سفالینۀ ما
بسیاری از دوستان گله دارند که چرا مدتی است خاموشم! وقتی با من قهر است چه کنم؟ با همۀ اینها اینهم غزلی با اندکی پرخاش پیشکش شما عزیزان.
سفالینۀ ما
با شرفباختگان حرف ز فرهنگ مباد
سر این طایفه جز بر رسن آونگ مباد
با گروهی که ندانند بغیر از نیرنگ
اینچنینی که منم خلق کسی تنگ مباد
در سفالینۀ ما غیر می صافی نیست
یارب این آینه در تیررس سنگ مباد
بس که از هر خود و بیگانه دورنگی دیدم
وِردم این است که هرگز به جهان رنگ مباد
شیخ؛ سجاده به شیطان فکند در محراب
خرقه را گر هنر این است؛ پس این ننگ مباد!
مسجد از خون شده دریاچه و مفتی خاموش
گر چنین است بر آنیم که این گنگ مباد
مفتیا! حوری و غلمان و تو و باغ بهشت
سهم ما از دو جهان غیر دف و چنگ مباد
شیشه نیز از تو! ببُرّ ناف تخاصمها را
پای انگور و خم و ساقی ما لنگ مباد
میپذیریم به جان هرچه تو گویی لیکن
شرط ما این که چم و حیله و نیرنگ مباد
نهم مهرماه (برج میزان) 96
کوپنهاگن