نسل نوروز

بگو به دشت، به دریا، به کوه؛ دردِ مرا
که خاک گشتم و بادی نبرد؛ گردِ مرا

بهار؛ تشنهٔ گلبرگهای رنگین بود
نخواند قِصهٔ پاییزهای زردِ مرا

پلنگِ زخمی آهم! برو به ماه بگو
گلایه‌های شبِ سوت و کور و سردِ مرا

بگو که حیلۀ کفتارها چگونه شکست
حریمِ بیشهٔ شیرافکنانِ مردِ مرا

فکند؛ رشتهٔ خرمهره‌ای به گردنم و
ربود از کفِ من کوهِ لاجوردِ مرا

بگو به خصم: اگر قِصه‌هایِ رُستم را
نخواندی؛ این گز و میدان! ببین نبردِ مرا

ز سرزمینِ خراسان؛ ز نسلِ نوروزم
ز شاهنامه برون آر؛ کارکردِ مرا

خبر رسید که امسال؛ شنبه‌نوروز است
به فالِ نیک؛ بیارید تخته‌نردِ مرا

فضل‌الله زرکوب


شب چهارشنبه آخر سال نود و سه کوپنهاگن