غزلی که محصول حدود سه ساعت تحریم خواب خوش شبانه است پیشکش شما دوستان:

تو را! برای تو تنها!

بدون شرط؛ دلم آنچه از خدا می‌خواست
فقط تو بودی و از هر کست جدا می‌خواست
تو را همیشه به دور از گزندِ حادثه‌ها
ز بند محنت و رنج و بلا؛ رها می‌خواست
اگر گهی به خودش می‌رسید آسیبی
از این که نذر تو بود از خدا شِفا می‌خواست
تو را برای تو تنها؛ نه این که بهر خودش
به فصل پیری و افتادگی عصا می‌خواست
مرو! چه سود که یک روز؛ ناله سر بدهی
به گوشه‌ای تک و تنها که: او مرا می‌خواست
به جای آن همه از خودگذشتگی؛ نه زیاد
کمی به کنج دلم بهر خویش؛ جا می‌خواست
تو خود بگو! مگر این بود مزد و پاداشِ
کسی که از همه عالم فقط تو را می‌خواست؟
کسی که در تو ز روز نخست؛ عیب نجُست
ز ابتدای تو را تا به انتها می‌خواست
غمی ز باختنم نیست؛ دردِ لبخندی است
به چهره‌ای که نشانِ مرا خطا می‌خواست
مکن چُنان که بگویند بعد من: این مرد
چه ساده بود که سیمرغ و کیمیا می‌خواست

‎فضل‌الله زرکوب‎

یکشنبه سوم دیماه (برج جدی) نود و شش کوپنهاگن