شاخ نبات

امروز؛ روز حافظ است و بیشتر ارادتمندان خواجۀ شیراز به‌ویژه پارسی‌زبانان فرهنگی؛ از جمله ایرانیها، افغانستانیها و تاجیکستانیها که وارثان حقیقی، بلامنازع و سازندگان تاریخ، تمدن و فرهنگ درخشان ایران بزرگ تاریخیند؛ به پیشواز آن می‌روند و با برگزاری محافلی نشاط‌انگیز؛ گل بر می‌افشانند، می در ساغر می‌افکنند و سقف فلک را می‌شکافند تا طرحهای نوینی بر شالودۀ این بنیان کهن در اندازند.
من نیزبا اندکمایه بضاعت خویش و توسل به دیوان اشعار این خواجۀ بزرگ و رند محتسب‌ستیز با گرفتن فالی به استقبالش رفتم که این غزل آمد: 
صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار
وز او به عاشق بی‌دل؛ خبر دریغ مدار
به شکر آن که شکفتی به کام بخت ای گل
نسیم وصل؛ ز مرغ سحر دریغ مدار
حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی!
کنون که ماه تمامی؛ نظر دریغ مدار!
جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است
ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار
کنون که چشمۀ قند است لعل نوشینت
سخن بگوی و ز طوطی شکر دریغ مدار
مکارم تو به آفاق می‌برد شاعر
از او وظیفه و زاد سفر دریغ مدار
چو ذکر خیر طلب می‌کنی سخن این است
که در بهای سخن سیم و زر دریغ مدار
غبار غم برود! حال؛ خوش شود حافظ
تو آبِ دیده از این رهگذر دریغ مدار
و این هم غزلی "زودآمد" (بداهه) بر همان وزن و قافیه و ردیف. امیدوارم با این گستاخی؛ روان آن بزرگمرد را نیازرده باشم:

شاخ نبات
نگاه لطف؛ از این بوم و بر دریغ مدار
گذشته خیر! از این بیشتر دریغ مدار!
نهان به من نظرت گر چه هست لیک؛ گهی
ز آشکاره؛ ولو مختصر دریغ مدار
اگر به حسب تصادف گذارت اینسو بود
ز روی مردم چشمم گذر دریغ مدار
گرت هوای تماشای برگریزان است
از این خزانزده باغت چکر دریغ مدار
از این رفیق قدیمی که گشته گوشه‌نشین
گهی سلامی و گاهی خبر دریغ مدار
به سینه و سر من شوق خالکوبی تو است
به تیغ اگر نزنی؛ نیشتر دریغ مدار
به رقص باله به میدان نیامدی دیشب
عنایتی کن و امشب کمر دریغ مدار
فقط دو بوسه ز شاخ نبات خود حافظ!
از این هریوۀ* خونینجگر دریغ مدار
بیستم مهرماه(برج میزان) 1396
کوپنهاگن
هریوه: یا هراوه در اصطلاح عامیانۀ هرات به معنی هراتی یا هروی است.

حادثه‌ساز

حادثه‌ساز
کوته نکند قیچی‌تان شهپر ما را
جز معنی پرواز مدان جوهر ما را
هر چند قفس‌خستۀ نیرنگ شماییم
بازیچه نگیرید خَمِ چنبر ما را
از پنجه و ناخن خبری در کف‌تان نیست
روزی که ببینید رخ دیگر ما را
بی‌مصلحتی نیست اگر بر سر مهر است
آزرده نسازید دل خنجر ما را
بیهوده بود دام و قفس بهر عقابان
این گردنه‌ها سد نکند معبر ما را
ما حادثه‌سازیم! چه پرواست که صد بار
بر باد دهد حادثه خاکستر ما را
سحرگاه پنجشنبه بیستم مهرماه (برج میزان) 96