حرفی ز سمرقند و هریوا
غزلی پیشکش شما عزیزان از مجموعۀ "برج خاکستر":
حرفی ز سمرقند و هریوا
خورشید؛ شب و روز چه درجا زده باشد
تا در سفر چشم تو دریا زده باشد
شیرینسخنی این همه؟ حتمن که زبانت
حرفی ز سمرقند و هریوا زده باشد
حل شد به لبم راز معمای لبانت:
سروی که به سر؛ خوشۀ خرما زده باشد
بیزارم از این کوچگیان نوکر آنم
کز مشرق و مغرب همه را وا زده باشد
گفتند که برگشتی و گفتم نه! محال است
او زنگ درِ کلبۀ ما را زده باشد!
قهر است سحر از من و شاید که منجم
شبهای مرا ضرب به یلدا زده باشد
گفتم به خدا زندگیم تیره و تار است
گفتی که همان به که چلیپازده باشد
ترسم چو بیایی به سراغم به تو گویند
افسوس که دیر آمدهای؛ پا زده باشد!
فضلالله زرکوب
دوشنبه نهم دیماه (برج جدی) 1392کوپنهاگن
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۵ ساعت 23:45 توسط
|