مزرعۀ وهم
مزرعۀ وهم
چه وحشتی است که محکوم سرنوشت شوی
اسیر آنچه تو را پنبه کرد و رشت شوی
اسیر ناخن شیطانکی که تخم تو را
میان مزرعۀ وهم خویش؛ کشت شوی
سپس چو موم؛ به دستی که خود نداند کیست
پلشت گردی و اهریمنی و زشت شوی
به دل مقلد شیطان، به چهره راهب و شیخ
مترسک حرم و مسجد و کنشت شوی
به تیغ جهل؛ سر ی را که با خدای تو نیست
ز تن جدا کنی و دیو بدسرشت شوی
روی به کعبه و همسایهات در آتش فقر
بهشت دل بگذاری؛ مقیم خشت شوی
به نام روزه؛ دهن بسته غافل از طفلی
که در خیال؛ شبی کاسهای نَلِشت شوی
کنار رود عسل همپیاله با حوری
که کس بغیر تو دستی بر او نهشت؛ شوی
خلاصه! دلخوشیت گر چنین مسلمانی است
به ذوالجلال اگر وارد بهشت شوی
فضلالله زرکوب
چهارشنبه 17 تیرماه (برج سرطان) 1393