عصر شنبه هشتم تیرماه (برج سرطان) 1392 یعنی سه سال پیش؛ دوست نزدیکی از زادگاهم زنگ زد و گفت: تسلیت می‌گویم که رفیق دوران کودکی و یار دبستانی و دبیرستانی و دانشگاهی ما قاضی حکاک بر اثر یک سکتۀ ناگهانی قلبی در هرات به ابدیت پیوست.
این خبر؛ برایم خبر نبود بلکه "پیک اجل مهره‌ای را نشانم داد که هرچه هستی من برده بود تاوان داد". نمی‌توانستم باور کنم.
همان لحظه برای خواهر نازنینش توبا نقاشزاده که تمام عمرش را گرد تباشیر خورده است زنگ زدم. همین که صدایم را شنید با ترکیدن بغض سنگین گلویش گفت: "روی دستهایم، در بغلم جان داد. جان‌دادنش را می‌دیدم ولی کاری از دستم بر نمی‌آمد. دستش را روی قلبش گذاشت و مثل مرغی که سرش را کنده باشند؛ دور خود پیچید. تا زنگ زدیم و داکتر و آمبولانس آمد کار از کار گذشته بود."
باور کردم که رفیقم قاضی حکاک را دیگر نمی‌بینم زیرا پیش از او پیک اجل خبرهایی از این دست از یاران زیاد دیگر دبستانی و دانشگاهیم برایم داده بود. نظرمحمد بینوای فاریابی، رشید آخوند، مسعود رجایی، علی احمد فروغی، عبدالظاهر افشین و ....
کاری از دستم بر نمی‌آمد چنان که از دست هیچ کس دیگری. رفتم به دوران کودکی و نوجوانی و جوانی و پخته‌سالی و خوب و بدهای روزگار را مرور کردم. آخر بعضی فرشته اند در لباس آدمیزاد و ما نمی شناسیم؛ تا وقتی که آنها را از دست ندهیم. چونان که شاید؛ جایگاه و مقام و قدرشان را نمی‌دانیم و فقط پس از نبودن‌شان خالیگاهها را حس می‌کنیم؛ مثل نور، مثل آب، مثل هوا، مثل یکی از اعضای اصلی تن مان، مثل حواس پنجگانه؛ چه بگویم........
چیز ارزشمندی ند اشتم که نثارش کنم فقط قلمم بود و دستگاه واژگانی که تا حدودی می‌توانست لحظاتی مرا با خاطره‌هایش همراهی کند. تا نیمه‌های شب اشک ریختم و فریادها و نجواها و زمزمه‌های قلبم را سرودم و چون دیگر در دنیای حقیقی نمی‌توانستم صدایش را بشنوم آن اشکسروده‌ها را با عکسش در دنیای مجازی گذاشتم و اندکی خودم را تسلی دادم.
اینک سه سال بر آن روز و شب دردناک گذشت و ناگزیرم آن زخم ملتهب را باز مرهم نهم:
در سوگ دوست عزیز و همبازی دوران کودکی
و قاضی آزادمنش و عادل و ترازودار حقوق بشر
در سرزمینم؛ روانشاد نبی حکاک

مرگ ستاره

خبر رسید که امروز جان من جان داد
نه جان؛ که جان و تنم جانِ جان به جانان داد

خبر نه! پیک اجل مهره‌ای نشانم داد
که هرچه هستی من برده بود تاوان داد

خبر رسید که امروز یوسفی در شهر
برای پیر و جوان کلبه‌ای ز احزان داد

گلوی خشک هَرِیرود؛ العطش بر لب
دومشته زد به سر و چاک بر گریبان داد

خبر نبود که دریای چشم دلتنگم
به ابرهای بهاری صلای توفان داد

تمام قامت امید من خمید و سپس
میان چشمهٔ خون غوطه خورد و جولان داد

به حیرتم که خدا در چُنین شبی تاریک
چگونه زود به مرگ ستاره فرمان داد!

چگونه شد که نلرزید دست مرگ و چرا
در آن زمان که به عمر سپیده پایان داد

ربود گرگ به‌خون‌تشنه جان جانی را
که جان به جان من و جان جمله یاران داد

نه جانِ این تن خاکی؛ که آفرید خدا
فرشته‌ای و بر او صورتی ز انسان داد

فرشته‌ای که به آزادگی و رادی و مهر
نفس دمید و دم مرگ؛ آب حیوان داد

دلم چقدر بر این گوهر یگانه گریست
که روزگار گهرناشناسش ارزان داد

فضل‌الله زرکوب

هشتم تیرماه (برج سرطان) 1392کوپنهاگن