مزرعۀ وهم

مزرعۀ وهم

چه وحشتی است که محکوم سرنوشت شوی
اسیر آنچه تو را پنبه کرد و رشت شوی

اسیر ناخن شیطانکی که تخم تو را
میان مزرعۀ وهم خویش؛ کشت شوی

سپس چو موم؛ به دستی که خود نداند کیست
پلشت گردی و اهریمنی و زشت شوی

به دل مقلد شیطان، به چهره راهب و شیخ
مترسک حرم و مسجد و کنشت شوی

به تیغ جهل؛ سر ی را که با خدای تو نیست
ز تن جدا کنی و دیو بدسرشت شوی

روی به کعبه و همسایه‌ات در آتش فقر
بهشت دل بگذاری؛ مقیم خشت شوی

به نام روزه؛ دهن بسته غافل از طفلی
که در خیال؛ شبی کاسه‌ای نَلِشت شوی

کنار رود عسل همپیاله با حوری
که کس بغیر تو دستی بر او نهشت؛ شوی

خلاصه! دلخوشیت گر چنین مسلمانی است
به ذوالجلال اگر وارد بهشت شوی

فضل‌الله زرکوب
چهارشنبه 17 تیرماه (برج سرطان) 1393

ذرهٔ عاشق

ذرهٔ عاشق

ای عشق چه کردی که چُنین سوخته‌جانم؟
جز نام تو یک لحظه نیاید به زبانم

زین بی‌نمک پُرمَنَکِ خام چه پختی؟
اینگونه که دل‌بدشده از آبم و نانم

آن لحظه که در یاد خودم؛ عین حبابم
وانگاه که در بند توأم؛ رود روانم

گر از تو رها؛ در قفسم، هیچم و پوچم
وقتی که تویی همنفسم؛ جانِ جهانم

بی‌لطفِ تو در بادِ هوا چون پر کاهی
با مهر تو در کون و مکان کوهِ گرانم

تو پرتو خورشیدی و من ذرهٔ عاشق
بی روی تو خاموشم و در خویش؛ نهانم

در نای لبت کیست که افکنده به بندم؟
در حنجره‌ات چیست که ببریده امانم؟

در قمقمهٔ خویش چه داری که شب و روز
در حسرتِ خفتن به صف دُردکشانم

در گلخن آتشکده‌ات مخزن باروت
در بارگه میکده‌ات پیرِ مُغانم

دور از تو خزانی است دمِ گرمِ بهارم
با عطر نسیمِ تو بهار است خزانم

گر جز به تو اندیشم و غیر از تو بجویم
در هر نفسی خاک سیه باد و دهانم

در گور؛ چه! حتا که پس از صورِ قیامت
یک لحظه جدا از تو غنودن نتوانم

دیگر به تن بی‌رمقم باز نگردد
این جان گره‌خورده به لبهای تو؛ جانم!

فضل‌الله زرکوب

شنبه شانزدهم اسفندماه نود و سه
کوپنهاگن

معاهدهٔ عشق

معاهدهٔ عشق

شبی که واکنی آغوش بر من ای طاووس
و مثل غنچه لبت را؛ که هی بگیر و ببوس

شبی؛ رهاشده از خویشتن ز ساحلِ خشک
چُنان که قایقِ بی‌بادبان در اقیانوس

شبی که در دلِ امواجِ گرمِ آغوشم
ز سوزِ عشق؛ بلرزی چو قلب اورانوس

شبی که یادِ جوانی کنیم و فردایش
شویم شهره به دامادِ قند و تازه‌عروس

شود روان و تنِ ما بدیلِ آتشگاه
نه غم ز تهمتِ آتش‌پرست و کفر و مجوس

ز هُرمِ آتشِ دیدارِ ما بسوزد شیخ
ز بیقراریِ ما پَلپَتَک زند ناقوس

چو ما مُعاهدهٔ عشق را کنیم امضا
چه آتشی که نیفتد در انگلیس و به روس!

