از شمار دو چشم؛ یک تن کم
وز شمار خرد؛ هزاران بیش
یادی از شادروان میرزا عبدالحق کروخی را با ذکر خاطره‌ای از این بزرگمرد؛ آغاز می‌کنیم:
گویا دیروز بود؛ در صنف چهارم ابتدایی مکتب جامی هرات مشاعره داشتیم، معلم فارسی ما جناب فاضل سلجوقی بودند. تعجب نکنید از این که گفتم: "معلم فارسی ما"؛ زیرا تا آن زمان یعنی سال 1342 اصطلاح نادرستی به نام دری بر زبان فارسی ما تحمیل نشده بود و کتاب درسی پارسی ما نیز "قرائت فارسی" نام داشت نه " کتاب دری".
بگذریم ...که این قصه سری دراز دارد.
مشاعره نفسهای آخرش را می‌کشید، انبان تکبیتیهای ما تقریبن تهی شده بود، هر دو طرف دنبال رد پای آخرین فشنگهایی می‌گشتیم که در گوشه و کنار سنگرهای ادبی‌مان در زیر گرد و خاکها پنهان شده بود. آخر آن زمان سیاست مشاعرۀ ما این بود که یکی دو غزل را با ردیفهایی که به صامتهای کم‌کاربرد ختم می‌شد برای روز مبادا نگه می‌داشتیم و داور مشاعره هم در آن لحظات بحرانی؛ ایرادی نمی‌گرفت. ما بیتی خواندیم که حرف آخرش "ح" بود و یکی از دانش‌آموزان این بیت حافظ را خواند:
حافظا عشق و صابری تا چند
نالۀ عاشقان خوش است بنال
باور کنید می‌خواستیم تسلیم شویم که این بیت یه یادم آمد:
لب لعلش چو بوسیدم ز روی ناز با من گفت
که ای ناقابل ناکرده‌کار! آهسته آهسته!
نفسها در سینه بند آمد و پس از گذشتن یک دقیقه؛ کف‌زدنها آغاز و صنف ما برندۀ مشاعره شد.
پس از این که زنگ رخصتی خورد؛ بایسکل لکنده‌ام را سوار و راهی دوکان پدرم شدم که شادروان جناب میرزا عبدالحق کروخی هم نشسته و چای می‌نوشیدند و با هم گپ می‌زدند. من که آن روز زیاد خوشحال بودم پس از سلام و علیک نشستم و منتظر بودم که چه موقعی فرصت پیدا کنم تا بین حرفهای‌شان بپرم و جریان مشاعره را تعریف کنم. پدرم از پیش‌لبچیها و بالبالک‌زدنهای گنجشکانۀ کودکانه‌ام دانست که خبر خوشی دارم. چون آن بزرگوارِ درگذشته؛ هر روز پس از آمدنم از مکتب تلاش می‌کرد گزارش کوتاهی از وضع مکتب و جریان درس آن روز را بداند. به من گفت: مثلی که چیزی می‌خواهی بگویی؟ من با ذوق و شوق عجیبی که دلم در سینه زیپک‌زیپک می‌زد گفتم: امروز مشاعره داشتیم و صنف ما با آخرین بیتی که من خواندم برنده شد. چون برای پدرم این موفقیت عادی بود یا نمی‌خواست زیاد از فرزندانش نزد دیگران تعریف کند؛ چندان به موضوع نپیچید ولی جناب میرزا عبدالحق با فراست و تیزبینی خاصی که د اشت در یافت و از من با کمال مهربانی و بزرگواری پرسید: خوب بگو این بیت چه بود؟
من آن را خواندم و ایشان پرسیدند: می‌دانی این شعر از کیست؟
چون در آن زمان ما زیاد به فکر شاعر یک شعر نبودیم و نیازی هم نداشتیم که بدانیم از کیست. همین کافی بود که بیتی زیبا و حریف‌شکن به چنگ ما بیفتد و ان را به حافظه بسپاریم. من گفتم: نمی‌دانم و ایشان از جای بر خاستند و گفتند الآن برایت نشان می‌دهم که از کیست. یکی دو دقیقه بیشتر طول نکشید که از دوکان صحافی و کتابفروشی عارف و شاعر گرامی جناب استاد عبدالله شفیقی که در همسایگی هم بودیم کتاب کم‌ورقی با کاغذ روزنامه‌ای؛ زیر عنوان: "اشعار سیدای کروخی" را آوردند و به من دادند و گفتند که این هم جایزۀ من برای تو. سپس کل غزل را خواندم و لذت بردیم و تمام آن را در همان جلسه حفظ کردم.
