غزلی از مجموعۀ "برج خاکستر" پیشکش شما عزیزان

کفتر چاهی

چشم تو پلنگی است کمین‌کرده به هر سو
بی‌خواب؛ که از گردنه‌ای بگذرد آهو

من در غم آهو‌شدن و حلقهٔ دامی
تو دست‌به‌دامن‌شدهٔ جنبل و جادو

بگذار که آهوی تو افتد به کمندت
چون موج خروشنده که بر پا و پر قو!

دریای خیال تو چه زیباست شبی گر
قایق شود آغوشم و دستان تو پارو

بر قطب جنوب دل من گر تو بتابی
نوشاخ به روی افتد و الوند به زانو

ای ابرِ شتابان! مددی کز دل مرداب
در حسرت جاری‌شدنم بر لب یک جو

هر قطرهٔ من با تو شود نامتناهی
هر ذرهٔ من در پیت افتد به تکاپو

در باغ؛ پس از شایعهٔ سبز عبورت
گل کرده ز هر کَنگَر دیوار؛ هیاهو

هر گل به هوای لب شیرین تو؛ زنبور
هر برگ ز شوق گل رویت شده کندو

سوی حرمت آمده این کفتر چاهی
موج عطشم؛ ساحل بحر کرمت کو!

فضل‌الله زرکوب

28 آبانماه (برج عقرب) 1392کوپنهاگن