هر آنچه راز مگو هست؛ جمله فاش کنیم
بدون ترسِ سخنچین و غصهٔ جاسوس

شکرلبان به تو، گُنداوران به من بخشند
غزل ز خَطّهٔ شیراز و شاهنامه ز توس

همیشه روی عزیزان ما بود گل‌گل
هماره چهرهٔ بدخواه ما عبوسِ عبوس

خلاصه اینکه: چُنان حل شویم در دلِ هم
که از "من" و "تو" نباشد به ذره‌ای محسوس

فضل‌الله زرکوب
جمعه پانزدهم اسفندماه نود و سه
کوپنهاگن

گردن بریدۀ تبسم

گردن بریدۀ تبسم

سخت بر موی پَرِیشان تو چنگ افکندیم
سوی مُژگان نجیب تو خدنگ افکندیم

بس که بر صورت زیبای تو سیلی زده‌ایم
داغهای سیهی از همه رنگ افکندیم

عسلِ ناب سرودیم لبانت را لیک
مثلِ زنبور به کام تو شرنگ افکندیم

بر جمال تو که آیینۀ دیدار خداست
روی‌ناشسته نظر کرده و زنگ افکندیم

تو تبسمکده بر ما گل سرخ آوردی
مای وحشتکده سوی تو فشنگ افکندیم

تو پری؛ زینت پربرکت ساحل بودی
که رمت داده و در کام نهنگ افکندیم

ای غزالی که تو را با تن زخم‌آلودت
از لب برکه به دامان پلنگ افکندیم!

سربزیر از گِله‌های عرق شرم خودیم
زین همه داغ که بر چهرۀ ننگ افکندیم

دست ما بشکند ای رود زُلال مهتاب
که به آرامش دریای تو سنگ افکندیم

فضل‌الله زرکوب

دوم آذرماه ( برج قوس )

1394 کوپنهاگن

چُغُکَک


چُغُکَک

اینجا بُجُل نژاد شیشته چغکک
شبنم به سرِ قُشاد شیشته چغکک

دیوی که نجابتش به حراجی‌هاست
بر مسند کیقُباد شیشته چغکک

فضل‌الله زرکوب

۸ فبروری ۲۰۱۶ میلادی

صبحانه

 

صبحانه

دیشب؛ شبِ من به رنگِ افسانه گذشت
در بارگهِ ساقی و پیمانه گذشت

تا صبح ز تُنگِ لبِ خورشید؛ عسل
بگذشت؛ ولی چه خوب و جانانه گذشت

فضل‌الله زرکوب

19 بهمن‌ماه ( برج دلو) 1394

نوید

نوید

چه فصلها که به نای گلو ترانه شکست
چه بی‌صدا، چه غریبانه، غمگنانه شکست!

به سنگ تفرقه؛ اهریمنی که چشم نداشت
غرور سرکش ما را به صد بهانه شکست

به نسل سوختگانِ چو ما بگو که چسان
نهال قامت ما را غم زمانه شکست

چقدر بر سر زانو گریستم شبها
بر آن پرنده که بالش در آشیانه شکست

ایا صنوبر سبزی که پیش چشمانت
درختهای گشن‌بیخِ پر زلانه شکست

نوید می‌دهد اینک پر پرستوها
که بازوان تبردارها ز شانه شکست

ستیغ برج نگهبان قلعه باد؛ بلند
اگر چه سقف خمید و ستون خانه شکست

فضل‌الله زرکوب
بیست و نهم تیرماه نود و سه

لبخند مهر

غزلی از سومین مجموعۀ آمادۀ چاپ که هنوز برایش نامی انتخاب نکرده‌ام پیشکش شما عزیزان:

لبخند مهر

با خشم آذرخش؛ چو جنگل در اوفتد
موج شرر به خرمن خشک و تر اوفتد

هرچند نسل خار؛ سزاوار آتش است
اما بسوزد آنچه که در مجمر اوفتد

بر خود مباش غره؛ که در گیر و دار رزم
زین سرنگون شود چو ز سر افسر اوفتد

از ناخدا چه ساخته در کام موج مست
گر بادبان رها شود و لنگر اوفتد

آب روان که سلسله‌جنبان زندگی است
یاغی چو شد کشنده و ویرانگر اوفتد

منگر سبک به پشتهٔ خاکی که زیر پاست
با جنبشی نشانه ز بوم و بر اوفتد

دست هوا اگرچه نسیم نوازش است
هنگام قهر؛ سیلی مرگ‌آور اوفتد

اما ز لطف آتش و آب و هوا و خاک
نقش امید بر لب نیلوفر اوفتد

تا می‌توان به دست ز کاری گره گشود
دندان در این میانه چرا داور اوفتد؟

پیش آر دست مهر که در رختخواب خصم
پیوسته خار سر زند و نشتر اوفتد

بر دوش آن که نغمهٔ پاییز می‌سرود
شالی به رنگ سربی خاکستر اوفتد

"شست عروس" پا بکشد از حریم تاک
در خم خروش و سکسکه در ساغر اوفتد

فضل‌الله زرکوب

یکشنبه 29 تیرماه (برج سرطان) 1393

"شست عروس" از دیرپاترین و خوشگوارترین انگورهای هرات.

