دگر به مویهنشستن....
-
من سخت دلهره و دغدغۀ کل کشور بویژه شمال را دارم. میترسم که فاشیستها بر سر اقوام دیگر کلاه بگذارند؛ چنان که تا کنون چندین بار گذاشتهاند.
سیاست؛ با عیاری و راستکاری سازگاری ندارد. سیاست یعنی فریب و نیرنگ و چال و امتیازگیری از هر طریقی که باشد؛ چنانچه تا کنون هم در گفتار و هم در عمل از نادرخان گرفته تا کرزی و غنی؛ بارها آن را عملی کردهاند.
سیاست یعنی همان داستان باغبان حضرت مولانا در مثنوی که وقتی در باغش متوجه میشود یک روحانی، یک سید و یک عام مشغول دزدی میوههایش هستند؛ آنه...ا را یکی یکی تطمیع و هرکدام را توسط دیگری به بند میکشاند و سرانجام؛ هر سه را منکوب میسازد.
حکومت قبیله با پشتوانۀ استادش انگلیس؛ این بازیها را خوب بلد است چون پنجصد سال تجربۀ انگلیس با پشتوانۀ کمپانی هند شرقی و سهصد سال تجربۀ حاکمیت تکقومی را به اضافۀ همان پشتوانه در این سرزمین دارد.
اگر در این شرایط حساس؛ شمال از دست مخالفان فاشیزم قبیله بیرون رود؛ افغانملت با پیشانداختن حزب اسلامی و ایجاد پروسۀ دیگر ناقلان به شمال؛ دمار از روزگار اقوام دیگر در میآورد و آنگاه باید نشست و گریست که چرا مقاومت نکردیم و جندین سال دیگر باید کشته داد و مقاومت کرد تا به نقطۀ امروزین برسیم. میدان سیاست؛ میدان کشتی است؛ هر پهلوانی که راست بایستد به زمین خواهد خورد.
در یک کلام؛ همانگونه که مولانای ما میگوید:
هر که او ارزان خرد ارزان دهد
گوهری طفلی به قرصی نان دهد
و یا به سخن شاعر گرانقدر معاصر ما جناب کاظمی:
مریز آبروی سرازیر ما را
به ما بازده نان و انجیر ما را
خدایا اگر دستبند تجمّل
نمیبست دست کمانگیر ما را!
کسی تا قیامت نمیکرد پیدا
از آن گوشۀ کهکشان؛ تیر ما را
ولی خسته بودیم و یاران همدل
به نانی گرفتند شمشیر ما را
ولی خسته بودیم و میبرد توفان
تمام شکوه اساطیر ما را
طلا را که مس کرد؛ دیگر ندانم
چه خاصیتی بود اکسیر ما را -
امیدوارم سردمدارانی که مردم به آنها اعتماد کردهاند کاری نکنند که روزی فریاد زنند:
خودم کردم که لعنت بر خودم باد
و به قول هراتیها در گوشهای بنشینند و اشک بریزند و با خود بگویند که:
"احمدک کاری نداشت؛ درفش را زد به وسط پاهایش و نشست به گریستن. -
من این سروده را چند بار گذاشتهام و اینکبه مناسبت شرایط روزگار؛ ناگزیرم باز بگذارم:
-
دگر به مویهنشستن....
به کنج سینه دلم هرچه صبر کرد نشد
که غیر مُهره؛ کسی اهل تاس و نرد نشد
هزار رُستم دستان کنار میدان بود
یکی از این همه خنجر نبست و مرد نشد
زدند نعل سُم رخش را به پای شتر
چنان به تاشه که هرگز بُلند؛ گرد نشد
چقدر مزرعۀ زعفران چپاول گشت!
ولی دهان و لبی بو نداد و زرد نشد
نبود کاج ستبری که روی دار نرفت
نماند سرو بُلندی که دورهگرد نشد
بغیر اره به داد درخت؛ کس نرسید
بغیر تیغ؛ کسی چارهساز درد نشد
از این گروه مخنث نمیجهد برقی
زدیم پتک به هر آهنی که سرد....
نشد!
دگر به مویهنشستن چه سود و موکندن
که از چه هیچ یلی فاتح نبرد نشد!
اگر ز شهر سیهجامگان ولو؛ یک تن
ز پیچ گردنه نگذشت و رهنورد نشد -
خروش پیهم آتشفشان خموش مباد!
چو هر گدازۀ آن لعل و لاژورد نشد
آبانماه (برج عقرب)1395
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۶ ساعت 20:10 توسط
|