بند امیر
وقتی قفل سخن حضرت خداوندگار ما باز نمیشد میگفت:
سخت خاکآلود میآید سخن
آب؛ تیره شد سر چه بند کن
تا خدایش باز؛ صاف و خوش کند
او که تیره کرد؛ هم صافش کند
ما نیز چون دیدیم دچار انقباض شدهایم؛ نخواستیم انبساط خاطر دوستان را بشورانیم. برای این که از قافله پس نمانیم بر آن شدیم تا دو فروند رباعی را از مجموعۀ "سنگ فلاخن" بر داریم و پیشکش شما عزیزان کنیم:
بند امیر
دل را نرمک نرمک به بازی؛ بردی
نوش تو که با ذرهنوازی بردی
در بند امیر عشق؛ غرقم کردی
مرغاب مرا به ترکتازی بردی
دربهدران
طفلان یتیم بیسریم ای ساقی!
مرغان اسیر بیپریم ای ساقی!
یاد آر! چو بر دربهدران میگذری
ما از همه دربهدرتریم ای ساقی!
فضلالله زركوب
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۵ ساعت 3:17 توسط
|