طلای سرخ
حدود سه هفته پیش؛ شاعر و فرهنگی و دوست دیرینۀ دوران کودکیم جناب عبدالرحیم مطهری با محبتی که از ویژگیهای فطری ایشان است از هرات با من تماس گرفتند که "اتحادیۀ زعفرانکاران هرات" از "کانون فرهنگی مهتاب" دعوت کردهاند تا اعضای محترم این کانون؛ در محفلی که به مناسبت جشن زعفران برگزار میشود؛ مشارکت فعالی داشته باشند و از شاعران محترم نیز خواسته بودند تا اگر سرودهای بدین مناسبت دارند؛ جهت نشر در نشریۀ ویژۀ اتحادیۀ زعفرانکاران هرات بفرستند.
من سرودههای پراکندهای در ستایش عرق جبین و پینۀ دست کارگران و کشارزان سرزمینم داشتم ولی سرودهای که بتواند از عهدۀ قدرت کیمیاگری بند سلما و زعفران هرات بر آید نداشتم؛ لذا بر آن شدم تا سهم کوچکی در ادای این دین بزرگ داشته باشم.
با صرف دو شبانه روز وقت؛ خوشبختانه پس از تحمل رنج زایمان این قصیده؛ چشمم به جمال فرزندی روشن شد که به راستی بر آن میبالم و از آن مهمتر این که جناب استاد حمید بهشتی با حفظ و خوشخوانی آن در "کانون فرهنگی مهتاب" با صدای گرم و گیرای خود آن را در دنیای مجازی؛ جاودانه ساختند که اینک هم متن نوشتاری و هم بریدۀ صوتی و تصویری آن که با فیلمبرداری جناب غلامسخی اکبرزاده و ادیت جناب انجینیر عبدالله حریری تهیه شده؛ پیشکش شما عزیزان میگردد:
طلای سرخ
ای هَریوایِ کهن! ای سرزمینِ باستان!
ای که نام دیگرت باشد بهشتِ این جهان
بر ندارد خاکِ پاکت نَخوت و کبر و غرور
سر فرو نارد هوایت بر شکوهِ کهکشان
ای نگینِ روشنِ کلکِ خراسانِ بزرگ!
زیرِ هر سنگِ تو پنهان؛ گنجهایِ شایگان
رودکی گر مولیان و ریگ آمو را سرود
من به سلما و هَریرود تو بگشایم زبان
سنگِ ناصاف هَرِیرودِ تو ما را بِستری است
در لَطافت چون پَرِ قو، در ظرافت؛ پرنیان
گر بروید تاکی از انگورِ لعلت روی گور
مردۀ صدساله گردد شرزهشیری پهلوان
این جهان تلخ را زنبور؛ شهدستان کند
چون زند یک بوسه بر انجیرِ سرخِ زندهجان
*****
گرچه پیش از این؛ میان کورۀ داغ تموز
اشک میبارید بهر قطرهآبی باغبان
خنده میکرد آسمان و چشمِ دهقان میگریست
ابر؛ میغرید چون دیو سیاه بیعِنان
خَرمن ما از هجوم سیل؛ ویران بود؛ لیک!
روز و شب میگشت با آن آسیاب دیگران
خفتگان بودیم و خِیلِ شبروانِ شبتُبار
ساختند از استخوانِ سینۀ ما نردَبان
گرگهای تشنهبرخون، خیمهشببازانِ شوم
تاختند و سخت!!!؛ بر این گلَّه در نقشِ شَبان
پیرکفتاران و روباهان و مشتی لاشخوار
در میانِ بیشۀ شیران گُزیدند آشیان
کورموشانی که در میدان کمر را بستهاند
گر بیاید موش از این سوراخ؛ بُگریزند از آن
در بِساطِ پهلوانانِ دروغین؛ آه! آه!
کز تَهَمتَن دستهگرزی مانده، از آرَش؛ کمان
*****
زین پس ای کاج سُتُرگِ سربُلندم شاد زی
کز تبرداران نخواهد بود بر تو پاسبان
زان که بر بازوی گُردان جوانت خورده است
مُهرِ عیاری ز "واخان" تا "زَرَنجِ" سیستان
ما ز پشت رُستمیم و... پهلوان در پهلوان!
رَخشهامان نگذرد با کوکنار از هفتخوان
پیکهای مُلک أُمِّیدیم؛ نه دیوان بیم
شبچراغیم و بهچاهافتادگان را ریسمان
*******
مژده بادت چون هَریرود تو آبِستن شده
از هَریوازادهای با نام سلمایِ جوان
چون ببیند؛ با سرانگشتان چه بَشکنها زند!
زایشِ لُولیوشانِ ابر را در آسمان
در دل او ماهیان؛ بیخار میرقصند؛ مست
رودها در رودها لبخند بر لبهایشان
باغبان! ای باغبان! ای باغبان! ای باغبان!
ای که باشد پینۀ دست تو مرهمهای جان
روزگارانی گر از این جادۀ ابریشمین
حُلَّهها میرفت هر سو کاروان در کاروان
غم مخور چون میرود زین پس قطار اندر قطار
تا فراسوی زمین؛ پشتارههای زعفران
ای طلاهای سیاه و زرد! دامن در کشید!
زان که میآید طلایِ سرخِ ما دامنکشان
این طلای سرخ؛ دارد نامهای دیگری
از قبیلِ تاجِ جمشید و درفشِ کاویان
زعفران؛ تنها گیاهی نیست بر روی زمین
سوسنیدامان و زرینبرگ و فصلی میهمان
زعفران؛ مهر است، لبخند است، پیوند است و عشق
هدیهای پاک از خدایِ عاشقی؛ بر مردمان
*****
زعفرانکارا! کشاورزا! به بیل خود ببال
زان که دستت لایق بوسیدن است و جاودان
بر زمین بنشان نهال مهر؛ در نوروزِ پاک
کهکشانها عشق؛ خَرمن کن به فصل مهرگان
شنبه پانزدهم آبانماه (برج عقرب) نود و پنج خورشیدی، کوپنهاگن
فضلالله زرکوب