تا آن روز به سوی میرزا عبدالحق به عنوان یک فرد انتیکفروش می‌دیدم ولی ایشان با این هدیه و معرفی سیدای کروخی و سابقۀ تاریخی و باستانی کروخ و نجابت بومیان آن اقلیم و باغها و میوه‌ها و محصولات آن سامان نظرم را تغییر دادند و پس از آن هرگاه ایشان را می‌دیدم در ذهنم چنان نقش می‌بست که گویا تمام درختان کروخ؛ لباس سپید سیدای کروخی را پوشیده و با متانتی خاص در بازارهای شهر هرات گام بر می‌دارند و سروده‌های او را زمزمه می‌کنند.
شادروان میرزا عبدالحق علاوه بر این که شخصیتی با وقار و متین و مجسمۀ عینی نجابت و صداقت و مهربانی به شمار می‌رفت؛ یک تن از باستانشناسان پرتجربۀ حوزۀ هرات و آبادانیهای اطراف آن نیز بود.
با تاسف که ما زندگان را فراموش می‌کنیم و پس از مرگ آنان بر سر و صورت خویش می‌کوبیم که چرا از وجود و استعداد و تجربه‌های‌شان در زندگانی آنان سود نبردیم.
ما همین الآن از این نسل مغتنم و باتجربه و آگاه و دلسوز نه یکی دو تن بلکه شخصیتهای بزرگوار فراوانی در هرات داریم که هر کدام در گوشه‌ای افتاده و متاسفانه فراموش شده‌اند یا درحال فراموش‌شدنند.
تا جایی که حافظه‌ام یاری می‌دهد؛ مولوی نصرالدین عنبری، مولوی صمیم، مولانا غلام محمد نجیبی و چند تن از بزرگان دیگر کروخ و اوبه، استاد عبدالله شفیقی، استاد براتعلی فدایی، استادعبدالغنی نیکسیر و دهها تن دیگر حضور دارند که در همآهنگی با این بزرگوارن می‌توان درر نادره و مرواریدهای آبدار ارزشمندی را از لابلای گرد و خاکهای این خطۀ زرخیز بیرون کشید و اندوخته‌ها و تجربه‌های آنان را ثبت تاریخ کرد.
من در شرایط فعلی که متاسفانه دولت موجود هیچگونه نیتی برای پیشبرد و احیای افتخارات فرهنگ پربار گذشتۀ این سرزمین ندارد از دوستان جوان فرهنگی تقاضا دارم تا با جناب ولیشاه بهره؛ رییس دلسوز "انجمن ادبی هرات" که خود نیز تجارب عملی و اطلاعات کافی در بارۀ آثار تاریخی هرات و شناخت شخصیتهای تاثیرگذار این خطه دارند و مورد اعتماد همگان نیز هستند هم‌آهنگی کنند و در یک برنامه‌ریزی دقیق جهت ایجاد یک انجمن حوزه‌ای ملی در چوکات انجمن ادبی هرات روی این مسایل؛ بررسیها و تحقیقاتی انجام دهند.
روان این بزرگمرد که گنجینۀ عظیم تاریخی و باستانی "آریاناویژه" بود؛ شاد و جایگاهش فردوس برین باد.