دیشب خبر رسید که رفیق خوب دانشگاهی و پسادانشگاهیم عبدالظاهر افشین که چند سال است از مریضی سرطان رنج می‌کشید و در مبارزۀ با آن؛ سختیهای شدیدی را متحمل شد این جهان گذرا را ترک کرد و به ابدیت پیوست.
در سال 1352 خورشیدی که وارد دانشگاه کابل شدم من و افشین در رشتۀ زبان و ادبیات پارسی دانشکدۀ ادبیات؛ همدرس و در خوابگاه مرکزی دانشگاه نیز هم‌اتاق بودیم و او در راستگویی و درست‌کرداری الگوی همۀ دوستان بود و قلبی سلیم و مهربان داشت. افشین شعرشناس دقیقی بود و از بین شاعران متقدم زبان پارسی به ناصرخسرو بلخی قبادیانی عشق می‌ورزید و پایان‌نامۀ تحصیلی دورۀ لیسانس خود ( مونوگرافش) را نیز به تحقیق مفصل و ارزشمندی از این حکیم فرزانۀ یمگانی زیر نظر استاد گرامی دکتر سید مخدوم رهین اختصاص داد. پس از ختم دانشگاه در وزارت مالیه به کار پرداخت ولی مدت زیادی نگذشت که کار دولتی را رها کرد و به تجارت روی آورد اما هرگز مطالعه را فرو نگذاشت.
دردا که مرگ آنقدر سخت‌رُو است که قوی‌پنجه‌ترین شیر را هم تا به زانو در نیاورد رها نمی‌کند. مبارزۀ طولانی و شجاعانه‌اش با مرگ را می‌ستایم. یادش هرگز از خاطرۀ دوستان محو نخواهد شد. من از این طریق به تمام بازماندگان این بزرگمرد بویژه خانوادۀ گرامی و فرزندان برومند و تحصیلکرده‌اش و دوستان و رفیقان و همدوره‌های دانشگاه و کارمندی او کوچ بی‌برگشتش را تسلیت می‌گویم.
روانش شاد و جایگاهش فردوس برین باد..
این هم سوگنامه‌ای زودآمد ( فی‌البدیهه) پیشکش این عزیز از دست‌رفته که بر گردنم حقی سنگین دارد:

دیو تبرزین‌بر دوش

چقدر هرزه و بی‌مایه و پستی ای مرگ!
تربیت‌یافتۀ شومِ چه دستی ای مرگ!

از چه خیلی که چنین قاتل مادرزادی؟
از کجایی؟ به کجایی؟ که؟ چه هستی ای مرگ؟

خسته روی همه را ناخن زهرآگینت
و تو بی‌باک؛ چو دیوانه ومستی ای مرگ!

کمرت بشکند ای دیو تبرزین بردوش
که چو دزدان به سر راه؛ نشستی ای مرگ

چه نمکها که به زخم دل ما پاشیدی
خصم خوبان و فرومایه‌پرستی ای مرگ!

جز که پیمانۀ شادی نشکستی یک روز
جز که پیمان محبت نگسستی ای مرگ!

شیشۀ عمر؛ که در سینۀ ما پنهان بود
آنقدر سنگ زدی تا که شکستی ای مرگ

فضل‌الله زرکوب

سه‌شنبه 26 آبانماه (برج عقرب) 1394
کوپنهاگن