نسل نوروز
نسل نوروز
بگو به دشت، به دریا، به کوه؛ دردِ مرا
که خاک گشتم و بادی نبرد؛ گردِ مرا
بهار؛ تشنهٔ گلبرگهای رنگین بود
نخواند قِصهٔ پاییزهای زردِ مرا
پلنگِ زخمی آهم! برو به ماه بگو
گلایههای شبِ سوت و کور و سردِ مرا
بگو که حیلۀ کفتارها چگونه شکست
حریمِ بیشهٔ شیرافکنانِ مردِ مرا
فکند؛ رشتهٔ خرمهرهای به گردنم و
ربود از کفِ من کوهِ لاجوردِ مرا
بگو به خصم: اگر قِصههایِ رُستم را
نخواندی؛ این گز و میدان! ببین نبردِ مرا
ز سرزمینِ خراسان؛ ز نسلِ نوروزم
ز شاهنامه برون آر؛ کارکردِ مرا
خبر رسید که امسال؛ شنبهنوروز است
به فالِ نیک؛ بیارید تختهنردِ مرا
فضلالله زرکوب
شب چهارشنبه آخر سال نود و سه کوپنهاگن
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 1:45 توسط
|