عاقبت کار


عاقبت کار

رفتم به سراغ مسجد و دیر و کنشت
دیدم همه را غریو بر لب که بهشت

از گوشۀ میخانه صدا زد رندی:
"کس آن درود عاقبت کار که کشت"


فضل‌الله زرکوب

جمعه نهم بهمن‌ماه ( برج دلو) ۱۳۹۴

زکات

زکات

کشته است مرا سبزی خال تو پری
یک بوسه و... خون من حلال تو پری
از بعد زکات؛ باصفاتر گردد
هرچند که باصفاست مال تو پری

 

فضل‌الله زرکوب

جمعه نهم بهمن‌ماه ( برج دلو) ۱۳۹۴

آواره


آواره

آواره کجا و وصل محبوب کجا؟
زربخش کجا و بخت زرکوب کجا

گفتی که چهل سال دگر وعدۀ ما
یعقوب کجا و صبر ایوب کجا؟


فضل‌الله زرکوب

جمعه نهم بهمن‌ماه ( برج دلو) ۱۳۹۴

اسپ خیال

اسپ خیال

مهرت زده سر به سینۀ ما امشب
یاد تو چه خوش کرده به دل؛ جا امشب

گر اسپ خیال تو چنین یُرقه رود
پرواز کنم تا به ثریا امشب

 

فضل‌الله زرکوب

 

