غریق
غزلی تازه پیشکش شما عزیزان؛ البته با وزنی سنگین و کمتر آشنا:
غریق
آمد بهار تا برد از دلها زنگ
برخیز و سوی سبزه و گل کن آهنگ
کاج است و سروِ مست؛ به پابوست خم
گل با تو در رقابت و بس تنگاتنگ
گر از حریف؛ حال تو جستم؛ بگذر!
بر خار و خس؛ غریق زند هر دم چنگ
حیف از جوانیی که فتد بیهوده
بر پای جاهلان تهی از فرهنگ
مفتی کجا و حلقهٔ درس جامی
بارش اگرچه هفت نه؛ هفتاد اورنگ
باید که کوچه چپ کنی از نامردان
زیرا زمانهای است سراسر نیرنگ
با گل نشین که رنگ محبت گیری
ورنه کمین زده است به هرسو خرچنگ
اکنون چو سیر گل نکنی؛ خواهد یافت
فردا ز خاک تیرهٔ ما گل؛ صد رنگ
بر هیچکس نکرده وفا این دنیا
پیش آی! گرچه دور و هزاران فرسنگ
فضلالله زرکوب
چهارشنبه 22 اردیبهشتماه (برج ثور) 1394
کوپنهاگن
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ ساعت 21:56 توسط
|