وقتی که می‌خندی

وقتی که می‌خندی

رخت مثل بهار بلخ؛ گل گل می‌شود وقتی که می‌خندی
هوا سرشار از بوی قرنفل می‌شود وقتی که می‌خندی

تبسم را مکن ای گل دریغ از مرغ سر بر زیر بال خویش
که گنجشک لبانم عین بلبل می‌شود وقتی که می‌خندی

نمی‌دانم چه راز سربمهری خفته در نوروز لبهایت
که ذرات جهان یکسر به جُلجُل می‌شود وقتی که می‌خندی

نه تنها عاقلان بر دست و پای خویش؛ خود زنجیر می‌بندند
که هفت اندام عقل از بیخ و بن شُل می‌شود وقتی که می‌خندی

ملامت را ز برصیصای عابد بر گرفتم تا تو را دیدم
اگر کوه است ایمان؛ در تزلزل می‌شود وقتی که می‌خندی

به لطف گوشۀ چشم تو از البرز تا نوشاخ؛ راهی نیست
تمام رودها و دره‌ها پل می‌شود وقتی که می‌خندی

مکن لج بیش از این، اخم از جبین وا کن که حتا غورۀ انگور
چو کشمش در میان خم به غلغل می‌شود وقتی که می‌خندی

اگر سازش نداری با زمین خیر است! بر خورشید رحمی کن
که با منظومۀ خود در تعادل می‌شود وقتی که می‌خندی

نیم زرگر ولیکن خاک را زر می‌کند دستان پرمهرت
تمام واژه‌ها در من تغزل می‌شود وقتی که می‌خندی

فضل‌الله زرکوب

پنجشنبه 26 فروردینماه 1395 (برج حمل)
کوپنهاگن

وقتی که می‌خندی

وقتی که می‌خندی

رخت مثل بهار بلخ؛ گل گل می‌شود وقتی که می‌خندی
هوا سرشار از بوی قرنفل می‌شود وقتی که می‌خندی

تبسم را مکن ای گل دریغ از مرغ سر بر زیر بال خویش
که گنجشک لبانم عین بلبل می‌شود وقتی که می‌خندی

نمی‌دانم چه راز سربمهری خفته در نوروز لبهایت
که ذرات جهان یکسر به جُلجُل می‌شود وقتی که می‌خندی

نه تنها عاقلان بر دست و پای خویش؛ خود زنجیر می‌بندند
که هفت اندام عقل از بیخ و بن شُل می‌شود وقتی که می‌خندی

ملامت را ز برصیصای عابد بر گرفتم تا تو را دیدم
اگر کوه است ایمان؛ در تزلزل می‌شود وقتی که می‌خندی

به لطف گوشۀ چشم تو از البرز تا نوشاخ؛ راهی نیست
تمام رودها و دره‌ها پل می‌شود وقتی که می‌خندی

مکن لج بیش از این، اخم از جبین وا کن که حتا غورۀ انگور
چو کشمش در میان خم به غلغل می‌شود وقتی که می‌خندی

اگر سازش نداری با زمین خیر است! بر خورشید رحمی کن
که با منظومۀ خود در تعادل می‌شود وقتی که می‌خندی

نیم زرگر ولیکن خاک را زر می‌کند دستان پرمهرت
تمام واژه‌ها در من تغزل می‌شود وقتی که می‌خندی

فضل‌الله زرکوب

پنجشنبه 26 فروردینماه 1395 (برج حمل)
کوپنهاگن

بازیچه

بازیچه

ما را نگذاشتند جاری باشیم
بر باغچه باران بهاری باشیم

ای خیل قناری به قفسها تا چند
بازیچۀ یک مشت مداری باشیم؟

فضل‌ الله زرکوب

کرچ نسیم

غزلی بهاری پس از مدتی سکوت پیشکش شما عزیزان:

کرچ نسیم

غرور خار شکست و ز گل نشانه رسید
بهار؛ فصل غزلهای عاشقانه رسید

خبر دهید زمستان که سربزیر؛ گریخت
سمند سرکش نوروز؛ شادمانه رسید

که نوحه‌خوان زمستان نفس برید و نشست
که بال گرم پرستو به بام خانه رسید

که سایۀ نفس سرد شیخ زهدفروش
بر آستانۀ روی نگار ما نرسید

دگر ز باغ و نسیم و قناری و گل گوی
که از ره سفر آن دلبر یگانه رسید

بگیر کرچ نسیم و رباب را سُر کن
که محفل طرب و عیش را بهانه رسید

بساز ما را ساقی! و محتسب را نیز
اگر چه با فلک و چوب و تازیانه رسید

فضل‌الله زرکوب
چهارشنبه 18 فروردینماه (برج حمل) 1395 خورشیدی