جمعه نهم بهمن‌ماه ( برج دلو) ۱۳۹۴

از شمار دو چشم؛ یک تن کم

از شمار دو چشم؛ یک تن کم
وز شمار خرد؛ هزاران بیش
یادی از شادروان میرزا عبدالحق کروخی را با ذکر خاطره‌ای از این بزرگمرد؛ آغاز می‌کنیم:
گویا دیروز بود؛ در صنف چهارم ابتدایی مکتب جامی هرات مشاعره داشتیم، معلم فارسی ما جناب فاضل سلجوقی بودند. تعجب نکنید از این که گفتم: "معلم فارسی ما"؛ زیرا تا آن زمان یعنی سال 1342 اصطلاح نادرستی به نام دری بر زبان فارسی ما تحمیل نشده بود و کتاب درسی پارسی ما نیز "قرائت فارسی" نام داشت نه " کتاب دری".
بگذریم ...که این قصه سری دراز دارد.
مشاعره نفسهای آخرش را می‌کشید، انبان تکبیتیهای ما تقریبن تهی شده بود، هر دو طرف دنبال رد پای آخرین فشنگهایی می‌گشتیم که در گوشه و کنار سنگرهای ادبی‌مان در زیر گرد و خاکها پنهان شده بود. آخر آن زمان سیاست مشاعرۀ ما این بود که یکی دو غزل را با ردیفهایی که به صامتهای کم‌کاربرد ختم می‌شد برای روز مبادا نگه می‌داشتیم و داور مشاعره هم در آن لحظات بحرانی؛ ایرادی نمی‌گرفت. ما بیتی خواندیم که حرف آخرش "ح" بود و یکی از دانش‌آموزان این بیت حافظ را خواند:
حافظا عشق و صابری تا چند
نالۀ عاشقان خوش است بنال
باور کنید می‌خواستیم تسلیم شویم که این بیت یه یادم آمد:
لب لعلش چو بوسیدم ز روی ناز با من گفت
که ای ناقابل ناکرده‌کار! آهسته آهسته!
نفسها در سینه بند آمد و پس از گذشتن یک دقیقه؛ کف‌زدنها آغاز و صنف ما برندۀ مشاعره شد.
پس از این که زنگ رخصتی خورد؛ بایسکل لکنده‌ام را سوار و راهی دوکان پدرم شدم که شادروان جناب میرزا عبدالحق کروخی هم نشسته و چای می‌نوشیدند و با هم گپ می‌زدند. من که آن روز زیاد خوشحال بودم پس از سلام و علیک نشستم و منتظر بودم که چه موقعی فرصت پیدا کنم تا بین حرفهای‌شان بپرم و جریان مشاعره را تعریف کنم. پدرم از پیش‌لبچیها و بالبالک‌زدنهای گنجشکانۀ کودکانه‌ام دانست که خبر خوشی دارم. چون آن بزرگوارِ درگذشته؛ هر روز پس از آمدنم از مکتب تلاش می‌کرد گزارش کوتاهی از وضع مکتب و جریان درس آن روز را بداند. به من گفت: مثلی که چیزی می‌خواهی بگویی؟ من با ذوق و شوق عجیبی که دلم در سینه زیپک‌زیپک می‌زد گفتم: امروز مشاعره داشتیم و صنف ما با آخرین بیتی که من خواندم برنده شد. چون برای پدرم این موفقیت عادی بود یا نمی‌خواست زیاد از فرزندانش نزد دیگران تعریف کند؛ چندان به موضوع نپیچید ولی جناب میرزا عبدالحق با فراست و تیزبینی خاصی که د اشت در یافت و از من با کمال مهربانی و بزرگواری پرسید: خوب بگو این بیت چه بود؟
من آن را خواندم و ایشان پرسیدند: می‌دانی این شعر از کیست؟
چون در آن زمان ما زیاد به فکر شاعر یک شعر نبودیم و نیازی هم نداشتیم که بدانیم از کیست. همین کافی بود که بیتی زیبا و حریف‌شکن به چنگ ما بیفتد و ان را به حافظه بسپاریم. من گفتم: نمی‌دانم و ایشان از جای بر خاستند و گفتند الآن برایت نشان می‌دهم که از کیست. یکی دو دقیقه بیشتر طول نکشید که از دوکان صحافی و کتابفروشی عارف و شاعر گرامی جناب استاد عبدالله شفیقی که در همسایگی هم بودیم کتاب کم‌ورقی با کاغذ روزنامه‌ای؛ زیر عنوان: "اشعار سیدای کروخی" را آوردند و به من دادند و گفتند که این هم جایزۀ من برای تو. سپس کل غزل را خواندم و لذت بردیم و تمام آن را در همان جلسه حفظ کردم.
تا آن روز به سوی میرزا عبدالحق به عنوان یک فرد انتیکفروش می‌دیدم ولی ایشان با این هدیه و معرفی سیدای کروخی و سابقۀ تاریخی و باستانی کروخ و نجابت بومیان آن اقلیم و باغها و میوه‌ها و محصولات آن سامان نظرم را تغییر دادند و پس از آن هرگاه ایشان را می‌دیدم در ذهنم چنان نقش می‌بست که گویا تمام درختان کروخ؛ لباس سپید سیدای کروخی را پوشیده و با متانتی خاص در بازارهای شهر هرات گام بر می‌دارند و سروده‌های او را زمزمه می‌کنند.
شادروان میرزا عبدالحق علاوه بر این که شخصیتی با وقار و متین و مجسمۀ عینی نجابت و صداقت و مهربانی به شمار می‌رفت؛ یک تن از باستانشناسان پرتجربۀ حوزۀ هرات و آبادانیهای اطراف آن نیز بود.
با تاسف که ما زندگان را فراموش می‌کنیم و پس از مرگ آنان بر سر و صورت خویش می‌کوبیم که چرا از وجود و استعداد و تجربه‌های‌شان در زندگانی آنان سود نبردیم.
ما همین الآن از این نسل مغتنم و باتجربه و آگاه و دلسوز نه یکی دو تن بلکه شخصیتهای بزرگوار فراوانی در هرات داریم که هر کدام در گوشه‌ای افتاده و متاسفانه فراموش شده‌اند یا درحال فراموش‌شدنند.
تا جایی که حافظه‌ام یاری می‌دهد؛ مولوی نصرالدین عنبری، مولوی صمیم، مولانا غلام محمد نجیبی و چند تن از بزرگان دیگر کروخ و اوبه، استاد عبدالله شفیقی، استاد براتعلی فدایی، استادعبدالغنی نیکسیر و دهها تن دیگر حضور دارند که در همآهنگی با این بزرگوارن می‌توان درر نادره و مرواریدهای آبدار ارزشمندی را از لابلای گرد و خاکهای این خطۀ زرخیز بیرون کشید و اندوخته‌ها و تجربه‌های آنان را ثبت تاریخ کرد.
من در شرایط فعلی که متاسفانه دولت موجود هیچگونه نیتی برای پیشبرد و احیای افتخارات فرهنگ پربار گذشتۀ این سرزمین ندارد از دوستان جوان فرهنگی تقاضا دارم تا با جناب ولیشاه بهره؛ رییس دلسوز "انجمن ادبی هرات" که خود نیز تجارب عملی و اطلاعات کافی در بارۀ آثار تاریخی هرات و شناخت شخصیتهای تاثیرگذار این خطه دارند و مورد اعتماد همگان نیز هستند هم‌آهنگی کنند و در یک برنامه‌ریزی دقیق جهت ایجاد یک انجمن حوزه‌ای ملی در چوکات انجمن ادبی هرات روی این مسایل؛ بررسیها و تحقیقاتی انجام دهند.
روان این بزرگمرد که گنجینۀ عظیم تاریخی و باستانی "آریاناویژه" بود؛ شاد و جایگاهش فردوس برین باد.

کورۀ عشق


کورۀ عشق

یا رب که غم عشق؛ خرابت نکند
در کورۀ خود چو ما کبابت نکند

چون رگ‌رگ ما که روز و شب می‌نالد
در دست کسی تار ربابت نکند

فضل‌الله زرکوب

جمعه، نهم بهمن‌ماه( برج دلو)۱۳۹۴

تمام من

تمام من

زان لحظه که عشق با تو زد پیوندم
از ریشه و پی گسیخت بند از بندم

هر چند که در تو نیست از من چیزی
بر این که تمام من تویی خرسندم

فضل‌الله زرکوب

جمعه، نهم بهمن‌ماه( برج دلو)۱۳۹۴

سرهای بریده


سرهای بریده

این قوم که با نام تو شیون دارند
وز روغن ما چراغ؛ روشن دارند

از زیر صراط اگر ببینی چقدر
سرهای بریده زیر دامن دارند

فضل‌الله زرکوب

جمعه، نهم بهمن‌ماه( برج دلو)۱۳۹۴

پیام درخت


پیام درخت

تبر نگفت کلامی ز اتهام درخت
دمی که بست کمر را به انهدام درخت

اگر به لب نه تبسم؛ که تیغ خونین داشت
تمام دلهره‌اش بود از پیام درخت

ندید آبلۀ دست باغبانان را
نکرد شرم و نشد خم به احترام درخت

شکایت از شب و پاییز و برگریزان بود
حکایت سحر سبز؛ در کلام درخت

کویر فاجعه بر چشمه؛ خاک از آن می‌بیخت
که ریشه‌ها نسرایند بر مرام درخت

از این هراس درآشوب؛ خواب مرداب است
که سبزه‌زار؛ مسما شود به نام درخت

پیام ریشه به نسل تبر؛ ولی این است
که الفرار! ز شمشیرِ در نیام درخت

که در ولایت ما نیست؛ رسم سردزدی
به پای باد؛ خمیدن بود حرام درخت

فضل‌الله زرکوب

یکشنبه چهارم بهمن‌ماه ( برج دلو) 1394

کوپنهاگن

میهنم


میهنم

من چو ماهی و میهنم دریاست
گر برونم برند؛ می‌گندم

جای پیوند نیست با دگری
که گره خورده با تو هر بندم

فضل الله زرکوب

جمعه، دوم بهمن(دلو)۱۳۹۴

خرخنده

آتش‌زدن یک مکتب دخترانه در کابل

خرخنده

در حریم خطۀ کابلستان
آن که روزی بود رشک گلستان

مشتی از خربچگان قایم شدند
هر یکی بر مسندی حاکم شدند

هر خری پالان رنگینی به پشت
دالر و دینار و کلدارش به مشت

با رییس گرگهای دیوسار
گرگ آدمخوارِ عالمنوشِ هار

بهر دَرّیدن تبانی کرده‌اند
خرسواری، خردوانی کرده‌اند

آتش افکندند روزی این خران
بر دبیرستان مِهر دختران

هر یک از خرزادگان عَرّی زدند
لاشخواران غرغر و پَرّی زدند

گفت دانایی که این کار خر است
یا ز خرمغزی که از خر خرتر است

کُرَّه‌خر گفتا خموش! ای وای ما
نیست این کار برادرهای ما

دیگری گفت: این سخن بیهوده است
کز عداوتهای شخصی بوده است

زیرکی هشیار و رند و خرشناس
در میان خرشناسان بوالفراس

گفت: این بیهوده‌گویی کم کنید
گردن هوش و خرد را خم کنید

بشنود گر در طویله؛ این سخن
خر ز کون خویش خندد نز دهن

هر که انسان است و دارد عقل و هوش
کی سپارد بر چنین خرخنده گوش؟

خندۀ خر؛ گوش را کر می‌کند
خر نه خنده بلکه عرعر می‌کند

با چنین لاطایلات بی‌نظام
کی شود از خرچه رفع اتهام

خر بخارد پشت خر را نز ادب
بلکه خرخاری بود آن را سبب

گفت خرکاری که ای اهل خرد
نیست لطف خر بجز گوز و لگد

دور شو از بچۀ خر ای عزیز
زین خرانِ مستِ نادان در گریز!

فضل‌الله زرکوب

دوشنبه، ۲۸ دیماه( جدی)۱۳۹۴